|
شمس نه تنها زايشگر معنوي مولانا ست ؛
بلکه از او مي توان به حيث تاثير گذار ترين
شخصيت بر مولانا نيز ياد کرد . با وجود
پژوهشهاي گسترده يي که در ارتباط رازناکي
شخصيت شمس ، چگونه گي ديدار و اثرگذاري
متقابل او و مولانا بر يک ديگر ، صورت
گرفته است با اين حال هنوز مي توان در اين
ارتباط سخنان فراواني گفت .
با اين همه امروزه يگانه منبع معتبر در رابطه
به شناخت شمس را سخنان خود او مي دانند .
چنان که او در يکي از معروفترين گفته هايش ،
خود را اين گونه معرفي مي کند.
آن خطاط ،
سه گونه خط نوشتي !
يکي ، او خواندي لا غير او !
يکي را ، هم او خواندي ،
هم غيراو
يکي ، نه او خواندي ، نه غير او
آن خط سوم منم
اين خط سوم را يک وصف تمثيلي دانسته اند که
شمس آن را چنان عنوان کنايه آميزي ، براي
شخصيت پيچيده ء خود بر گزيده است . او خود
را چنان خطي معرفي مي کند که نه خطاط مي
تواند آن را بخواند و نه هم کس ديگري .
شمس در اين گفتار کوتاه در حقيقت مسير سلوک
روحاني خويش را تشريح مي کند و آن را براي
مولانا تشريح مي کند و از او مي خواهد تا
اين مسير را طي کند .
شمس در قصه ء آن خطاط بااين سه نوع خط به
گونهء نمادين خواسته است تا سه مرحله از
سلوک عارفانه را تشريح کند .
آن خطاط سه گونه خط مي نويسد :
يکي چنان است که خود مي خواند و ديگران هم
مي توانند بخوانند و اين خط را رمزي از
حال زاهد صوفي دانسته اندکه هم ديگران او
را از ظاهر حالش مي شناسند و هم خود اومي
داند که سيرت و احوالش در چيست . خط دوم را
ديگران نمي توانند بخوانند؛ ولي خطاط ميخواند
و اين رمز حال صوفي متوّحِد است که ديگران
ازسِر حال او آگاهي ندارند ؛ ولي او خود
باخبر از حال خويشتن است .
حط سوم به گونه يي است که نه ديگران آن را مي
توانند بخوانند و نه هم خطاط مي تواند
خواند.
اين رمز حال صوفي مستور است .
ديگران از حال او بي خبر اند، براي آن که حال
او درهالهء غيرت پنهان است. بناً کسي نمي
تواند حال او را بشناسد و خود او نيز به سبب
آن که از خودي آن طرف افتاده است از حال
خود خبري ندارد.
آن گونه که گفته آمديم شمس در قصهء آن خطاط
مي خواهد مولانا را
در يک چنين مسير عارفانه در جستحوي آن عشق
بر تر راهنمايي کند.
شيوه ء تربيت عارفانه ء شمس با برهان الدين
ترمذي اين تفاوت را دارد که برهان الدين آرزو
داشت تا شخصيت مولانا را در دو بعد زيرين
پرورش دهد:
نخست او مي خواست مولانا مفتي و فقيهي باشد
اهل حال.
دوديگر او آرزو داشت تا از مولانا عارف ،
صوفي متوحد و صاحب حالي بسازد . برهان الدين
الگويي را که در تربيت معنوي مولانا در نظر
داشت همانا بهاًوالدين ولد، پدر مولانا بود
و همه کوشش و آرزويش اين بود تا مولانا به
مرتبت معنوي پدر برسد . برهالدين ترمذي در
تربيت مولانا به آرزويش رسيده بود . يعني
مولانا پيش از ديدار با شمس چنان پدر خويش
درمرحله ء صوفي متوحد قرار داشت .
اما شمس نمي خواهد مولانا در همين حد باقي
بماند. او مي خواهد که مولانا به خط سوم
برسد و بدينگونه از خودي خود رهايي يابد تا
بتواند به ماوراي قال و حال و نهايتاً به
مرحله ء فنا که همان بقاي جاودانه است دست
يابد.
در يک تقسيمبندي ساده ء زماني مي توان
شخصيت شمس را به دو مرحلهء مشخص دسته بندي
کرد.
نخست شمس پيش از ديدار با مولانا ،
دو ديگر شمس پس از ديدار با مولانا .
در ارتباط به چگونه گي زنده گي شمس پيش از
آن که با مولانا ديدار کند ، اطلاعات گسترده
يي در دست نيست .
دراين ارتباط يگانه منبع با اعتباري که مي
تواند سيماي پرشکوه شمس را ا ز وراي آن
همه افسانه ها و روايات گوناگون براي ما
بنماياند ، همانا " مقالات" خود اوست .
شمس در کتاب مقالات به گوشه هاي زنده گي خود
در دوران کودکي ، نو جواني و سالهاي که در
جستجوي حقيقت در شهر ها و خانقاه ها سر
گردان بوده و به ديدار و صحبت مشايخ روزگار
مي رسيده است ، اشاره هاي روشني دارد که با
استفاده از آن مي توان به سيما نگاري شمس
پرداخت .
در تاريخ تصوف و عرفان اسلامي و ادبيات
عرفاني فارسي دري ، زنده گي شمس بيشتر از
زنده گي هر عارف و متصوف ديگري در هاله يي
از افسانه ها ، روايات ، قصه ها و ديد گاه
هاي ناهمگون و متضادپيچيده شده است .
افسانه پردازي در ارتباط به شخصيت بزرگ
عرفاني شمس گاهي به پيمانه يي است که کساني
هم پنداشته اند که او شخصيتي بوده ساخته و
پر داخته ء ذهن شاعرانهء مولانا و واقعيت
تاريخي نداشته است .
