|
چنانكه
پيداست مارتين هايد گر آلماني در انديشه هاي
غربي بويژه در دوران معاصر به مثابه يكي از
متفكرين بزرگ ژرف انديش و موثر در دگرگوني فكر
مدرن غرب ارزيابي ميگردد. راستي تاثيرات
انديشه هاي فلسفي، سياسي و حتي انسان شناختي
هايدگر در شكل گيري جنبش اگزيستانسياليسم،
توسعه عقلانيت انتقادي و رويكرد هاي جديد نسبت
به وجود دموكراسي، جامعه مدني، ليبراليسم و
ديگر ايدلوژي هاي سياسي مطرح بوده و در غرب
فوق العاده گسترده و قابل ملاحظه ميباشد. حوزه
كاري هايدگر پهناور است و از فلسفه تا هنر و
سياست را در بر ميگيرد. و مجموعه نوشتار هاي
ايشان به يكصد هزار صفحه ميرسد، كه از آن جمله
تا كنون فقط سي هزار آن در قالب 35 اثر و 40
مقاله علمي جمع آوري و تنظيم و مكتوب گرديده
است.
هايد گر در ضمن نگرش دقيق
و نگاه هاي عميق كه به ماهيت و كار كرد رايج
انواع مقولات كه در حوزه فلسفه و سياست در
جامعه غربي مطرح بود را داشته است. قطعاً
ايشان در بين اين مقولات رويكرد جدي، انتقادي
و اصلاحي در باب دموكراسي نيز داشته است. هايد
گر همواره در باب فلسفه وجودي دموكراسي و ريشه
هاي شكل گيري و نموي اين جريان سياسي و فرهنگي
در تاريخ حيات فكري غرب مباحث عميق و جدي
داشته است.
هايد گر براي نخستين بار
براي شناختن و شناساندن بهتر ماهيت دموكراسي
كنوني غرب و ضرورت باز انديشي در باب كار كرد،
سيماي كنوني دموكراسي با ديد فلسفي به داوري
پرداخته بود. متفكرين زياد را به تامل مجدد در
باب ماهيت دموكراسي و ميزان كارايي آن وا
داشته بود. وي در موارد زياد در زمينه
خواستگاه و حقيقت دموكراسي چون ايده بهتر رژيم
سياسي و مطلوب ترين جامعه سياسي را نشانهء از
بلوغ تفكر سياسي غرب ندانسته است و همواره در
بهترين بودن دموكراسي بعنوان تنها يگانه امكان
ايجاد جامعه و حكومت سياسي مطلوب ترديد را
واداشته است.
به تعبير وي يك متفكر و يك
روشنفكر امروزينه رسالت دارد و مي بايست هر
ادعاي گزاف در مورد يك رژيم، ايده، نظريه و
بهترين بودن اينها را در هر مورد كه باشد بدون
تحقيق نه پذيرد و راه را همواره بايد بروي
ديگر انديشي و نو انديشي در مورد بهترين ها
باز گذارند. و مباني و پيش فرض هاي شكل دهنده
اين بهترين ها را مدام بايد بيازمايند و درستي
و نادرستي ايده ها را با شتاب زدگي به داوري
نگيرند. با اين طرز ديد بوده كه هايدگر نه
تنها در مورد امكان كارايي دموكراسي شك داشت،
بلكه منكر قطعي ارزش آن به منزله يگانه و
بهترين ساختار سياسي بود. وي در درس گفتار
هايش قبل از جنگ جهاني دوم اين عبارت را گفته
بود. اروپا همواره خواهان است كه به دموكراسي
پناه ببرد و چيز را بعنوان امكان گذار
دموكراسي به ساختار هاي عاليتر سياسي از آن را
نمي پذيرند. اروپا نميخواهد ببيند كه دموكراسي
خود دستخوش ديالكتيك خود ويرانگري ميشود، و
دموكراسي در حكم مرگ محتوم آنست. دموكراسي
چنانچه نيچه نيز گفته بود «يكي از اشكال
نهيلسم (نيست انگاري) يعني بي ارزش شدن و
فراموشي بر ترين ارزشهاست».
