مطالب این صفحه در تاریخ 03/11/2007  تازه شد!

مجتمع جامعهء مدنی افغانستان

مجما

مرام مجما تقويت و گسترش جامعهء مدنی در افغانستان است!

مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما

جامعهء مدنی چیست؟

جامعهء مدنی حوزه یی از نظریات و روابط اجتماعی است که میان دولت و خانواده قرار داشته و از چنان فعالیت های غیر اجباری نماینده گی میکند، که بر محور مصالح، اهداف و ارزش های مشترک می چرخند.
جامعهء مدنی شامل فعالان و نهاد های متنوع مدنی است که از نظر ساختار اداری، استقلال و توانمندی از هم فرق دارند.
جامعهء مدنی با توجه به سرشت و نقش مدنی آن در راستای صلح ارزش به سزایی دارد.

 

 اهداف مجما:
  • افزایش سهم گیری تمام بخش ها و اقشار جامعه افغانی در روند بازسازی، انکشاف و صلح در کشور
  • بلند بردن نقش و موثریت جامعه مدنی در موضوعات مهم کشور
  • تقویت و گسترش شبکه های مدنی
  • ایجاد هماهنگی و صدای واحد برای جامعۀ مدنی افغانستان در مسائل مهم سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی

 

       شما در اینجا هستید: صفحهء نخست >> مجلهء جامعه مدنی >> سال چهارم شمارهء ششم

  

 

 

 

بریالی فطرت

تاملی در مدرنیته و مدرنیزم

 

در دوران جديد بحث هايي كه از جانب مكاتب و محافل مختلف علوم جديد پيرامون مدرنيته در مدرنيزم صورت گرفته است، از اهميت خاصي بر خوردار است. چون بدون شگافتن فلسفهء وجودي مدرنيته و پيامد هاي گستردهء فرهنگي ، اقتصادي و سياسي آن نميتوان از ماهيت تمدن جديد و اين همه پيچيده گي هاي زندگي مدرن طوري كه لازماست صحبت نمود و واقعيت هاي عيني دنياي مدرن را فهم کرد .

مدرنيته چيست ؟ اين سوال عمر دوصد ساله دارد. در طي اين دو قرن به اين پرسش سنگين پاسخ هاي متنوع وحتي متناقض داده شده است مفهوم سازي ها و روايت پردازي هاي کثيري كه ازاين فرايند شده است، غالباً تا هنوز متفکران تمدن هاي مختلف و فلاسفه در پاسخ گفتن به اين پرسش به اتفاق نظر نرسيده اند. احتمالاً در آينده هاي دورهم رسيدن به توافق جهان شمول در زمينهء ماهيت و مولفه هاي ذاتي مدرنيته دشوار مينمايد. ولي با اين همه انديشمندان از تلاش و تامل بخاطر دستيافتن به توافق و هم سخني در باب تعريف مدرنيته و مدرنيزم دريغ نورزيده اند خوشبختانه رسيدن به نگرش مشترک ونزديک به هم در اين باب، به ويژه در حوزه  انديشه ورزي غربي نشان گر نتيجه بخش بودن اين مساعي است. به هر حال تفکر رايج در بارهء مدرنيته به اين دو بخش تقسيم شده است: 1- مدرنيسم در ميدان هنر ، فرهنگ و زيبايي شناختي. 2- مدرنيزاسيون در عرصه اقتصاد و سياست . البته فرهنگ مدرنيته كه از بطن دنياي مدرن شده يعني جامعه و اقتصاد سر بر آورده است در حقيقت براي تحقيق مدرنيته ، ما نياز به تجربه هاي گوناگون مدرنيزاسيون در زمينه هاي سياسي ، ادبي ، فکري و فلسفي داريم. از آنجايي كه مدرنيته عقلاني سازي همه گونه برخورد ها و گفتمان هاست، براي تحقيق اين مراد اولاً بايد مدرنيته ومدرنيزم دريک گفتگوعقلاني با مدرنيزاسيون قرار گيرد، و ثانياً پيوند هاي مدرنيسم و مدرنيته با مدرنيته هاي گذشته (سنت) بايد زنده نگهداشته شود. پيوند هايي که همزمان هم مهر آميز و هم خصمانه اند. ميتوان از زاويهء ديگر و با حفظ نگرش انتقادي چنين گفت که مدرنيته به بخشهاي مادي و معنوي تجزيه پذير است . گوئي سير تفکر بشري همواره از گرائيدن و توقف در يک حوزه، خواه ماده گرايي بنيادي وخواه معنا گرائي د گماتيک ، هميشه در راستاي تعا د ل و پرداختن همزمان به هردو جنبه وجودي بشر در حرکت وسيلان بوده است. چنانکه مدرنيسم از جنس روح ناب ونوعي معنويت مدرن و تکامل يافته است که برطبق اصول مستقل فکري و هنري خويش ارتقا و اعتلا مييابد . حالانکه مدرنيزاسيون بيشتر به روند تکاملي فکر بشر در باب ماده و مجموعه پيچيده اي ازساختارهاي مادي و فرايند هاي اقتصادي متمرکز بوده است .