اين يکي از آن انگاره هاي نا درستي است که
در ارتباط به شخصيت رازناک شمس ساخته شده است
. بدون ترديد شمس به مانند هر شخصيت تاريخي
ديگر از پدر و مادري به دنيا آمده ، مدت زماني
زيسته و در راه رسيدن به عشق خويش به سفر هاي
درازي پرداخته و در قونيه با مولانا ديدار
کرده و آن سجاده نشين با وقار و مدرس بزرگ
قونيه را به ترانه گويي برانگيخته ا ست :
زاهد بودم ترانه گويم کردي
سرفتنهء بزم و باده خويم کردي
سجاده نشين با وقاري بودم
بازيچه ء کودکان کويم کردي
پدر شمس، علي بن ملک داد تبريزي نام دارد .
سال تولد او به روشني به ما معلوم نيست .
اتقاق نظر براين است که شمس آن گاه که به
سال 642 قمري به قونيه رسيد و با مولانا
ديدار کرد، شصت سال داشته است . پس در اين
صورت مي توان سال تولد او را 582 قمري تخمين
زد .
از آن چه که او در ارتباط به خود در مقالات
گفته است برمي آيد که شمس کودکي بوده است
استثنايي و زنده گي او در کودکي و نو جواني
در تنهايي و دلتنگي بزرگي سپري شده است .
دنياي او با دنياي کودکان ديگر بسيار متفاوت
است . او در کوي و برزن ، چنان کودکان ديگر
به بازي و هيا هو نمي پردازد ، خاموش و گوشه
گير است .
به درس و موعظه علاقمند است و در ارتباط به
شرح حال مشايخ صوفيه مطالعه مي کند و ذهني
دارد پر از پرسش . همه آرزويش اين است که
خداوند با او سخن بگويد و او از خداوند در
ارتباط به راز آفرينش خود وجهان چيز هايي
بپرسد و بداند که چرا آفريده شده است و
چگونه به جهان آمده است .
در آغاز او مي پندارد که کودکان ديگر نيز
چون اومي انديشند و چنين پر سشهايي در ذهن
دارند و دنياي آنها با دنياي او همگون است ؛
ولي به زودي در مي يابد که چنين نيست و اوبا
اين همه عالم روحاني که دارد يک کودک
استثناييست.
شمس حتي در مي يابد که پدر نيز با دنياي او
فاصله دارد . چنين است که ازهمان دوران کودکي
نوع حس خويشتن بر تر بيني در شمس پديد مي
آيد و از او کودکي مي سازد خود بين و خود
آگاه .
شمس درارتباط به دلتنگي هاي دوران کودکي خود
باري چنين مي گويد :
«
مرا گفتند به خردکي
چرا دلتنگي ، مگر جامه ات مي بايد
با سيم
گفتمي :
اي کاش اين جامه که نيز دارم ، بستندي!»
گوشه گيري و زنده گي پر رياضت شمس ، در کودکي
موجب شگفتي خانواده شده است ، تا جايي که
پدر به حيرت در کار او مي بيند ومي پرسد :
«آخر تو چه روش داري ؟
تر بيت که رياضت نيست و تو که ديوانه نيستي ؟
او در پاسخ به پدر مي گويد :
تومانند مرغ خانه گي هستي که زير وي ، در ميان
چندين تخم مرغ ، يکي دو تخم مرغابي
نيزنهاده باشند ! جوجه گان چون به در آيند
همه به سوي آب مي روند ، ليکن جوجهء مرغابي
برروي آب مي رود ، مرغ ماکيان و جوجه گان
ديگرهمه بر کنارآب فرو در مي مانند !
اکنون اي پدر من آن جوجه ء مرغابي ام که
مرکبش درياي معرفت است .
ظن و حال من اين است
اگر تو ازمني ؟
يا من از تو؟
در آ در اين آب در يا !
واگر نه برو برمرغان خانه گي !
پدر شمس با حيرت و تاًثر در پاسخ فرزند مي
گويد :
با دوست چنين کني با دشمن چه کني ؟»
پدر شمس مرديست پارسا و نيکو. او پدرخود را
در چند جمله ء کوتاه اين گونه به زيايي و
حرمت معرفي مي کند :
«نيکمرد بود ، الاعاشق نبود ، مرد نيکو
ديگراست و عاشق ديگر.»
شمس پارسايي و نيکويي را از پدر به ارث برده
است و تنها تفاوت اين است که سينهء پدر به
مانند سينهء او از آن عشق سوزان آسماني
خاليست .
اين امر گويي در ميان آنها ديوار بلندي بر
افراشته است و درميان دنياي پدر و پسر فاصله
ء بزرگي ايجاد کرده است .
اين عشق سرانجام شمس را در همان دوره هاي
نو جواني وا مي دارد تا خانه ء پدر را ترک
کند و چنين است که شمس کانون خانواده را رها
مي کند و به رسم صوفيان به سير و سياحت در
آفاق و انفس مي پردازد.
اويک چندي در جستجوي آن حقيقت بر تر در
مدرسه ها و خانقاه ها ، در شهر هاي گوناگون
به سر گرداني به سر مي برد و در جستجوي آن
است تا براي پرسش هاي خود پاسخ هاي تسکين
دهنده يي پيدا کند .
در تبريز مدت زماني شاگردشيخ ابوبکر سلّه باف
مي شود ؛ ولي اونمي تواند آن جوهري را که در
شمس است بشناسد . شمس او را با خشم رها مي
کند و پاي در راه هاي سفر هاي دراز تري مي
گذارد .
افلاکي به روايت از سلطان ولد مي نويسد که
روزي شمس تبريزي با پدرم مي گفت :
«
مرا شيخي بود ابوبکر نام در شهر تبريز ،
جمله ولايت ها از او يافتم ؛ اما در من چيزي
بود که شيخم نمي ديد وهيچ کس نديده بود ،
آخر آن چيز را در اين حال مولانا ديد .»
در بغداد مدت زماني به صحبت شيخ الشيوخ عصر
اوحدالدين کرماني در مي آيد ؛ اما از اين که
او را احوال در جمال پرستي است نيز رها مي
کند . به گفتار شيخ شهاب الدين سهروردي دل
مي بندد ؛ ولي گفتارشيخ هم نمي تواند خاطر
او را تسکين دهد .
