مطالب این صفحه در تاریخ 05/10/2011  تازه شد!

مجتمع جامعهء مدنی افغانستان

مجما

مرام مجما تقويت و گسترش جامعهء مدنی در افغانستان است!

مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما

جامعهء مدنی چیست؟

جامعهء مدنی حوزه یی از نظریات و روابط اجتماعی است که میان دولت و خانواده قرار داشته و از چنان فعالیت های غیر اجباری نماینده گی میکند، که بر محور مصالح، اهداف و ارزش های مشترک می چرخند.
جامعهء مدنی شامل فعالان و نهاد های متنوع مدنی است که از نظر ساختار اداری، استقلال و توانمندی از هم فرق دارند.
جامعهء مدنی با توجه به سرشت و نقش مدنی آن در راستای صلح ارزش به سزایی دارد.

 

 اهداف مجما:
  • افزایش سهم گیری تمام بخش ها و اقشار جامعه افغانی در روند بازسازی، انکشاف و صلح در کشور
  • بلند بردن نقش و موثریت جامعه مدنی در موضوعات مهم کشور
  • تقویت و گسترش شبکه های مدنی
  • ایجاد هماهنگی و صدای واحد برای جامعۀ مدنی افغانستان در مسائل مهم سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی

 

       شما در اینجا هستید: صفحهء نخست >> مجلهء جامعه مدنی >> سال پنجم شماره اول

  






علی سینا

قورباغهء که شهزاده بود

 

در زمانه هاي قديم شاهدخت جواني در قصري زيبايي  که در کنار جنگلي  قرار داشت ، زنده گي مي کرد.

شاهدخت براي خوشحالي خود همه چيز داشت ؛ اما ازميان  آن ها،  توپ طلايي خود را  بيشتر دوست داشت.

براي آن که آن توپ طلايي را پدرش  در جشن سالگرهء  تولد او   برايش هديه  داده بود.

در يکي از روز هاي تابستاني که آفتاب مي درخشيد و برگ هاي  درختان در زير نور آفتاب درخشنده گي سبزي داشتند، شاهدخت به سوي جنگل رفت و تو پ طلايي خود را نيز با خود به جنگل برد تا با آن  بازي کند.

او توپ را به هوا مي انداخت و پيش از آن که  توپ به زمين فرود آيد آن را  دوباره  مي گرفت. يک بار دوبار، سه بار شاهدخت توپ را به هوا انداخت و دوباره آن را پس گرفت؛ اما  بار چهارم او نتوانست  توپ طلايي خود  را،  دوباره  بگيرد، توپ از دست او رها شد و در چاه عميقي فرو افتاد.

شاهدخت اندوهگين شد و وقتي ديد که نميتواند  توپ زيباي خود را از  چاه بيرون بکشد ، اشکها در چشمهايش جاري شدند. اشک ها بر رخساره هاي  زيباي شاهدخدت جاري بودند که نا گهان صدايي  به گوشش رسيد  که شايد هيچگاهي در گذشته چنين صدايي را نشنيده بود.

شاهدخت ديد که قورباغه يي در کنار چاه به سوي او نگاه مي کند.

قورباغه از شاهدخت پرسيد:

- اي شاهدخت زيبا چرا گريه مي کني؟

شاهدخت گفت: توپ طلايي من در درون چاه افتاده و من نمي توانم آن را بيرون بکشم!

قورباغه گفت: اگر من توپ طلايي ترا از زير آب چاه بيرون بياورم تو در بدل آن  چه چيزي به من  مي دهي؟

شاهدخت گفت: من تاج طلايي خود را به تو مي دهم، يا اين گلوبند را و يا هم اين انگشتر طلايي را به تو مي دهم!

قوبارباغه گفت: من هيچکدام اين چيز ها را نمي خواهم . در عوض مي خواهم تو به من قول بدهي که مرا با خود به قصر ببري ، به من اجازه بدهي که در کنار تو بنشينم و از بشقاب تو نان بخورم!

 وپس از آن  مرا در  تخت خواب خود  با خود بخواباني!

اگر تو اين چيز ها را به من قول  بدهي من در ميان آب چاه خيز مي زنم و توپ طلايي تو را به تو بر مي گردانم!

شاهدخت با رضايت  فرياد زد : بلي من قول مي دهم ، من قبول دارم؛ اما او با خود انديشيد که عجب قورباغهء پير و احمقي است که نمي داند  چه مي گويد و چي مي خواهد!

قورباغه در ميان چاه  خيز برداشت و در زير آب نا پديد شد ؛ اما ديري نگذشته بود که دوباره در حالي که توپ طلايي را در دهن خود محکم گرفته بود  بر روي آب پديدار شد  و آن  را به شاهدخت رساند.

شاهدخت با خنده و  خوشحالي خم شده  و توپ طلايي را ازدهن قورباغه گرفت  و بي آن که سخن ديگري با قورباغه بگويد  به سوي قصر روان شد.

