|
استاد خليل الله خليلي، در
حيات اجتماعي و ادبي جامعه ما، يك استثنا و يك
پديدهء ناتكرار است. چه استثنايي فراتر ازين
كه در آغاز زيست آگاهانه و در فرجام حيات، با
آوارگي و اندوه همنشين است.
خليل الله فرزند ناز پروژهء
ميرزا محمد حسين خان متوفي الممالك و نايب
سالار ملكي و نظامي حبيب الله خان، تازه يازده
سال داشت كه پدرش بدست امان الله خان شهيد
گرديد، اموالشان مصادره شد، و اين طفل 11 ساله
در معرض رنج و آوارگي شديد قرار گرفت كه صحبت
و تماس با او و خاندانش جرم بود. استاد صلاح
الدين سلجوقي در نخستين ديدارش از خليل الله،
اين وضعيت رانيكو به تبيين آورده است.
«من به كابل آمدم به سارغ
بازماندگان مرحوم مستوفي الممالك، شدم و شنيدم
كه در بين عائله مرحومي پسري از او باقي مانده
استك ه بجرم نا كردهء پدر به گوشهء محصور و
متواري است و من با اينكه بعضي از دوستاني كه
عقل نزد ايشان عبارت است از اختناق حس و قلب و
ضمير، مرا از اتصال به فرزند مستوفي الممالك
منع مي نمودند، خود را به جنايت خليل الله كه
اكنون استاد ماست رسانيدم».
(كليات اشعار، ديد گاه استاد
سلجوقي ص 635)
اگر اين يك سرنوشت استثنايي
است، بعد از تحمل يك دهه رنج، آوارگي و بيكسي
تبارز خليل الله به عنوان يكي از شخصيت هاي
انقلاب امير حبيب الله كلكاني، استثنايي
ديگريست كه نبوغ و استعداد ذاتي آنرا به نمايش
مي گذارد. چه با وجود فتنه ها، به غريبي روستا
ها به استحاله نرفت، كه از لاي دود كلكاني،
خليل الله به تاشكند و بعد هرات و قندهار،
آواره و تبعيد گرديد. اين دوره از 1308 تا
1328، مدت 20 سال دوام كرد. بدينگونه مي بينيم
خليل الله تاسن 40 سالگي، جزده سال كودكي، 30
سال در كوره زندگي عذاب مي كشد و پخته مي گردد
و چنين رنجست كه خليل الله راقوام مي دهد و
خليلي مي بخشد. سفير عربستان و عراق است. شايد
كوته نگران اين دور حيات خليلي را نكوهش كنند.
اما بر عكس استثنايي ترين عهد حيات او كه در
تاريخ ادبيات خويش همسانش را نداريم همين دوره
است.
نخست اينكه كمتر كسي توانسته
است سي سال افراخته قامت زندگي كند با وجود
همه آلام و مصايب. و دوديگراينكه پس از چنين
دورهء رنج و عذاب، اگر مجالي حاصل شود، انسان
طبعاً به راحتي خو ميكند و ديگر ياد گذشته ها
را نمي نمايد.
اما خليلي نه از آن كسانيست او
هيچگاه نه كرسي فلك را زير پاي شاه نمي گذارد
و حتي يك حرف و ستايش مبالغه آميز در بارهء
شاه بر زبان نمي آورد. توجه كنيد، وقتي شاه را
ستايش ميكند، ميگويد:
در
عهد پادشاه جوانبخت زنده دل
اين تهنيت به محفل پيرو جوان دهم
درين بيت مي بينيم كه جوانبخت
اصلاًتعريف نيست، بلكه يك امر واقعي است ظاهر
شاه در جواني با بخت و اقبال شاهي قرين گرديده
است. كليمهء زنده دل در ستايش يك شاه حتي
اهانت است. مي بينيم كه خليلي آگاهانه اين
كلمه را انتخاب نموده است و نخواسته شاه را بي
مورد دروغ و مبالغه آميز ستايش كند. خليلي
نتنها مبالغه و اغراق ندارد كه هميشه او را به
عدل و داد فرا ميخواند.
گر گويم عمرت از هزار افزون باد
قوليست خطا
ورگويم دشمنت واژگون باد
قوليست خطا
اميد من آنست كه در روز جزا
در پيش خدا
نامت به شمار عادلان مقرون باد
اينست دعا
و در همين راستا تا آنجا پيش
ميرود، كه شاه را از اينده اعمالش اخطار مي
دهد و شفاف و روشن بيان مي كند كه همه تخت ها
به خون تر گشته اند، افسانهء تاج گذر است و از
قافلهء شاهان فقط داستانهاي بر جامانده و آنچه
ماند گار است، عمل است و بس كه بايد نيكو كار
و نيكو كردار بود.