دردمشق ديدارو گفتگو هايي دارد با شيخ محي
الدين ابن عربي ؛ اما به او نيزارادتي
پيدا نمي کند . او شيخ محي الدين ا بن عربي
را به نام شيخ محمد ياد مي کند و از او
تصويري به دست مي دهد که او بيشتر متوجه
خطا هاي ديگران است ومتوجه خطا ها و نا
رسايي هاي خود نيست . سمش چه در هنگام ديدار
با شيخ وچه پس از آن، سخنان شيخ خود را
انتقاد مي کند :
«
در سخن شيخ محمد اين بسيار آمد که :
فلان خطا کرد ، فلان خطا کرد !
و
آن گاه ديدمي که او خود خطا کردي ،
وقت ها به او بنمودمي
و
سر فرو انداختي ، گفتي
فرزند تازيانه مي زني ! »
شمس بدينگونه در ميان مشايخ روزگار بسياري ها
رامي آزمايد ؛ ولي آن چيزي را که او در جستجوي
آن است درنزد هيچ کدام آن ها نمي تواند
پيدا کند .
از رسوم و اداب مقلدانهء خانقاه هاي نيز
دلتنگ و بيزار است . آن حس و نيازبه جستجوي
حقيقت همچنان او را به سفر هاي درازتري مي
کشاند و همچنان به سيرآفاق و انفس مي پردازد
تا جايي که صاحبد لانش "شمس پرنده " و بد
انديشان شمس آفاقي يعني ولگرد و غربتيش لقب مي
دهند.
اودر سفر هاي دراز خويش بادشواري هاي زيادي رو
به رو مي شود . گرسنه مي ماند . به روز مزدي
مي پردازد.
اندام لاغر و ناتوان دارد و اين اندام لاغر
سبب مي شودتاگاهي او را حتي به روز مزدي
نيزنپذيرند. اين اندام مايهء طعنه و دشنام
براي او نيز شده است. دشنامش مي دهند حتي شبي
را هم که مي خواهد در مسجد ي در خانه ء خدا به
روز برساند, با خشونت از مسجد بيرونش ميکنند ,
روزگار آن قدر نا هموار است که دوست خدا را هم
درخانهء خدا نمي پذيرند, خانهء خدا گويي د ر
اجارهء ديگران است و خدا را بر آن اختياري
نيست !
شمس دشمن تجمل و ظاهر پرستي و تقليد است؛ ولي
با اين همه گاهي هم که درمي چند به دست مي
آورد, خود را عيارانه چنان بازارگانان و اشراف
روزگار مي آرايد . شايد مي خواهد خود را از
اهانت ظاهر پرستان در امان نگهدارد و شايد هم
مي خواهد چهره ء اصلي خود را از ديگران پنهان
نگهدارد و نگذارد که کسي بر حال او آگاهي
داشته باشد.
روزگار با شمس تفاهمي ندارد و اين بي تفاهمي
او را به سکوت و خاموشي وا مي دارد، کمتر با
ديگران سخن مي گويد . هر جا که او را مي
شناسند از آن جا فرارمي کند او در اين
روزگار بي تفاهمي و پيش از آنکه به مولانا
برسد, لحظات افسرده و مايوس کننده يي داشته و
در حسرت يک يار موافق و صاحبدل مي سوخته است.
درست معلوم نيست که مولانا شمس الدين در چه
سالي خانهء پدر و تبريز را ترک کرد وبه سير
افاق و انفس پرداخت, ولي چنين به نظر مي آيد
که او تقريبآ همه عمر را در جستجو بوده است,
چون زماني به قوينه رسيد به روايتي شصت ساله و
به روايت ديگر شصت و اند ساله بوده است.
اکثراً از ديدار شمس با مولانا به نام تولدي
ديگري مولانا ياد کرده اند و پژوهشها
بيشترروي اثر پذيري مولانا از اين ديدار
صورت گرفته است در حالي که از اين ديدار مي
توان به گونهً نقطه عطفي در زنده گي اين دو
چهرهء شگفت عرصهء ادبيات عرفاني فارسي دري ياد
کرد. رابطه ء آن دو يک رابطه ء خلاق و دو
جا نبه است. در نتيحه ء اين ديدار نه تنها
مولانا ؛ بلکه شخصيت شمس نيز دستخوش ديگر
گوني مي شود .
پايان نوامبر 2004-11-08
عقرب 1383 شهرکابل
همچنان به دنبال شمس ، به دنبال آن قطب بزرگ
مولانا - آن گنگ خوابديده يي که پس از ديدار
با مولانا در قونيه به سخن درمي آيد و
معني گويي مي کند ، سر گردانيم .
ديدار
شمس
با
مولانا
را مي توان يکي از
شگفتي
انگيز ترين
حادثه ها در تاريخ ادبيات عرفاني فارسي دري
و جهان به شمار آورد.
داکترشفيعى
کد
کنى
در مقدمه ء گزيده ء غزليات شمس مي نويسد :
«
اگر تولد دوبارۀ
مولانا مرهون بر خورد او با شمس است، جا و
دانه گى نام شمس نيز حاصل ملاقات او با مولانا
ست، هر چند شمس در زمره وارستگانى بود که مى
گويند: گو نماند زمن اين نام چه خواهد بودن
.»
با اين همه او پيش از ديدار با مولانا به آن
خورشيدي همانند است که در پشت ابر هاي ضخيم
گمنامي فرو مانده و چنان است که خود نيز نمي
خواهد از پشت چنان ابر هايي بيرون آيد .
و
اما پس از ديدار با مولانا ، او به آفتابي
شباهت پيدا مي کند که در آسمان بي غباري
عشق مي تابد و ديگر نمي تواند در پشت ابرهاي
گمنامي فرو رود .
شمس در قونيه به سخن در مي آيد . او پيش از
اين از مردم مي گريزد و علاقه يي به سخن
گفتن با آنان ندارند . براي آن که سخنان او
" بر وجهه ء کبريا" مي آيد و ديگران سخنان او
را نمي فهمند . آري با مردمي که او را به
سبب اندام لاغرو قامت بلندش دشنام مي دهند
و مي گويند که : برو اي طويل تا دشنامت ندهيم
! چه سخني مي تواند گفت!