قورباغه از دنبال شاهدخت فرياد زد:

 منتظر من باش! منتظر من باش!

اما شاهدخت  به  فرياد هاي  قورباغه توجهي نکرد و با شتاب بيشتري خود را به قصر رساند.

 هنگام غذاي شب، شاهدخت  در کنار پدرش نشسته بود. لباس نو و  زيبايي پوشيده بود که  مهره هاي رنگين قيمتي و دگمه هاي زيبايي بر آن دوخته شده بودند. شاهدخت آن شب دوست داشتني ترين گلوبند خود را نيز پوشيده بود.

پادشاه  چون به سوي شاهدخت ديد گفت: دخترم  تو امشب بسيار قشنگ و زيبا شده اي!

آنها تا خواستند دست به غذا دراز کنند که صداي آرامي از دوروازه بلند شد. پادشاه به شاهدخت گفت:  نگاه کن که چه کسي در اين وقت شب به قصر آمده است؟

شاهدخت رفت تا ببيند که چه کسي پشت دروازه است!  چون برگشت خشمي در چشمهايش  ديده مي شو و رخساره هايش بر افروخته بودند و با نا ارا گفت چيزي نيست ! کسي در پشت دروازه نيست؛ اماصداي دروازه دوباره به آرامي بلند شد.

اين بار شاهدخت با خشم و بر افروخته گي به سوي دروازه دويد و  فرياد زد موجود زشت از اين جا دور شو!

پادشاه پرسيد: دخترم آن جا کيست؟

شاهدخت گفت: يک قورباغه ء زشت واحمق اين جا است.

من به او قول داده بودم که او را به قصر مي آورم و از بشقاب خود به او غذا مي دهم و او را به اتاق خود مي برم و او را در تخت خواب خود مي خوابانم ، امامن در گفته هاي خود جدي نبودم و چنين هدفي نداشتم!

پادشاه گفت: دخترم بگذار که او  به قصر بيايد و تو بايد به قول خود وفا  نمايي!

 قورباغهء با يک خيز خود را به درون خانهء  قصر رساند و از آن جا روي چوکي شاهدخت خيز زد و با يک خيز ديگر  به روي ميز غدا رسيد.

قورباغه شروع به خوردن غذا از بشقاب شاهدخت کرد. دل شاهدخت از غصه پر شده بود و مي خواست که بلند بلند بگريد، اما نخواست که از دستور پدرش سرپيچي کند و قورباغه را از قصربيرون نمايد.

چون شاهدخت به اتاق خواب خود روان شد ، قورباغه از دنبال او از پله هاي راهزينهء مرمريني خيززنان بالا رفت  و از دهليز روشن و چراغان گذشت و همراه با شاهدخت خود را به اتاق خواب او رساند.

قورباغه بر روي تخت خواب شاهدخت خيز برداشت و شاهدخت فرياد زد:

تو چگونه جراءت کردي که اين جا بيايي؟ تا قورباغه چيزي بگويد شاهدخت آن را از روي تخت بر داشته و با تمام قوت آن را به ديوار اتاق زد!

 قورباغه با شدت به ديوار خورد؛ اما در يک لحظه حادثهء عجيبي رخ داد! و آن اين که قورباغه در برابر چشمان حيرتزدهء شاهدخت به شهزادهء زيبا و بلند قامتي بدل شد که شاهدخت پيش از اين چنين شهزادهء زيبا را درچنين  لباس شاهانه نديده بود.

شاهدخت خجالتزده و نفسک زنان  به عقب رفت؛ اما شاهزاده با صداي آميخته با مهرباني و نجابت از شاهدخت اظهار سپاس کرد که او را چنين با شدت و غضب بر ديوار خانه کوبيده است.

شهزاده گفت: اي شاهدخت زيبا تشکر از تو که با اين کار آن جادو وطلسمي که مرا به قورباغهء بدل کرده بود شکستاندي! و من دوباره به حالت اصلي خود که شهزاده يي هستم برگشتم!

شهزاده دست خود را به سوي شاهدخت دراز کرده گفت من ترا دوست دارم  و مي خواهم با توعروسي کنم. شاهدخت عشق شهزاده زا پذيرفت!

پادشاه چون  ازاين حادثه خبر شد بسيار خوشحال گرديد  که دخترش يک چنين شوهرزيبايي يافته است.

فرداي آن شب پادشاه  جشن عروسي آن دو را با شکوه و جلال  برپا کرد و آن دو  سالهاي درازي  در کنار هم با عشق و شادماني زنده گي کردند.

 

جدي 1385

شهرک قرغه

صفحهء گذشته

 
 


برای دیدن بهتر ویب سایت مجما شما صفحهء کمپیوتر خود را به 768*1024 هماهنگ سازید و از بروسر IE6 یا بلند تر استفاده نمائید!