در واقع مدرنيزم به عنوان بازتاب تکامل فکري معنوي و فرهنگي بشر و مدرنيزاسيون به مثابه نشانه اي آشکار گرايشات و فکر مادي اقتصادي انسان ، تجلي عيني دو بُعد وجود و نياز هاي بشري است، تحولات تاريخي اين دو جريان مبتني بر آنست که آدميان بدون در نظر داشتن تعادل در ميان اين دو نياز بشري قادر به فراهم آوري زمينه زندگي ومتعالي انساني نيستند و پيشرفت واقعي و همه جانبه نيز بدون انکشاف يافتن همگام ايندو جريان، امکان پذير نيست . چون در واقع مدرنيته نوعي رويکرد فلسفي و فرهنگي  ايندو جريان و تلاشي براي اميختن و تداخل آندو دانسته ميشود . چنانکه گاهي مدرن بودن را همانا زيستن در يک زندگي سرشار از معما و تناقض ميدانند . مدرن بودن كه از يكطرف به مفهوم اسير بودن و اسير شدن درچنگ سازمان هاي بوروکراتيک عظيمي که قادر به کنترول و غالباً قادر به تخريب و نابودسازي همهء جوامع ، ارزش ها و زندگي و احساسات آدميان است، از جانب ديگر دادن فرصت ها و امکان هاي وسيع براي اراده هاي راسخ درمقابله با اين نيرو ها  و جنگيد ن به قصد تغيير جهان، و استخدام اين نيرو ها به نفع انسان و رهايي او مي باشد. پس، سوال اينست که اين جريان ها از کدام منابع تغذيه نموده و تا اين حد فربه شده اند ؟ پاسخ اغلب  متفکرين اينست که زندگي مدرن از سرچشمه هاي بسياري تغذيه نموده و تحولات ذيل را در پي داشته است:

1- مکشوفات بزرگ در قلمرو علوم فزيکي .   2- صنعتي شدن امر توليد که محيط هاي جديد بشري را ميافريند و محيط هاي قديمي را نابود ميکند و صورت هاي جديدي از قدرت هاي شرکت هاي بزرگ و مبارزهء طبقاتي را بوجود مياورد . 3- افت و خيز هاي عظيم در شمار و ترکيب جمعيت که ميليون ها تن را به درون اشکال نويني از زندگي پرتاب ميکند .

4- رشد سريع مناطق شهري  . 5- انکشاف فلسفهء انتقادي و تاويلي . 6- نظام هاي ارتباط جمعي که دورترين اقوام و جوامع را تحت پوشش واحد گرد مياورند . و آن ها را به رغم همه گونه   بيگا نگي و دوري به يک ديگر متصل ميکند . 7- تفکر مدرن هم شناخت خودش از گذشته راتا افق کهني تاريخي را در نورديده و هم در صدد فرا چنگ آوردن آينده هاي دور است.

8- ظهور دولت هاي ملي که رو به گسترش  روزافزون است . 9- ظهور جنبش ها و فرهنگ هاي توده اي . 10- توسعهء سلطه تکنولوژي در قلمرو هاي فرهنگي سياسي در زيستگاه بشري .

11- آن سيلابي که همهء اين مردمان و نماد ها را با خود ولو اجباراً حمل ميکند و به پيش ميراند يعني بازار جهاني سرمايه داري . اين فرايند هاي اجتماعي که چنين گردابي را به وجود مياورند .