او خود مي گويد :
«
سخن ، باخود توانم گفتن،
يا هر که خود را ديدم در او،
با او سخن توانم گفت!
»
بدينگونه در قونيه ا ست که صداي شمس شنيده مي
شود .او در سيماي روحاني مولانا سيماي خود را
مي يابد و درياي غرور عارفانه ء او ، با
درياي غرور فقيهانه ء مولانه چنان در هم مي
آميزد که مولانا را بيان چگونه گي آن ديدار
دشوار مي آيد:
«من چه گويم يک رگم هشيار نيست .»
با اين حال اين جذبه ء عشق مولاناست که شمس را
به سخن مي آورد .
«از برکات مولاناست ،
هرکه از من سخني مي شنود . »
شمس خود را پيش از ديدار با مولانا با خم
لبالب از شراب رباني تشبيه مي کند که سر آن
را با گِل بسته اند و کس را بر آن وقوفي
نيست.
اوميگويد:
«
در عالم گوش نهاده بودم ، ميشنيدم ،
اين خنب به سبب مولانا سرباز شد .
هر که را از اين فايده يي رسد ، سبب مولانا
بوده باشد .»
شايد بيت هاي زيرين در ديوان شمس ، اشاره يي
باشد به همين موضوع:
همه را بيازمودم زتو خوشترم نيامد
چو فرو شدم به دريا چو تو گوهرم نيامد
سرخنب ها گشادم زهزارخم چشيدم
چو شراب سرکش توبه لب و سرم نيامد
شمس پيش از آن که به ديدار مولانا برسد ،
خود را در بيتي که به او منسوب است به گنگ
خواب ديده يي همانند مي کند . هرچند او مي
خواهد ماجراي آن خواب روحاني را که ديده
است به ديگران بگويد ؛ اما زبان او را که
زبان عشق است
،
نمي فهمند .
من گنگ خواب ديده و عالم تمام کر
من عاجزم زگفتن و خلق از شنيدنش
شمس در زنده گي خود با مشايخ و عارفان
زيادي ديدار کرده است و اما زماني که آنها را
با مولانا مقايسه مي کند در مي يابد که
آنها قدر عشق او را ندانسته اند . شمس مي گفت
او فرستاده شده است تا آن بنده ء نازنين
خدا ، يعني مولانا را که در ميان قوم نا
هموار گرفتار است برهاند . او مي گويد :
«
بسيار بزرگان را در اندرون دوست ميدارم،
الا ظاهر نکنم که يکي دوبار ظاهر کردم حق آن
ندانستند،
به مولانا بود که ظاهر کردم، افزون شد و کم
نشد.»
شيفته گي شمس به مولانا به پيمانه يي است که
او تنها آن ساعاتي را در عمر خود حساب مي کند
که در محضر مولانا بوده است!
آن گونه که ازسخنان شمس بر مى آيد و به همان
گونه که مولانا در ارتباط به اوگفته است،
شمس
در تمامى علوم متداول روز گار خود آگاهى
گسترده و کم مانندى داشته است.
با اين حال از اوهيچ اثر نبشته شده اى در هيچ
يک از ريشته هاى علوم در دست نيست، ظاهراً شمس
عادت به نوشتن نداشته است،
داکتر
صاحب الزمانى در خط سوم مى نويسد
:«
با اين وصف شمس يک بار به بيان مبهم، به
مخاطبى غير مشخصى که احتمالاً مولاناست.
با لحن گلايه آميزي
مى گويد:
...
ونيز وقتى نبشته هاى مارا، بانبشته هاى ديگران
مى آميزى!
ما نبشته هاى ترا ، با قرآن نياميزيم !
»
صاحب الزمانى ازاين گفته
ء
شمس چنين نتيجه مى گيرد که اگر اين اشاره
شمس به
نبشته ء
ما بى ترديد، اشاره به خود باشد، مى توان
توجيه کرد که شمس احياناً ياد داشت هايى که
به نظر ش مى رسيده است، بر مى داشته است.
يگانه اثرى که از شمس باقى مانده و از آن مى
توان به حيث با اعتبار ترين منبع شناخت شمس
ياد کرد، همانا " مقالات"
اوست . مقالات مجموعه يىاز سخنان پراگندۀ
شمس است
که درميان ساليان ٦٤٢تا ٦٤٥هجرى برابر با
١٢٤٤_ ١٢٤٧ ميلادى در مجالس صوفيانه ، در
قوينه بيان داشته است، و يا هم پاسخهايى است
که به پرسش هايى مريدان و علاقمندان خود ارائه
کرده است.
مقالات شمس از زبان يک دست نوشتارى بر خوردار
نيست ، چنان که مقالات در بخشهايى زبانى دارد،
شعر گونه که در اوج زيبايى ، پخته گى و روانى
قرار دارد؛ ولى در بخشهاى ديگر زبان نوشتارى
آن، آشفته بى نظم و نا پراسته است.
پژو هشگران در اين ارتباط بدين باور اند
که تمام بخشهايى مقالات نو
شته ء
منظم شمس نيست؛
بلکه پاره هاى بيشتر آن ياد داشت هايى مريدان
و علاقمندان است که به گونه
ء
پراگنده و نامنظم از سخنان او درمجالس
صوفيانه ياداشت بر داشته اند، با اين همه
امروزه مقالات شمس را نه تنها يکى از رساترين
و ژرفرين گنجينه هاى ادبيات عرفان فارسى درى
به شمار مي آورند ؛
بلکه ، آن را سرچشمه
ء
بسيارى از انديشه ها، داستان ها و تمثيل هاى
مولوى در مثنوى معنوى
و ديوان کبير
نيز مى دانند.
چنان که در مقالات آمده است :
«
قدحي پر کردم ، نمي توانم خوردن ، نمي توانم
ريختن ،
دلم نمي خواهد که رها کنم بروم .»
مولانا مي گويد :
قدحي دارم در دست به خدا تا تو نيايي
هله تا روز قيامت نه بنوشم نه بريزم
شمس در غزليات مولانا باز تاب گفته هاي خود
را مي بيند و اما با انصاف صوفيانه ء که
دارد به بر تري کلام مولانا اعتراف مي
کند که او با استفاده از اين سخنان به
معني انگيزي بهتري دست يافته است .
