مطالب این صفحه در تاریخ 05/10/2011  تازه شد!

مجتمع جامعهء مدنی افغانستان

مجما

مرام مجما تقويت و گسترش جامعهء مدنی در افغانستان است!

مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما

جامعهء مدنی چیست؟

جامعهء مدنی حوزه یی از نظریات و روابط اجتماعی است که میان دولت و خانواده قرار داشته و از چنان فعالیت های غیر اجباری نماینده گی میکند، که بر محور مصالح، اهداف و ارزش های مشترک می چرخند.
جامعهء مدنی شامل فعالان و نهاد های متنوع مدنی است که از نظر ساختار اداری، استقلال و توانمندی از هم فرق دارند.
جامعهء مدنی با توجه به سرشت و نقش مدنی آن در راستای صلح ارزش به سزایی دارد.

 

 اهداف مجما:
  • افزایش سهم گیری تمام بخش ها و اقشار جامعه افغانی در روند بازسازی، انکشاف و صلح در کشور
  • بلند بردن نقش و موثریت جامعه مدنی در موضوعات مهم کشور
  • تقویت و گسترش شبکه های مدنی
  • ایجاد هماهنگی و صدای واحد برای جامعۀ مدنی افغانستان در مسائل مهم سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی

 

       شما در اینجا هستید: صفحهء نخست >> مجلهء جامعه مدنی >> سال چهارم شمارهء سوم

  

 

 

دوکتور بدرالدین مقصود زاده
استاد دانشگاه ملی تاجکستان

عشق شور انگیز عراقی

 

يك قسمت بزرگ غزل هاي فخرالدين عراقي شاعر بزرگ قرن 7 (610- 688 هـ ق) = (1231-1289 م) حكم غزل هاي عاشقانهء عارفانه را دار د. در آنها احساسات لبريز عشق حقيقي در كمال هنر شاعري و سخنپردازي گنجانيده شده اند. سبب اش در آن است كه مفتاح اساسي باب وحدت وجود، عشق است. عشق است كه سالك را جهت عبور نمودن وادي هاي سهم ناك براي رسيدن به وحدت بال و پر مي بخشد. عشق در عرفان عراقي يگانه هادي يقين است. عشق شوق را (ارادهء شديد را) بوجود آورده (عشق شوقي در نهاد ما نهاد- جان ما را در سر غو غا نهاد)1 توسط آن دل سالك را دايماً در قرار مي دهد، بودش را مي سوزاند، ولي روحش را تقويت مي بخشد. و بدين وسيله تدريجاً از بعد به قرب مي آرد.

امتياز عراقي از شعراي صوفي مسلك سلف در آن است كه او در غزل تب و تاب سوز و گذار عشق الهي را بسا هيجان انگيز و شيرين و گوارا بيان كرده است. بناءً مطالعه غزليات عراقي، سيد نفيسي را بر آن واداشته است كه در ديباچهء خودش به ديوان شاعر چنين بنويسد: من در زبان فارسي شاعري را نمي شناسم كه مانند فخرا الدين عراقي در بيان عشق تا اين اندازه دلير و بي باك و بي پروا و بلند پرواز بوده باشد. حتي در ادبيات زبان هاي ديگر تا اين اندازه بلند پروازي در بيان عشق ديده نشده است. عاشق پيشه گان معروف زبان فارسي مانند سعدي و حافظ و وحشي، كه سر آمد داستان سرايان عشق و آزادگي هستند، باز در صراحت گفتار و اوج بيان به عراقي نمي رسند... (2).

اين قضاوت سيد نفيسي و بهاي او نسبت به غزل هاي پخته و شيواي عراقي كه در نظر اول مبالغه آميز مي نمايد بي وجه نيست. در واقع عراقي غزلسراي خوش ذوق و با قريحه است كه در بيان شوق با تن يعني احساسات عاشقانه كه مبني بر عرفان است كه نظير مي باشد. وقتي غزل هاي عاشقانهء شاعر را مي خوانيم در حال مي فهميم كه او به عشق شديداً غطه ور است، مثل كه جوهر وي سرشته از عشق باشد. برايش عشق نيروي اساسي حركت دهنده و فانوس منور كنندهء طريقت بسوي حقيقت مي باشد. عشق جان و دل و محول اساسي عرفان عراقي است. عشق هم در مسلك سهرورديه و هم در مكتب عرفاني ابن عربي، كه شاعر شامل هر دو بود، اعتباري درجهء اول داشت. چنانچه ابن عربي در بارهء عشق گفته است: «من پيرو مذهب عشقم و به همان طرف مي روم كه اين كاروان مي برد، زيرا همين دين من است و همين ايمان من». (3)