جملگي "مدرنيزاسيون" نام گرفته اند ، البته تعبير گرداب از زندگي مدرن از سوي مارشا ل برمن  بکار گرفته شده است .وي به مدرنيته خوش بين است ، مدرنيته کل نوع بشر را وحدت ميبخشد . اما اين وحدت معما وار و تناقض آميز است .وحدتي مبتني بر تفرقه اي كه همه را به درون گرداب فرو پاشي و تجديد حيات مسمر مي افگند .ارزش هاي کهني را که در طي قرون متمادي بر فراز ناي حيات و فرهنگ آدميان حکومت مي کردند و آدميان بخش اعظمي از آسايش وخوشي هاي خود را از آن ها بدست مياوردند آنها را از اعتبار ومنزلت شان فرو مي افگند و اينگونه زندگي انسان ها را به گردابي از مبارزه وتناقض  ابهام و عذاب مبدل ميسازد. از آنجايي كه اين پديده از روح عصر بر ميايد وگرداب سرنوشت جبري کل نوع بشر است پس، گريزي از اين سرنوشت متصور نيست ويا دشوار مينمايد. لا اقل حد اقل دو دليل را ميتوان براي اين گرداب وحدت وتفرقه حيات بشر بر شمرد ، اول نظام ارتباط جمعي که تمامي جوامع بشري را تحت پوشش و سپهر واحدي گرد مياورد و دوم جهاني شدن بازار جهاني که قسمت بزرگي از سطح اين سياره را در نورديده و به سرعت و با کار بست راه هاي مختلف در حال توسعه به ديگر نقاط  باقيماندهء اين سياره است. سلطهء اين روند بر تمام جلوه هاي زندگي بشر غربي و غير غربي براي تعداد بسياري از متفکران اعم از غربي و غير غربي به ويژه محافظه کاران نو نگران کننده است. اين متفکران بر ضرورت و اهميت حياتي مهار عقلاني  مدرنيزاسيون: "بازار جهاني ، دولت هاي مدرن ، توسعه سلطه ، سازمان هاي ملي و فراملي بوروکراتيک"  تاکيد ورزيده و در پي راه حل هاي ممکن اند تا گرداب زندگي مدرن، آزادي حقيقي امروزي و فردا را در منجلاب عقلانيت ابزاري وسازمان غرقه نسازد . با چنين واقع نگري است که اين متفکران تضاد اصلي جهان مدرن را تضاد بين مدرنيزم که معطوف به ساحت روحي معنوي انسان ها است و مدرنيزاسيون که متمرکزبر حوزه اقتصادي مادي است دانسته و ياآن را سوژه عقلانيت ابزاري ميدانند. چنانکه اين وضعيت در تفکر هابر ماس به صورت تضاد بين دو عقلانيت تفاهمي ارتباطي و عقلانيت اقتصادي ارادي بيان شده است. عقلانيت تفاهمي هابرماس  بر رهايي آزادي ، آگاهي و همبستگي اجتماعي راستين از قيد آزادي ، آگاهي و همبستگي اجتماعي کاذبانه در غرب تأکيد ميورزد . عقلانيت ارتباطي تفاهمي با هرگونه سلطه و سيطره بر انديشهء بشري خواه از سوي سنت و خواه مدرنيته  و تکنولوژي مخالف است. اين تضاد در کشور هاي جهان سوم تحت الشعاع تضاد ديگري قرار ميگيرد . يعني تضاد بين سنت و مدرنيته. متفکران بزرگ به ويژه  مارشال برمن و هابرماس هوادار ايجاد گفتمان عقلاني و واقع بينانه بين طرفين متضاد اند نه نفي و انکار اهميت يکديگر، زيرا  که در مدرنيزم تخيل ، تفکر و هنر معطوف بر انکشاف ساحت معنوي و جلوگيري از فقر ارزشي بوده و به مدرنيزاسيون بر جلوگيري از فقر مادي اقتصادي انسان متمرکز است .