او مي گويد :
«
مرا عجب مي آيد که سخن مرا چگونه نقل مي
کند ،
به ذات پاک ذوالجلال که مولانا سخن مرا نقل
مي کند به ازاين نقل مي کند ومعني هاي
خوب انگيزد به از اين ،
اما آن سخن من نقل نکرده باشد .»
کتاب مقالات شمس نيز نتيجه معني گفتن هاي او
در مجالس صوفيانه يي بود ، که در قونيه
برگذار مي گرديد . مولانا در اين مجالس
نيز اشتراک مي کرد ، آرام و خاموشي در گوشه
يي مي نشست و به سخنان تند و شور انگيز
شمس گوش مي داد و به مريدان توصيه مي فرمود تا
از سخنان شمس ياداشت بر دارند .
اين که چرا زبان نوشتاري مقالات شمس ، در
بخشهاي پراگنده و ناهموار است و شماري
ازجمله ها بدون نتيجه به پايان مي رسد ؟
پژو هشگران عمداتاً بر اين دو دليل تا کيد مي
کنند :
نخست اين که سخنان شمس از آن عوالمي مي آمد
که شايد گاهي در ک کامل آن براي مريدان
مقدور نبوده است .
دو ديگر شايد مريداني نخواسته اند تا آن بخش
از سخنان شمس را که مي توانسته است ، حربه ء
بيشتر و قوي تري به دست مخالفان بدهد ، ياد
داشت کنند ، بناً عبارات و کلمه هايي را از
قلم انداخته اند .
اگر امروزه ما از شعر و کلام مولانا بهره
منديم و آن خلاقيت بزرگ و بي مانند ادبي را
نتيجه ء ديدار شمس با او مي دانيم به همان
گونه بر خورداري ما از سخنان و انديشه هاي
شمس را نيز مديون تفاهم کم نظير مولانا در
برابر شمس هستيم .
سلطان ولد روايت مي کند که:
«
روزي حضرت والدم در مدح مولانا شمس الدين
مبالغه عظيم مي فرمود و از حد بيرون مقامات ،
کرامات و قدرت هاي او را بيان کرد که من از
غايت شادي بيامدم و از بيرون حجره ء او
سرنهادم و ايستادم.
شمس فرمود که: بها الدين چه لاغ است!
گفتم: امروز پدرم اوصاف عظمت شما را بسيار
کرد!
گفت: والله والله من از درياي عظمت پدرت يک
قطره نيستم ؛اما هزار چندانم که فرمود!
باز به حضرت مولانا آمدم سر نهادم که : مولانا
شمس الدين چنين گفت ،
مولانا فرمود :
خود را ستوده و عظمت خود را نموده و صد
چندانست که فرمود.»
سخنان شمس را آيينه ء شخصيت او دانسته ، او
در سخنان خود با عوام سرو کاري ندارد ؛ بلکه
مردان بزرگ ، شيخان کامل و آن هايي را که
داعيه ء رهبري جامعه را دارندمخاطب قرار مي
دهد .
«
مرا در اين عالم با عوام هيچکاري نيست!
براي ايشان نيامده ام
اين کساني که رهنماي عالم اند،
به حق انگشت بررگ ايشان مي نهم!
و
جاي ديگري مي گويد:
من شيخ را مي گيرم و مؤاخذه مي کنم ،
نه مريد را !
آن که نه هر شيخ را ، شيخ کامل را !»
دانشمنداني که در زمينه ء روان شناسي شمس
مطالعاتي انجام داده اند ، براين باور اند که
شمس از همان دوران کودکي با دو حس متضاد
"خويشتن کمتربيني "و " خويشتن بر تر بيني"
پرورش يافته است .
او آن گاه که در نخوت درويشي قرار دارد ، سر
شار از حس خويشتن بر تر بيني است .
«مرا مهاريست که هيچکس را نباشد، که آن مهار
من بگيرد.
الا محمد رسول الله او نيز مهار من ، به حساب
گيرد،
آن وقت که تند باشم که نخوت درويشي در سرم
آيد، مهارم را هرگز نگيرد.»
اما جاي ديگر شمس اين گونه از عجز و ناتواني
خود سخن مي راند :
«جماعتي گفتند همه سر بر زانو نهيد ،
زماني
بعد از آن يکي سر بر آورد که:
تا اوج عرش و کرسي ديدم
و
آن يکي گفت :
نظرم از عرش و کرسي هم بر گذشت و از فضا ، در
عالم خلا مي نگرم!
آن يکي گفت:
من تا پشت گاو و ماهي مي بينم و آن فرشته گان
که موکل اند بر گاو و ماهي ، مي بينم!
اما من چندان که مي بينم جز عجز خود نمي
بينم.»
زنده گي پر ماجراي شمس به کتاب راز ناکي از
روزگاران قديم مي ماند ، که گذشت ساليان ،
فصلهاي نخستين و فرجامين آن را از ميان بر
داشته است . اگر اشارات او در مقالات نمي
بود ما از چگونه گي دوره هاي کودکي و
نوجواني او بيخبر مي مانديم . چنان که هنوز
چگونه گي غيبت دوم يا غيبت کبراي او
به
سال 645 هجري ، همچنان بر ما پوشيده مانده
است .
رويات متناقض در تذکره ها ، ما را در اين
زمينه کمکي نمي کند . آيا علاو الدين پسر
کهتر مولانا و يارانش خون او را بر زمين
ريختند و بعد پيکرش را در چاهي فرو انداختند
؟!
امروزه پژوهشگران بر اين امر باور ندارند ؛
بلکه باور ها بيشتر براين امر استوار است که
شمس آن گونه که حافظ آن سر حلقه ء رندان ،
گفته است بيش از اين خود را براي مولانا
حجاب راه مي ديده و چنين است که آگاهانه از
ميانه بر مي خيزد :
حجاب راه تويي حافظ از ميانه بر خيز
**
شمس مولانا را درست به موقع در همان هنگامي
که ديگر نمي توانسته است که او را به کمال
بيشتري رهنموني کند، ترک کرده است.