تا آنجا و از راه كه بر
ترين ارزشها ديگر فقط ارزش باشند، و نه نيرو
هاي شكل دهنده و فعال با اين ويژگيهاست، كه
دموكراسي همانگونه كه خودش را چون عاليترين
شكل نظام سياسي تثبيت ميكند و ميپندارد و
آدميان را ملزم به پذيرش خودش مينمايد و به
اطاعت از مباني اش وا ميدارد. در عين حال
امكان و فضاهاي مقاومت در برابر خود شرا نيز
به وسيله ديگران مي پرورد. يعني در دموكراسي و
دوران مدرن همانگونه كه ما الزاما به اطاعت از
اصول و مقتضيات توسعه دموكراسي و استمرار آن
ميشويم، همچنان آزادي و حق مقاومت در برابر
دموكراسي را نيز در درون خود دموكراسي و
مدرنيته و بر پايه مقتضيات و اصول خود ايندو
ميابيم. بدين گونه نيست كه دموكراسي در عين
حال كه خود شرا چون برترين پيشرفت تثبيت ميكند
و مجسم ميسازد، با پروريدن امكان و آزادي
مقاومت در برابر خودش همچنان خود شرا بعنوان
بر ترين ارزش انكار و منفي ميسازد.
فلسفه سياسي كه باز انديشي
در دموكراسي را به منظور فرا رفتن از آن و
ايجاد اشكال عاليتر ساختار هاي سياسي يك ضرورت
ميداند، در عين حال داشتن نظريات انتقادي نسبت
به ارزيابي دموكراسي را نيز بنياد فرا رفتن از
دموكراسي و از محدودهء خاص امروزينه جامعهء
سياسي غرب ميداند. و بر متفكرين امروز است كه
انتقادات هايدگر را در اين زمينه جدي بگيرند،
و بكوشند تا به آنچه كه هايدگر به سنجش گرفته
است، دقيق بيانديشيد. يعني دايما به تامل
گرفتن دموكراسي را كه از سوي هاديگر طرح شده
بود جدي بگيريم. هايدگر همانطوريكه از مباحث
ايشان در باب دموكراسي پيداست، ميگويد ديدگاه
انسان در مورد اهميت دموكراسي به عنوان آخرين
و عاليترين شكل نظام سياسي به نوع رويكرد
بنياد گر ايانه كشيده شده است كه هواداران اين
رويكرد به زنجير كشيدن و سر كوب شدن جنبش هاي
فراتر از مرز هاي انديشهء خودشانرا زير عنوان
مخالفين دموكراسي تجويز ميكنند و هر گونه پرسش
گري انتقادي و نابود گر از مباني دموكراسي را
نادرست ميدانند.
هايدگر موجوديت اين روحيه
را در غرب نگران كننده تلقي ميكند و بر اين
عبارت تاكيد ميگذارد كه غرب تدريجا به سلطه
گرايده و بنياد انديشه هاي انتقادي را از ياد
برده است و در پيوند با سلطه گري خودش و جهه
خاص ازعقلانيت را كه همان عقلانيت ابزاري است،
بر ديگر اشكال عقلانيت تحميل نموده است. حال
آنكه اشكال ديگر عقلانيت و بنياد انديشه هاي
انتقادي مبناي اصلي هر گونه بلوغ تدريجي فكر و
فهم مدرن ازايده پيشرفت بوده و اين امكان را
براي آدميان ميدهد كه به فضا هاي سياسي عاليتر
از دموكراسي گذار كنند. حال آنكه تجارب زياد
در غرب كنوني نشان ميدهد به هر سيستم فكري كه
مشكل دموكراسي را مورد تأمل و بررسي انتقادي
قرار دهد و يا از روي ناسازه هاي آن پرده
بردارد، و در باب ضعف دموكراسي و در تأمين
سعادت و جامعهء مطلوب سياسي اشارت نمايند، و
بپرسند، به چنين سيستم فكري بر چسپ دفاع از
ارتجاع را ميزنند و با آفريدن اين موقعيت و
ايده هر گز نميتوان اعتبار ليبرال دموكراسي را
به چالش طلبيد. متاسفانه اين جريان شريف فكر
بشر به موضعي محافظه كارانه و انحصار طلبانه
تبديل ميشود. چنانكه اين محافظه كاران ناقد چپ
گرايي دموكراسي ليبرال را در معرض بر چسپ
ماركسستي، استالينستي و لينينيستي و ناقد راست
گرايي آنرا در معرض بر چسپ فاشيست، نازيست و
سنت گرا قرار مي دهد كه اين وضعيت به نوبهء
خود فاصله گرفتن وحشتناكيست از اهداف جنبش
روشنگري و فلسفه وجودي انقلاب رنسانس و نو
انديشي، گويي اين وضعيت انقلاب رنانس را به
گونهء وارونه در ذهنيت محقق تصوير ميكند كه
گويي انقلاب رنسانس بيرون شدن غرب از مغاك كم
عمقتر قرون وسطي و افتيدن در مغاك عميقتربت
وارگي اين ارتجاع جديد بوده است. پس براي
پاكسازي انقلاب رنانس جنبش هاي روشنگري و نو
انديشي از اين همه خرافات، ارتجاعي و سوي
تعبير ها مي بايست وضعيت كنوني را كه بيشتر به
يك بحران ميماند و اين بحران قسما ريشه در
مطلق انديشي در باب دموكراسي بعنوان آخرين و
عاليترين فلسفه سياسي دارد، نقد گرديده و
تحليل و اصلاح گردد.