داني كه شعار چرخ غدار
مكر است و فريب و رنج و آزار
يك چشم بصير در جانيست
كز جور زمانه خونچكان نيست
سختي كه به خون گشته تر كو
تاجي كه جدا نشد زسر، كو
در بار گهء جهان گشايان
بر خاك نشسته بينوايان
از قافلهء جهان ستانها
چون گرد بجاست داستانها
افسانهء تاج دلنشين است
آيينه روز گار اين است
تار رنج چو داد گاه باشد
اعمال در آن گواه باشد.
(كليات اشعار، مسومي ها ص 379)
مي نگريم كه خليلي مداح در بار
نيست، معلم است، هدايتگر است و توبيخ كننده و
اخطار دهنده است. شخصيت او در رنج و مصايب
بارور گرديده است، بازرق و برق در بار ديگر
گون نمي گردد. اندوه بزرگ او در سراسر ديوانش
تا پايان حيات بلا منقطع ادامه دارد، كه روي
آ» مكث خواهيم كرد.
خليلي در دربار چنان با صلابت
و استوار گام بر مي دارد و زندگي دارد كه غبطه
بر انگيز است.
تا آنجا كه گاه گاه با شاه رجز
خواني مي كند و حتي زماني كه چيزي از او مي
خواهد، از شكوه شان خود و از نامردي ايام ياد
مي كند و از تاراجي كه بر او رفته است سخن
ميگويد. در سرودهء كه از شاه، سرپناهي مي
خواهد. از چپاولي كه بر او رفته است، چنين سخن
مي راند:
فرزند ناز پرور مهد تنعمم
چون من كسي نديده درين ناز پروري
عهد تجمل پدر نامدار من
روشن بود به خلق چو خورشيد خاوري
تاراج گشت گلشن آمال من دريغ
از جور روز گار بتاراج بربري
(كليات اشعار، قطعات ص 313)
خليلي بعد از كودتاي ثور از
سفارت استعفا مي دهد و مدتي در اروپا و امريكا
بسر مي برد، ولي با آغاز جهاد و مقاومت
(مدينهء موعود روشنفكران امروزين) اروپا و
امريكا را رها مي كند و به كنار مردم و مقاومت
مي آيد. در حاليكه همه مدعيان سياست و رهبري
جامعه روانهءاروپا بودند، حركت خليلي از آنجا
بسوي برهنه پايان مظلوم، استثناي ديگريست كه
تكرار ندارد. اگر شما مشاهده كرديد بما هم
نشان دهيد. اين فقط خليلي است كه بسوي مبارزان
و آزدگان كشورش، سرزمين ناز و نعمت را رها مي
كند. و در ينجاست كه بغض 70 سالهاش را مي
تركاند، مي نويسد و ميگويد آنچه راتا هنوز
نگفته است. اين سير حركت پر شكوه تاريخي و
اجتماعي، زيستنامهء پر افتخاريست كه به گونهء
استثنايي، ويژهء خليلي مانده است و خواهد
ماند.
خليلي در آيينه اشعار
نگرشي بر اشعار و سروده هاي
استاد خليلي، نشان مي دهد كه شعر خليلي فرياد
است، اعتراض است، آواي درد و عصيان است، جرقه
و انفجار آتشفشانيست كه تماشاگران از روشنايي
اش شادمان است، حال آنكه مذابهء دل و خونابهء
روحيست كه به فوران آمده است.
اكثر غزلهاي استاد خليلي بر
عكس شاعران ديگر كه از عشق و زندگيهاي شادمي
گويند، با عناوين اندوه بار آغاز گرديده است.
بر خي اين عناوين را بابيت هاي بگونهءنمونه
تذكر مي دهيم تا دريافته باشيم كه خليلي حتي
در غزل و مغازله، خون مي خورد.
عنوان غزل
ظلمت سرا:
شب عمر درين ظلمت سرا با درد و غم بگذشت
ندارم بعد ازين چشم اميد از روزن فردا
(كليات اشعار ص 3)
در ماتم شهر كابل:
سرو سرنگون گشته، سبزه تربخون گشته
بخت واژگون گشته، باغبان كابل را
(كليات ص 4)
ميوهء تلخ:
من به بيكار حوادث مي روم با تيره آه
از فلك گيرم اگر رنگين كمان بايد مرا
(كليات اشعار 4)
گوشهء قفس:
به خون و اشك نگارين نمود صفحهء دل
چو طرح هستي ما خامهء قدر مي ريخت
(كليات اشعرا ص 5)
راه نيستان:
ناله به دل شد گره راه نيستان كجاست
خانه فقسط شد زغم طرف بيابان كجاست
(كليات ص 7)
طفل اشك:
در رگم خون در برم دل در تنم جان مرده است
واي بر من طفل اشك من به دامان مي رود
(كليات ص 8)
طوفان مرگ:
آواره ترزمن بهمه روز گارنيست
يك موج در جهان چو دلم بيقرار كيست
(كليات ص 9)
آه بي تأثير:
مرگ را نازم كه در غفلت رها سازد مرا
خواب ما آشفته حالان را دگر تعبير نيست
(كليات 9)
همين گونه است عنوان هاي
غزلهاي ديگر، چون: جاي آه، اشك درويش، فتنه،
تهي پياله، جنازهء مظلوم، تابش شمشيرف شهر
توفان برده، غمگسار، كشاكش حرص، آتش بجان،
قطره هاي خون شده، زندان، دل خونين، فرياد
جنون، سينهء سوزان، مشت خار، بيكسي، فرزند
رنج، جگر سنگ و غيره.