ازجستجوهاي پي درپي مولانا در حلب و شام
برميايدکه اوبه کشته شدن شمس باورنداشته است .
چنان که او پس از سالها انتظار و جستجو به قول
سلطان ولد وجود شمس را در خود يافت.
شمس تبريز را به شام نديد
در خودش ديد همچو ماه پديد
گفت: گر چه به تن از او دوريم
بي تن و روح هردو يک نوريم
خواه او را ببين و خواه مرا
من ويم او من است اي جويا
گفت: چون من ويم ، چه ميجويم
عين اويم کنون ز خود گويم
يک چنين احساس و عشقي است که مولانا را بر مي
انگيزد تا غزلهاي خودرا از همان آغاز، با شور
عشق شمس به نام او بسرايد تا به آن حد که
امروزه ديوان کبير او ، همه حا به نام
ديوان شمس شهرت يافته است . چنين امري نه
تنها در تاريخ ادبيات فارسي دري ؛ بلکه در
تاريخ ادبيانت جهان نيز امريست بي مانند که
شاعري ديواني را به بزرگي ديوان کبير به نام
کسي ديگري بسرايد . از اين جا مي توان گفت :
اين شمس و عشق شمس است که در مولانا تلقين
شعر مي کند و مولانا نه تنها بيشترينه
الهام غزلهاي ديوان کبير را برخاسته ازعشق
شمس مي داند ؛ بلکه شمس را گوينده ء آن
غزلها ي شور انگيز نيز مي انگارد .
پايان
قوس 1383
شهر کابل
پرتونادري
سيد سِردان- لالاي خداوندگار
در زنده گي مولانا جلال الدين محمد بلخي مي
توان از چند شخصيت تاثير گذارنام برد که هر
کدام به گونه يي در تکوين ابعادگوناگون
شخصيت علمي و عرفاني او اثر گذار بوده و او
را در راه رسيدن به حقيقت بر تر پيشوايي کرده
اند .
چنان که امروزه از سلطان العلما ( پدر) ،
سيد برهان الدين محقق ترمذي ، مولانا شمس
الدين محمد - تبريزي ، صلاح الدين زرکوب
وحسام الدين چلبي به نام اقطاب مولانا ياد مي
کنند.
در اين نبشته اشاره هايي داريم با گوشه هاي
از زنده گي سيد برهان الدين محقق ترمذي و
تاثيرگذاري او در تکوين شخصيت علمي و عرفاني
مولانا جلال الدين محمد بلخي .
بدون ترديد زايش دوباره ء مولانا را مي توان
نتيجه ديدار و خلوت گزيني شمس با او
دانست و اما پرسشي که به ميان مي آيد اين
است که مولانا چگونه آماده گي و ظرفيت آن را
پيدا کرد بود تا يک باره به يک چنين تغير
بزرگ روحاني تن در دهد ؟
پاسخ به اين پرسش ما را به دوره هاي ديگري از
زنده گي مولانا بر مي گرداند . يعني به
روزگاران کودکي و جواني او در بلخ و قونيه
.
در اين سالها سيد برهان الدين محقق ترمذي را
در شهر بلخ مي بينيم که نه تنها سر گرم
آموزش جلال الدين است ؛ بلکه برادر وار از او
مواظبت نيز مي کند .
وباز هم سيماي شکوهمند او را در شهر قونيه مي
بينيم که اين باربامحبت پدرانه مولاناي
جوان را در زير چتر مواظبت معنوي خود قرار مي
دهد و او را آماده ء پذيرش چنان تغير بزرگ
و شگفتي انگيز عرفاني مي نمايد .
از اين نقطه نظر محقق ترمذي بر مولانا و
ادبيات عرفاني فارسي دري حق بزرگي دارد .
مولانا عبدالرحمان جامي در نفحات الانس او را
از سادات حسيني ترمذ مي داند .
او از همان سالهاي نوجواني در شهر بلخ در
حلقه ء مريدان سلطان العلما در آمده بود .
در اين سالها او نه تنها چنان شاگرد هشيار و
مريد وفادار کمر خدمت و ارادت به سلطان
العلما را بست ؛ بلکه چنان برادري مهربان
از جلال الدين نير مواظبت مي کرد . چنين ا
ست که او را به لقب لالاي خداوندگار نيز ياد
کرده اند .
اين امر نشان مي دهد که درميان برهان ترمذي و
سلطان العلما در آن سوي حس مريدي و مرادي نوع
رابطهء فرزند خوانده گي و پدرخوانده گي نيز
وجود داشته است .
شايد در نتيحه ء يک چنين رابطه و اعتمادي بود
که سلطان العلما پيش از آن که بلخ را هميشه
گي ترک کند ، مدت زماني امر آموزش و مواظبت
مولانا را بر عهده ء برهان الدين گذاشته
بود .
افزون براين سلطان العلما از او خواسته بود
که پس از مرگش امر تربيت ، سير و سلوک
صوفيانه ء جلال الدين را نيز بر عهده گيرد .
داکتر عبدالحسين زرين کوب در کتاب پله پله
تا ملاقات خدا مي نويسد :
«
اعتقاد سيد برهان الدين در حق شيخ خود
بهاوًلدين به حدي بود که اشکارا و بي هيچ
ترديد و مجامله يي او را از تمام اولياي
که بعد از رسول خدا آمده بودند برتر مي
دانست .»
چنين است که باري در يکي از مجالس وعظ
خويش در قونيه در حالي که مولانا ي جوان
نيز حضور داشت در حق او دعا مي کند که :
«
خداوند تعالي تو را به درجه ء پدر برساناد!»
سيد برهان الدين در ميان شاعران عارف به
حکيم سنايي غزنه يي چنان علاقمند بود که
مولانا به شمس .
هرچند مولانا نخستين آموزش ها را از پدر خود
فرا گرفته بود ؛ ولي پس از پدر سيد برهان
الدين محقق ترمذي نخستين آموزگار او به شمار
مي آيد.