انديشه دوران مدرن به
تعبير هايدگر نشانه اين رويكرد جديد به كل
تمدن و فلسفه غربي و بويژه دموكراسي ميباشد، و
همچجنان نهضت پست مدرن شالوده شكني اين نوع
جدي از بيناد گرائي است. در پست مدرنيسم بيناد
گرائي در همه اشكال مدرن و سنتي آن محكوم است،
و مانع انكشاف راستين فكر و پيشرفت و رفاع
بشري محسوب ميگردد و اين جنبش اجازه بيشتر
ميدهد تا اين بت نوين غرب به مثابه عاليترين
ايده ال سياسي را زير تيغ سوال ببرد.
از نظر هايدگر پرسش اساسي
اينست كه انتخاب دموكراسي بعنوان بهترين مدل
سياسي از شناخت عالي و عميق بشر از دموكراسي
مطرح شده و يا اينكه چون دموكراسي يا سلطه
دوران تكنولوژيك مدرن هم خواه است، گفته و
پذيرفته شده است و يا پذيرا ننده شد.
او شك داشت كه قسمت
نخستينهء اين عبارت درست باشد و دموكراسي بنا
بر شناخت بشر از آن حمايت گرديده باشد و بيشتر
عامل بهترين پنداشتن ايده دموكراسي را قسمت
دومي آن سوال ميدانست. هايدگر خردابزاري و
محاسبه گر را بنياد فر ايند دموكراسي و
مدرنيته ميدانست كسيكه د رميدان اين خرد بر
ديگران حاكميت داشت، قدرتمندان بودند و
آنهاييكه پيروان ماشين و تكنالوژي مدرن محسوب
مي شودند، هايدگر ميگويد اگر در آينده اين دو
روند اصلاح نگردد و مسير حركت شان تغيير نكند
نگراني ميكرد. او به مخاطره جدي اقامت گزيدن
در جهان مدرن و دموكراتيك مي انديشيد و در اين
مخاطره كه با ابر سياه خرد ابزاري وسلطه زا كه
از تيراس ديده گان توده ها تا اكنون بر كنار
مانده است. پسا مدرن زدودن اين ابر هاست و بر
داشتن نقاب از چهره سياههء اين ابرها ميباشد،
و آخرين پرسش هايدگر اينست كه ايا دموكراسي
ليبرال و سياسي تا كنون آزادي واقعي انسان را
تامين كرده است يا خير؟ بحث خود شرا ادامه
ميدهد.
هدف از طرح موضوع دموكراسي
در انديشه هايدگر اين بود كه به پيروان ليبرال
دموكراسي وارد شده، غرب در افغانستان، بعضي
حقايق كه در انديشه هاي بزگترين انديشمندان
كه منتقدين دموكراسي اند، برسانم تا با ژرف
نگري خاص با اين مقولات توريدي بر خورد نمايند
نه با احساسات پست و ضعيف.
امروز دموكراسي در غرب خود با چالش مواجه است
و از پيروان اين مقوله كرده مخالفين و منتقدين
اين مقوله بيشتر اند. ظهور پست مدرنيسم نشانه
اين موضوع ميباشد.
|