عراقي كه از ابتداي صوفي گريش به عشق ارج فراواني مي گذاشت بلكه مستغرق آن گشته بود، در آخر كارش محقق عشق گشت. (گرچه عراقي از عشق فرزانه جهان شد... 168)، و تكاپويش در عشق «عشاقنامه» و «لمعات» را بار آورد كه تحليل آنها تقاضاي بحث ديگري مي كند. در غزليات عرقاي طوريكه در ساير آثارش مي بينيم شعله هاي آتش عشق به حدي فروزان است كه حرارت آن را هر خواننده احساس مي كند. او سوزندگي خودش را در عشق در يك غزلش چنين بيان كرده است:

عشق شوري در نهاد ما نهاد

جان ما در بوته سودا نهاد

گفت و گويي در زبان ما فكند

جستجويي در درون ما نهاد (163)

همين عشق كه زيبا ترين احساسات درون آدمي است و در فهمش شاعر گاها با خدا عينيت دارد، عراقي را شاعر ساخته است، به حدي كه گويي احساسات خروشان عاشقانه اش نسبت به حق از تنور دلش جوش مي زند. عراقي در مسير غزلسرائي اش از اين سمت اساسي انحراف نكرده است. روح پر فتوح او در اين روش استوار است. هر يك غزلش گويا مجسمهء عشق است.

پس عشق چيست كه تمام وجود و روح و روان عرقاي را فرا گرفته است؟

عشق در لغت بسيار دوست داشتن چيزي با محبت تام و شگفت دوست است و گفته اند آن مأخوز از عشقه است كه خود نباتي است كه چون بر درختي پيچد آن را خشك كند. و همين حالت است عشق را كه بر هر دلي تاري شود صاحبش را خشك و زرد گرداند. (6)

از نگاه علم روان شناسي عشق دلبستگي بسيار شديد و غالباً نا معقول به چيزي است، كه گاها هيجانات كدورت انگيزي را باعث مي شود و از جملهء مظاهر آن تمايل اجتماعي است. اين علاقه جزو شهوات به شمار مي رود و شهوات را با خواهش هاي نفساني نيز اميالي است، كه شدت آنها در انسان از حد معمول تجاوز كند به طوري كه خواهش هاي ديگر را تحت شعار قرار دهد و تمام توجه شخص را منحصراً به خود جلب نمايد(5).

علم روانشناسي نظر مي دهد كه «عشق بيماري است از نوع جنون و وسواس كه عاشق را به نيك و زيبا پنداشتن بعضي صورت ها مبتلا مي سازد و از عوارش آن «كوري حس» است از دريافت عيوب محبوب»(6)

عقيدهء دانشمندان روان شناس كه ذكر شد، گر چه براي همه عاشقان يكسان و معيار نيست و هر صورت ناشي از عشق انسان به انسان مي باشد، كه ارتباطي با نفس دارد زيرا در عشق زميني عاشق معشوق را براي خود مي خواهد. اما در تصوف عشق تماماً چيزي ديگري است.

در اين عشق عاشق نه معشوق را بهر خود، بلكه خود را براي معشوق مي خواهد و هستي اش را در راه رضاياو قربان كردنيست. عاشق اختيار معشوق را بر اختيار خود ترجع ميدهد. از ديدگاه تصوف و عرفان عشق پديده ايست روحاني و لطيفه ايست الهي كه به گفت احمد غزالي «حديث آن در حروف نه آيد و در كلمه نگنجد زيرا معاني آن ابكار است و دست حطهء حروف بر دامن حفر آن ابكار نرسد. و عبارات در آن حديث اشارات است به معاني متفاوت و آنها را جز به بصيرت با تن نتوان ديد» (7) عراقي هم در «لمعات» نسبت به عشق در همين موقع است حتي در غزلياتش نيز جاه جاه همين نكته را گوشزد نموده است:‌

به گفتگو سخن عشق دوست نتوان گفت

به جستجو طلب وصل يار نتوان كرد. (182)

جانا حديث شوقت در داستان نگنجد

رمزي ز راز عشقت در صد بيان نگنجد (169)

منقطع مي شود زبان مرا

پيش وصف رج تو گويايي (294)

به فكر عراقي بيان عشق حقيقي به تصوير جمال معشوق حقيقي مثل در روي آب نقاشي كردن است (بر آب نقش لطيف نگار نتوان كرد 183). اينجنين سخن به اين معنيست كه به زبان آوردن احساسات عشق توحيدي كاريست بس دشوار.