مدرنيزم در غرب درتقابل با سلطهء بيش ازحد و روبه توسعه بوروکراسي ، عقلانيت ابزاري و صنعت برحوزه هاي مختلف انديشه و آزادي انسان اعتلا يافته است. حالاآنکه مدرنيزم جوامع عقب مانده در تقابل با سنت در حال شکل گيري و توسعه است . کل تلاش  هاي انديشمندان منتقد ومصلح مدرنيته در صدد رهايئ مدرنيتهء واقعي از قيد مدرنيته اي اند که با راه اندازي تبليغات قدرت و سلطه، در افکار به عنوان امر مدرن قبولانده شده است . آلن تورن مدرنيست فرانسوي از گونه اي مدرنيته اي کلاسيک نام مي برد که بيش از هر چيز در پي ساختن تصويري عقلاني از جهاني است که انسان را در طبيعت ادغام ميکند . و آدمي و جهان را پيوسته درحال فروپاشي و تجديد حيات قرار ميدهد. مدرن بودن يعني خو گرفتن با اين حالت خاص ،حتي برترين ارزش ها پس از اوج گيري اين فرايند مدرنيزاسيون، منجر به بي ارزشي و فراموشي انسان ساکن در دل مدرنيزم ميشود. يعني چيزيکه نگراني هابر ماس را نيز بر انگيخته و بر تما يل جدي وا داشته است . به عقيده ايشان مدرنيته که در قرن 18 توسط فلاسفه ء روشنگري تدوين شده و دورترين کرانه هاي زيست آدميان را در نورديد. اين مدرنيته عبارت بود از تلاش آنان براي توسعه و تکامل علوم ، اخلاق و هنر. اين سه حوزه مستقل ، سه گونه عقلانيت را پديدار ميسازند . عقلانيت ابزاري که موجب انکشاف علوم تکنولوژي شده ، عقلانيت اخلاقي عملي که نسبي بودن ارزش هاي اخلاقي و سودگرائي عملي را موجب شده و منجر به توسعه انسان باوري و مرکزيت خواست هاي انساني شده است و عقلانيت هنري يا زيبايي شناختي. قرار بود که اين سه گونه عقلانيت فرهنگي انباشته شده  زندگي و آزادي روزمره اجتماعي اخلاقي ما راغنا بخشيده و پيام آور پيشرفت اخلاقي ، عدالت وخوشبختي انسانها باشند . اما قرن بيستم اين خوش بيني را از بين برده و به دليل فرمان روائي عقلانيت اقتصادي واداري (مدرنيزاسيون) برزيست جهان ، زير ساخت ارتباطي زندگي دچار اختلال شده ضمناً موجب شده که علم ، انديشه و حقيقت در زير سلطهء قدرت ، ثروت و منافع گرائي افراطي قرار گيرد و در انحصار گروه اقليتي از مقتدرين در آيد ومورد سؤاستفادهء خود خواهانهء آن ها قرار گيرد و به بحران جهاني منتهي گردد. انسان ها امروز در عمق بحران زيست دارند، بحراني که ريشه در وجود انباشت سلاح هاي هسته اي ناشي از سواستفاده از مدرنيته  دارد . چنانکه مدرنيته امروزه به تعبير بودلر به عنوان رابطهء مملو از کنش ميان عقل وذهن تاريخي ، ميان عقل ابزاري و عقل جوهري و ميان روح انساني و روح اصلاح ديني و ميان علم و آزادي تعريف ميشود . ديگر همه چيز به ابزار قدرت بدل شده است و مدرنيته يعني سياست دايمي زندگي و تفکر. مدرنيزم به انفعال ، تجزيه و ناهماهنگي گرايش داشته و از کنار گذاشتن  ارزش ها که قرون متمادي بر فکر و شيوهء زندگي بشريت سلطنت داشتند، حمايت ميکند . درمدرنيته نفي وانکار ارزش ها مطرح نيست ، بل خنثي سازي آن ها مورد عمل تخريبي مدرنيته است. مدرنيزم ترديد انسان در تمام يقين هاست و اينکه همه حقيقت ها اشتباه از کار در ميايند و امور و دريافت هاي آدميان از حقيقت جنبه و اعتبار مؤقتي دارند . و از اينجاست که مدرنيزم بر نسبيت ، تغيير و تفسير و عدم يقين در هنر و علم تأکيد ميورزد. در اين نسبيت و نا پايداري مدرن ، تاثيرات انشتين  نيز چشم گير است. به زغم او مدرنيته درعلم جديد، جهان را بي يقين و پيش بيني ناپذير و چند چهره مي انگارد . اين همه به تعبير هابر ماس نشانه اي آشکاري از بحران مدرنيته است. قرار بود مدرنيته به دست عقل انعطاف پذير و همه جانبه نگر، بشريت را به رفاه ، آزادي و خوشبختي برساند که متاسفانه چنين نشد و اين عقل انعطاف پذير و جوهري در تحت سلطهء عقلانيت ابزاري در آمده و از ميان برداشته شد و عقلانيت ابزاري به ظهور و سلطنت عقل دولتي انجاميد و در خدمت قدرت و سلطه طلبي ثروت قرار گرفت. جامعه مدني از دولت جداشده و دولت هاي مسلح،  نوسازي ملي را به ابزار اقتدار خود بدل کرده اند . مدرنيته به همان اندازه که به آدميان  عقل و آزادي فردي بخشيده است ، انان را اسير جامعه ، عقلانيت تکنولوژيک و فرهنگ تودهء اي هم کرده است يا به شکل گيري فرهنگ عاميانه در غرب منجر شده است.

صحنهء مدرنيته دستخوش  چندگونگي آشکاري از نيروهاي اصلي ، جنسيت ، مصرف تجاري ، موسسات اقتصادي و ملت است که ديگر نمي توان آن را يک جامعه خواند، چرا که هريک از اين جريانات راهي را در پيش گرفته اند که آنرا از ديگران دور ميکند و سرانجام اين پيشامد ها اند که تکه تکه شدن مدرنيته را بر ملا ميسازد . و بر متفکران جديد است که فلسفهء وجودي و روال انکشاف کنوني مدرنيته را به باز انديشي و ديگرانديشي تحليلي ، انتقادي و اصلاحي گيرند. که خوشبختانه ظهور يک جنبش جديد فکري فرهنگي موسوم به پسا مدرنيزيم تجسم اين دگر انديشي در باب شناخت ، آشکار سازي و حل بحران مدرنيته است.

صفحهء گذشته

 
 


برای دیدن بهتر ویب سایت مجما شما صفحهء کمپیوتر خود را به 768*1024 هماهنگ سازید و از بروسر IE6 یا بلند تر استفاده نمائید!