مطالب این صفحه در تاریخ 05/10/2011  تازه شد!

مجتمع جامعهء مدنی افغانستان

مجما

مرام مجما تقويت و گسترش جامعهء مدنی در افغانستان است!

مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما

جامعهء مدنی چیست؟

جامعهء مدنی حوزه یی از نظریات و روابط اجتماعی است که میان دولت و خانواده قرار داشته و از چنان فعالیت های غیر اجباری نماینده گی میکند، که بر محور مصالح، اهداف و ارزش های مشترک می چرخند.
جامعهء مدنی شامل فعالان و نهاد های متنوع مدنی است که از نظر ساختار اداری، استقلال و توانمندی از هم فرق دارند.
جامعهء مدنی با توجه به سرشت و نقش مدنی آن در راستای صلح ارزش به سزایی دارد.

 

 اهداف مجما:
  • افزایش سهم گیری تمام بخش ها و اقشار جامعه افغانی در روند بازسازی، انکشاف و صلح در کشور
  • بلند بردن نقش و موثریت جامعه مدنی در موضوعات مهم کشور
  • تقویت و گسترش شبکه های مدنی
  • ایجاد هماهنگی و صدای واحد برای جامعۀ مدنی افغانستان در مسائل مهم سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی

 

       شما در اینجا هستید: صفحهء نخست >> مجلهء جامعه مدنی >> سال پنجم شمارهء 12

  

 

 

 

داکتر رازق رویین

به یاد یار از دست رفته، بیرنگ کهدامنی

 

با دریغ و درد آگاهی یافتیم که شاعر پر آوازه  و غزلسرای  نامی کشور استاد محمد عاقل بیرنگ کهدامنی . در لندن چشم از جهان پوشید و جامعۀ فرهنگی کشور را در ماتم خود فرو برد .استاد  بیرنگ  شاعر خود آگاه و توانای کشور در چند دهۀ پسین نقش ماندگاری در ادبیات معاصر از خودش به جا گذاشته است .« سلام به شقایق » ، « طلوع سبز شکفتن »  « تلخ ترین فصل خدا »و « من ناله می نویسم » که شامل اشعار او می شوند تا آثار نثری اش همه گواه بر ذوق جولانگر و آفرینشگر او توانند بود . چه در نثر ، چه در نظم با وسواس می نوشت و به اسافل اندشه تن در نمی داد . هماره  با طبع هزال و  شوخ  با افراد و اشخاص رو به رو  می گشت  .

 طبع جوانمرد داشت. در رفتار وگفتار ؛ فروتنی ، شکیبایی و بردباری عجیبی از خودش نشان می داد . به میهنش عاشقانه  پیوسته گی داشت . در بسیاری  از اشعارش  به یاد  وطن  زیسته وگریسته است  :  

 ای خاک خراسان من ای چشمۀ خورشید 

 مجروح شده روح تو، خونین بدن تو

من بیتو  به  جز مرگ تصور چه توانم ؟

وابسته به جان و تن من، جان و تن تو

 

و نیاز مندانه از خدا می خواهد :

خداوندا ! جوانمردا ! مگردان

خراسان را ، تو خالی از عیاران

 

 

اندوهان شبان و روزان غربتش را در غزلی متین که به اقتفای حافظ شوریده ، سروده، نمونه می آوریم :

ز عاصیان خداوندگار خود باشم 

که دور مانده، زشهر و دیار خود باشم

دلم گرفته ز غربت، دعاکنید که من 

بهار گاه دگر در دیار خود باشم

به ملک  غیر، اگر آسمان شوم هیچم

« به شهر خود روم و شهریار خود باشم »

شدم زکوچه و پس کوچه های غرب ملول 

خوشم که خاک سر کوی یار خود باشم ....

ویا :

به خدا دلم گرفته

تو بیا که باده نوشیم

به ترانۀ بدخشی به  سرود قندهاری

چه شب سیاه خالی،گذرد ازین حوالی

نه ستارۀ سحوری، نه سپیدۀ صحاری  

 

این یار رندان شب زنده دار  در سال ٢٠٠٢ ، عاشقوار درپی رسیدن به کابل عزیزش بود که سر انجام در این آرمان دور ، زود پیر گشت وبه بیماری  کشنده یی گرفتار آمد  و به دیدار بهار کابلستانش نرسید.  روزی سروده بود :

خدا، دوباره بهاری بیار در کابل

 که باز ابرکند گریه و بخندد گل

یا :

دلم گرفته زغربت، دعا کنید که من

  بهار گاه دگر در دیار خود باشم

و دریغ ، که این گل بهار آور خود به تاراج مرگ رسید .

استاد بیرنگ را به خاطر بزرگواری و فرهنگ آفرینی اش سپاس می گوییم که فرهنگ زدایی نکرد و با ناکسان به مماشات روزگار نگذرانید . 

نقد غزلها و نوشته هایش را اگر زنده گی یاری کرد به روز های پسین وا می گذاریم  . روان وارسته اش را شاد می خواهیم . مطلعی را می آغازیم در رثای استاد بیرنگ و از شاعران گرامی  می خواهیم تا با افزودن بیتهایی آنرا تکمیل نمایند  :

خجسته یاد عزیزش ، که مرد رنگ نبود

 دلی که در بر او می تپید سنگ نبود

صفحهء گذشته

 
 


برای دیدن بهتر ویب سایت مجما شما صفحهء کمپیوتر خود را به 768*1024 هماهنگ سازید و از بروسر IE6 یا بلند تر استفاده نمائید!