در سيستم نظريات عرفاني عراقي بعضاً جرقهء انديشه هاي او چنين معلوم مي كند كه عشق بالا تر از حقيقت كل قرار دارد، آن  ابستر كسيه مجرد محض است. چنانچه شاعر در يك غزلش ابراز كرده است:

عشق سيمرغيست كه او را دام نيست

در دو عالم ز او نشان و نام نيست

ره به كوي او همانا  كس نبرد

كه اندر آن صحرا نشان گام نيست

(159)

عشق موهوم به اين خاطر است كه آن جوهر روحاني است، لمس نمي شود و به دليل اثبات نمي شود. از اينرو به سيمرغ تشبه شده است كه دراين عالم تعيين نيست. اين واژه در لغت «اصطلاحات ضوفيه اي» خود عراقي به «كلام» تعبير شده است (8)، كه منظور «كلام الله» است.

از نظر وحدت وجودي عراقي هم عشق و هم عاشق و هم معشوق خود اوست خود اوست كه با ديدهء خود به جمال خود مي نگرد:

عاشق تو هم توئي، پس نام عشق

گر بر اين وگر بر آن نتوان نهاد (166)

در غزل ديگر مي گويد:

ساز طرب عشق كي داند كه چه ساز است؟

كه از زخمهء آن نه فلك اندر تك و تاز است

آورد به يك زخمه جهان را همه در رقص

خود جان و جهان نغمهء آن پرده نواز است

عالم چو صدائيست از آن پرده كه داند

كه اين راه چي پرده است و در اين پرده چه رازاست

عشق است كه هردم به ديگر رنگ برايد

ناز است به جايي و به يك جاي نياز است

در صورت عاشق چو درايد همه سوز است

در كسوت معشوق چو آيد همه ساز است (153)

پس نه همهء راز عشق براي بنده گان معلوم و آشكار است. بعضي نكته هاي آن پس پرده است، كه بر آن خود آفريده گار عالم است و جز او كسي نداند.

عراقي موجب عاشقي را در حسن و زيبائي ميداند و زيبائي يگانه و مطلق خود خدا است و در حسن او را شريكي و همتائي نيست:

به هر چه مي نگرم چون رخ تو مي بينم

بگويم:‌از همه خوبان به حسن ممتازي (250)

اين مسئله را ابن عربي در «فتوحات مكيه» آشكارا بيان كرده است: «سبب عشق در حسن و زيبائي است و زيبائي منصوب به خدا است، و حسن به مقتضاي ذاتش دوستداشتني است. و الله زيبا است و زيبائي را دوست ميدارد» (9)

عراقي نيز در عين عمين عقيده است. او عاشق سر چشمهء حسن و عشق است:

چه گويم وصف حسن ماه روئي

غرض ز آن ذلف و رخسارم تو باشي

اگر نام تو گويم ور نگويم

مراد جمله گفتارم تو باشي (283)

عراقي همين زيباي يگانه را مي پرستد و كشش پر زوري به جانب او در باطن اوست.

علت اشتياق بي همتاي سالك در فراق است، به عبارت ديگر فراقاز يار باعث اشتياق گشته است. شاعر در خلال ابيات غزل هايش اشاره هاي حسرت آلود به روز آفرينش آدم و آمدن او به عالميامكان كرده است:

دل كه با وصلت چنين خو كرده بود

در كف هجران كنون مانده است اسير (211)

بودم بر درت عزيز بسي

گشتم اين لحظه خوار چه توان كرد (180)

عزيزي بودم اول بر در او

عزيزان بنگريد آخر چه خوارم (235)

خوشا آن دم كه با ما يار خوش بود

كنون در حسرت آن دم بگرييم (251)

اينجا باز سخن به نكتهء باريك عشق مي پيوندد، كه خداوند آدم را به صورت خود آفريد حديث نبوي است: «خلق الله آدم الي صورتهي» (10) و بر او باديدهء عاشقانه نظر كرد. و معني اخير را عراقي در يك غز ل مشهورش شاعرانه و مرموز اينطور بيان كرده است:

نخستين باده كه اندر جام كردند

زچشم مست ساقي وام كردند (193)

يعني روز نخست عشق كه اندر كالبد من يا دل من امانت ساختند از نگاه مهربار خدا آمده است و شيفتگي من هم از همين جاست اما:

چو خود كردند راز خويشتن فاش

عراقي را چرا بدنام كردند؟

اين راز را در صورت من خود آشكار كرده است، يعني خود كه عاشق خود است، هستي من بهانه. در رابطه به اين موضوع شاعر جاي ديگر مي گويد:

نگاه كرد به من، ديد صورت خود را

شد آشكار ز آئينه راز پنهانش (216)

در ادامه مي گويد:

عجب چرا با عراقي سپرد امانت را

نبود در همه عالم كسي نگهبانش

مگر كه راز جهان خواست آشكار كرد

بدو سپرد امانت كه ديد نادانش (216)

اهلاً اين انديشه مأخوز از آيت 72 سورهء 33 احزاب است، كه مي فرمايد: «ما اين امانت را بر آسمان ها و زمين و كوه ها عرضه داشتيم، از برداشت آن سر باز زدند و از آن ترسيدند. آدم اين امانت را بر دوش گرفت كه او ستم كار و نادان بود».