اساسات زبان وادبيات فارسي دري را هيچ کس
ديگري به اندازه ء سيد برهان الدين به جلال
الدين محمد آموزش نداده است .
شاد روان فروزانفر در کتاب شرح مثنوي در
ارتباط به او مي نويسد که:
«
بر هان الدين علاوه بر کمال اخلاقي و سير و
سلوک صوفيانه و طي مقامات معنوي ، دانشمند
کامل و فاضل مطلع بود . پيوسته کتب و
اسرار متقدمان رامطالعه مي کرد .»
او از اهل مکاشفه بوده و مردم ترمذ به کرامت
او باور داشتند و او را سيد سِردان مي گفتند
.
هنگامي که سلطان العلما همراه با خانواده و
مريدان ديگر شتابناک و غضب آلود بلخ را ترک
کرد ، ظاهراً سيد برهان الدين در بلخ نبوده
و در ترمذ ويا هم در شهر هاي ديگري مشغول
وعظ و ارشاد بود و بدينگونه از کوچ و آواره
گي شيخ خويش که مي توان از آن به نوع تبعيد
سياسي نيز تعبير کرد ، بي خبر مانده بود .
از چگونه گي زنده گي او در اين سالها ي
مهجوري اطلاعات چنداني در دست نيست . ظاهراً
در سالهاي تجاوز مغول او در سرزمين هاي شام
سرگردان بوده است .
روايتي وجود دارد که در هنگام وفات سلطان
العلما برهان الدين در ترمذ به معرفت گفتن
مشغول بود ، ناگاه درميان سخنان آهي کشيد و
فرياد بر آورد که:
«
شيخم از عالم خاک به سوي عالم پاک رفت و
فرمود فرزند شيخم جلال الدين محمد بي
نهايت نگران من است . بر من فرض عين است که
جانب ديار روم، روم و اين امانت را که
شيخم به من سپرده است به وي تسليم کنم .»
اين امانت اشاره به همان وصيت سلطان
العلما است که در ارتباط به مواظبت از
مولانا به او کرده بود .
و
اما درارتباط به اين که برهان الدين چگونه به
قونيه رسيده است ، روايات ديگري نيز وجود
دارد . به قول داکتر زرين کوب در همان سالي
که بهاًولد در قونيه وفات يافت ، سيد برهان
الدين به مکه رسيده بود . ظاهراً از طريق
مشايخ شام يا حاجيان روم از وجود شيخ
خود در قونيه آگهي يافته بود.
با دريغ زماني که برهان الدين به قونيه مي
رسد ، بهاء ولد يک سال پيش از آن چهره در
نقاب خاک کشيده بود.
ازاين روايت برمي آيد که سيد پيش از رسيد ن
به قونيه از خاموشي مرشد خويش آگاهي نداشته
است .
برهان الدين در قونيه مي ماند تا مولاناي
جوان را در سير و سلوک صوفيانه مواظبت کند .
مولانا در اين هنگام بيست و پنج سال عمر
دارد ؛ اما از شهرت و محبوبيت گستر ده يي بر
خوردار است . مردم او را مولانا خطاب مي
کنند و به وعظ و ارشاد او با علاقمندي گوش
مي نهند ؛ با اين حال برهان الدين علاقه
ندارد که مولاناي جوان در همين مرحله باقي
بماند ؛ بلکه او مي خواهد ، مولانا چنين
مراحلي را پشت سر بگذارد و به آن مرتبه ء
عروج کند که در خور استعدا د بزرگ روحاني
اوست . او انتظار دارد تا شاگردش در پهلوي
علم قال به علم حال نيز دسترسي پيدا کند و
از هر نگاه خود را شايسته جانشيني پدر سازد.
برهان الدين خود چيزي از مراتب سلوک را زير
نظارت و ارشاد بهاء ولد طي کرده بود و به
همين گونه در جريان سفر هاي که به شهر هاي
گوناگون داشته ا ست ، نيز با شماري از مشايخ
خانقاه ها ديدار هاي داشته و از آنها ارشاد
و تربيت صوفيانه ديده بود .
به گفته ء زرين کوب حضور سيد برها الدين در
قوونيه براي مولاناي جوان ، بازگشت به بهشت
گمشده بود . سيد براي او عطر خاطره هاي
بلخ را آورده بود. مولانا در سيماي او تجسم
روحي پدر را مي ديد وچنين است که مولانا، آن
واعظ پر آوازه ء شهر استاد روزگار کودکي و
لالاي خود را به حيث مربي وپيشواي معنوي خود
مي پذيرد.
ياران مولانا نيز چنين مي کنند و همه گان
سيد را به رهبري و مرشدي مي پذيرند و در وجود
او بهاء ولد را باز مي يابند و در او به چشم
شيخ و مرشد روحاني خود نگاه مي کنند .
بدينگونه مولانا تا نه سال ديگر در زير چتر
مواظبت معنوي سيد محقق قرار مي گيرد . سلطان
ولد در مثنوي ولدي نتيجه ء اين موظبت را
اين گونه بيان مي کند :
بود در خدمتش به هم نه سال
تا که شد مثل او به قال و به حال
همسر و سِر شدند در معني
زانکه يک دل بدند در معني
نا گهان سيد از جهان فنا
کرد رحلت سوي سراي بقا
ماند بي او جلال ِ دين تنها
روز و شب کرد رو به سوي خدا
پنج سال اين چنين رياضت کرد
از سر صدق و سوزو ناله و درد
مولانا در مثنوي معنوي از تاثير گذاري سيد
برهان الدين اين گونه سخن به ميان مي آورد :
پخته گرد و از تغيّر دورشو
رو چو برهان محقق نور شو
چون زخود رستي همه برهان شدي
چون که گفتي بنده ام سلطان شدي
مولانا به سال 630 قمري بنابه دستور سيد
برهان جهت رسيدن به مرتبه ء بلند تر علمي و
ديدار با مشايخ روزگار راهي سر زمين هاي
شام و حلب مي شود . در اين سفر سيد برهان او
را تا شهر قيصريه همراهي مي کند .