اين نشان ميدهد كه خليلي شعر
را در خدمت آرامانش بكار گرفته است. اگر بگويم
خليلي هيچ شعر عاشقانه ندار، گزافه نيست، چه
وقتي خليلي عاطفي ترين و عاشقانه ترين غزلها
را آغاز مي كند مي بينيم كه آن رنج نهفته اش
بروز مي كندو آن غزل شاد، با درد و اندوه عجين
ميگردد. منتها توانايي استاد خليلي در آنتس كه
اين درد و آرمان را به گونهء بيان نموده كه در
نگاه اول بوي قصايد حبسيهء مسعود سعد سلمان از
آن استشمام نميگردد، در حاليكه ژرفتر از آن
سورده ها، شعلهء درد و دود آهيست كه تافلك از
ابياتش زبانه مي كشد.
عاشقانه ترين غزلها و عنوانها
را از نظر مي گذرانيم و ابياتي را از آن نمونه
مي گيريم.
فيض عشق:
سوختم از ناتواني مشت خاكستر شدم
كيست جز تو تاكند آتش زخاكستر بپا
كليات ص 3
اگر ها و مگر ها
جز سردي ازين خلق بدانديش نديدم
قربان تو و لذت آن گرم نظر ها
كليات ص 5
ناي شعر سراسر قطرهء خونست و
مي لرزد بصد خواري
دل بي حاصل من از گداز تا
چكيدنها
كليات ص 6
سنبل گرا:
اي مرغ شباهنگ بيا هر دو
بناليم
تا خون چكداز گرمي آواي كه
امشت
كليات ص 7
به همسر عزيزم:
فغان از تنگ چشمي هاي اين چرخ
سيه كاسه
كه دلخون ميكند مانند دو نان
بهريك نانت
كليات ص 10
دست الفت:
آسمان گراز سرمن دست الفت بر
گرفت
سايهء سرورانت از سر من كم
مباد
كليات ص 10
گهواره:
جز نالهء مرا از دل بيمار چه
خيزد
زين غمكده جز آه شرر بار چه
خيزد
كليات ص 13
كلهء عشق:
خانهء و شهر مرا گر چه فلك داد
بباد
كلبهء عشق بدان مهر و نشانست
كه بود
كليات ص 17
كعبهء دل:
سالها در آتشيم و شام ما پايان
نيافت
آي خوشا پروانه كزيك پرزدن جان
مي دهد.
كليات ص 17
تلخي روز گار
استاد خليلي در همه عمر خود،
غم و اندوه بزرگي رابا خويش مي كشيده و در هيچ
حالتي از آن رهانبوده است:
از كوي دوست جانب منزل شدم
روان
او در كنار من چوغم بيكران من
كليات ص 303
اين غم بيكران از آن پيوسته
قرين خليلي است كه تا چشم كشوده بااندوه و
فتنه مواجه بوده است. آنسان كه مي گويد:
بسي باريد سنگ فتنه گردون بر
در و بامم
خدا يا بشكند كي شيشه هاي
آسمان روزي
كليات ص 38
ولي خليلي هم چنان باغرور
ايستاده است. ازينروست كه در حين آوارگي ها و
تبعيد در سال 1325 وقتي كه گويا مدير قند سازي
قندهار است. از رفتار مغرورانه رئيس بفرياد مي
آيد و نمي تواند تحمل كند و ناگزير آلامش را
بيون مي ريزد با ذكري از شكوه و مقام اصيل
خويش:
از در دوالم بسوخت جان
اي چرخ بس است امتحانم
من شمع معارفم تو مفروز
بيهوده به بزم اين و آنم
من گوهر فطرتم تو مفروش
درست خسان بر ايگانم
آنكس كه به عجز بوسه مي داد
ديروز بخاك آستانم
امروز به طعنه باز خندد
بر گريهء زار كودكانم
اي پنجهء غيب همتي كن
وز حدقه بر آر روشنانم
كليات و قصايد ص 121 |