پس از عشق را خودش آشكار و هويدا كرد و عاشقي و معشوقي را در ميان آورد (از شراب الستي روز وصال،- دل مستم هنوز مخمور است 153) مادام كه چنين است پنهان كردند آن از جانب عاشق ديگر معني ندارد. بنا بر اين عراقي طور علني جار مي زند:

آشكارا پنهان كنم تا چند؟

دوست مي دارمت به بانگ بنلد! (190)

از سوي ديگردر راه عشق سالك از سر جان گذشته است و از اين رو پنهان كردن آن ديگر ضرورت ندارد. برايدرك بيشتر اين مسئله مراجعت شود به غزل «عشق شوري در نهاد ما نهاد» (164-163).

ماداميكه حقيقت مطلق زيبائي در خداست و جمالش هيچ كاهش نمي يابد، عاشقي جانسپارانهء عراقي هم از همين جاست. آن وجود يگانه و معشوق حقيقي را عراقي با عشق هستي سوز كشف كرده است و مي خواهد براي خواننده نيز قابل درك و فهم نمايد. نكتهء مذكور را در اكثرغزل هاي عاشقانهء عارفانه اش از جمله در غزل زير خيلي دل نشين ارائه كرده است:

در حسن رخ خوبان پيدا همه او ديدم

در چشم نكو رويان زيبا همه او ديدم

در ديدهء هر عاشق او بود همه لايق

و اندر نظر وامق عزرا همه او ديدم

دلدار دل افگاران، غم خوار جگر خوران

ياري دهء بي ياران، هر جا همه او ديدم

مطلوب دل در هم او يافتم از عالم

مقصود من پر غم ز اشياء همه او ديدم

ديدم همه پيش و پس، جز دوست نديم كس

او بود همه، او بس، تنها همه او ديدم

ديدم گل و بوستان ها، صحرا و بيابانها

او بود گلستان ها، صحرا همه او ديدم

هان، اي دل ديوانه، بخرام به ميخانه

كه اندر خم پيمانه پيدا همه او ديدم

در ميكده ساقي شو، مي در كش و باقي شو

جوياي عراقي شود، كه او را همه او ديدم (234-133)

اما اين حقيقت را در يافتن و به وصال اين معشوق رسيدن كاري سهل نيست. طوري كه پيشتر عرض شد در ميانه «بيابان فراق» موجود است. براي طي اين فاصلهء پر خطر سفر معنوي دروني بكار است. تا نفس فرمانكار بر طرف نگردد و منيت در هم نشكند اين سفر توام با جهاد اكبر ادامه مي كند. براي رسيدن به وصال عشق رهبري يگانهء با اعتماد است. عشق نوريست كه سالك را براي پيمودن راه از ظلت بشري تا رفعت ملكي رهنمون مي باشد.

دكتر بد الدين مقصود زاده

استاد دانشگاه ملي تاجيكستان

 

پينوشت

1) كليات عراقي. با مقده و تصحيح سعيد نفيسي. چاپ هشتم.  تهران: انتشارات سنائي 1375 ص 114 (از اين به بعد گاه مثال زدن از سروده هاي عراقي در قوسين به صفحهء همين مأخز اشاره مي كنيم).

2)  سعيد نفيسي ديباچه بر كليات عراقي ص3-45 ص 380.

3)  دائرة المعارف اسلاميه جلد 1- لاهور. دانشگاه پنجاب، 1964 ص 611

4)  فرهنگ فارسي محمد معين، زيل واژه «عشق».

5)  علي اكبر سياست. روانشناسي تربيتي- تهران 1374 هـ ش ص 386-389

6) صفي پور بن عبدالكريم. فرهنگ عربي فارسي : منتهي العرب في الغت العرب- تهران انتشارات سنائي جلد 3 ص 837 .

7) احمد غزالي. سوانح. بر اساس تصحيح بلموت ريتر. با تصحيح جديد و مقدمه و توضيحات تصر الله پور جوادي. انتشارات بنياد فرهنگ ايران 1359 ص 1

8)  كليات عراقي ص 422

9)  ابن عربي فتوحات مكيه. ترجمهء روسي ا.د كنيش سانكت پتربرخ 1995 ص 1760

سيد حميد طبيبيان. عراقينامه. چاپ اول تهران انتشارات روزنه- 1374 هـ ش. ص 57

 

صفحهء گذشته

 
 


برای دیدن بهتر ویب سایت مجما شما صفحهء کمپیوتر خود را به 768*1024 هماهنگ سازید و از بروسر IE6 یا بلند تر استفاده نمائید!