قيصريه شهري بود آرام و زيبا که يکي از
مراکز مهم تجارت در قلمرو روم شرقي به شمار
مي آمد .
صاحب شمس الدين اصفهاني يکي از بزرگان
قونيه در آن روزگار قيصريه را تحت ولايت
خود داشت . او در آن جا براي سيد خانقاهي
ساخت و خود نيز با اخلاص و ارادت در مجالس
سيد اشتراک مي کرد .
سفر مولانا به شام و حلب هفت سال را در بر
گرفت . هنگام سفر فرزند بزرگ او سلطان ولد
هشت سال داشت .
سيد برهان در اين سالها ديگر پير و درمانده
شده بود با اين حال پيوسته در ميان قيصريه و
قو نيه در رفت و آمد بود . او خود را جداً
متعهد مي دانست تااز خانواده و مدرسه ء
مولانا مواظبت کند .
سيد در اين چهره بيشتر از اين که يک عارف
عابد باشد، به يک عيار و جوانمرد ماننده
است .
مولانا به سال 637 قمري به قونيه برگشت . او
در راه رسيدن به قونيه نخست جهت ديدار
مرشدش سيد برهان به قيصريه رفت و از آن جا
همراه با او به قونيه باز گشت .
علما ، بزرگان ومشايخ قونيه با تحسين و
افتخار از او استقبال مي کنند و از همه
مهمتر سيد برهان الدين در ديدار خود در
قيصريه و بعداً در قونيه در مي يابد که
مولانا در علم قال و علم حال به آن مراحلي
رسيده است که او آرزو مي کرد .
با اين حال از نظر سيد هنوز تربيت صوفيانه ء
مولانا به پايان نرسيده است .
عطاءالله تدين در کتاب" مولانا، ارغنون شمس "
مي نويسد که پس از باز گشت مولانا به قونيه
،سيد برهان به او دستور مي دهد تا سه چله را
در خانقاه پدرش به رياضت بنشيند .
برخي از پژو هشگران باور دارند که در اين
مرحله هنوز شخصيت مولانا در گيرگرايشهاي
متضادي بوده و سيد برهان در يافته است که
مولانا به سبب دانشي که در حلب و شام فرا
گرفته برايش نوع حس خويشتن بر تر بيني دست
داده است و چنين حسي مي تواند برگرايش
صوفيانه ء او اثر ناگواري بر جاي گذارد.
بناً به او هدايت مي دهد تا چنان سالک
مبتدي به چله نشيني و رياضت بپردازد و اين
امر اوج کمال استادي سيد برهان را نشان مي
دهد .
سيد برهان الدين واعظ پر شوري بود . او غير
ازمجالس وعظي که براي همه گان بر گذار مي
کرد، مجالس ويژه يي نيز داشت که در آن بيشتر
ياران همدل و محرم گرد هم مي آمدند و
غالباً گفته هاي او را يادداشت مي کردند .
امروزه آن چه به نام " معارف " محقق ترمذي
وجود دارد ، نتيجه ء همان مجالس وعظ است .
سيد برهان الدين محقق ترمذي در مجالس وعظ
پيوسته سخنان و اشعار حکيم سنايي را بر لب
داشت ، عقيده يي وجود دارد که ذوق شعري
مولانا که سالها بعد از خاموشي او چنان
فواره يي از نور معرفت و عشق به فوران در آمده
، بايد تا اندازه يي نتيجه ء تربيت معنوي
سيد برهان در اين زمينه بوده باشد.
به گفته ء آنه ماري شيمل :سيد برهان ، معلم
سختگير و بسيار زاهد بود . در " مقالات " اوکه
از بسياري جهات شبيه مقالات مرشدش بهاءالدين
است ، مي توان به تاثير شديد سنايي بر او پي
برد .
از سخنان سيد برهان آنچه که در معارف او بر
جاي مانده است، سخناني است کوتاه ، پر از حکمت
واندرز و پيامبرگونه ، چنان که گويد :
«
اگر ترا درپاي خاري خلد ، همه مهمات جهان
بگذاري و بدان مشغول شوي، همچنين در حق برادر
خود مي بايد بود .»
و
يا در جاي ديگري از او آمده است :
«
از هر چيز گريختن آسان است ، از نقس خويش
گريختن دشوار است ومنبع آفات تو نفس است .»
آمده است که از سيد برهان الدين محقق
پرسيدند که راه را پاياني است يا ني ؟
فرمود که :« راه را پايان است ؛ اما منزل را
پايان نيست ؛ زيرا سير دو است يکي تا خدا و
يکي در خدا. آن که تا خداست پايان دارد ؛ زيرا
گذر از هستي است و از دنيا و از خود ، اين
همه را آخر است وپايان ؛ اما چون به حق
رسيدي بعد از آن سير در عالم اسرار معرفت
خداست و آن را پايان نيست .»
سيد برهان الدين محقق ترمذي به سال 638
قمري در شهرقيصريه چشم از جهان پوشيد .
ُمولانا جلال الدين و صاحب شمس الدين اصفهاني
به تعزيه داري او پرداختند . خاموشي او براي
مولانا يک بار ديگر ياد آور خاموشي پدر بود .
سيد برهان را همانجا در قيصريه در خانقاهش
به خاک سپردند .
آمده است که هنگام مرگ اين شعررا بر مي
خواند :
اي دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و از هر دو جهانم بستان
باهرچه دلم قرارگيرد ، بي تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان
آنه ماري شيمل درکتاب توفان شمس مي نويسد که
هنوز آرامگاه سيد برهان الدين محقق ترمذي در
قيصريه زيارتگاه صوفيان ، پرهيزگاران و اهل
عرفان و طريقت است . او چنين تصويري از
زيارتگاه برهان ا لدين محقق به دست مي دهد :
«
گل ها، آرامگاه برهان الدين محقق ترمذي را در
ميانهء گورستان قديمي در بر گرفته اند و کوه
با عظمت پوشيده از برف ارجياس در جنوب قونيه
بر فراز آن قد بر افراشته است.
مسلمانان پر هيز گار ترک ، هنوزهم به زيارت
اين مکان مي روند .»
|