|
با انتشار خبر مرگ ملا دادالله، او نیز نفس
راحتی کشید، و با آنکه در تمام دوران حیات
لحظه یی از ساحه کاری اش؛ یعنی دنیا، و بخصوص
از محلات اصلی وظیفه اش، عراق و هلمند خارج
نشده بود، دیروز چند ساعتی این طرف ها آمد.
علت کابل آمدنش را نمیدانم، ولی هر چه باشد،
باید تعدادی از سالخورده ها، مقامات، و رهبران
دستپاچه شده باشند. این صبح، بدون برنامه
قبلی، سری به زندان پلچرخی زد، همان جای که
حضرت عالی بیست و هفت سال قبل به هزاران بار
از پلینوم های دور و برش دیدن کرده بود.
من که خیلی از گرفتن نام شان هراس دارم. حتی
از نوشتن اسم او هم میترسم، مطمین ام شما هم
که بخوانید، میترسید. ازاین رو، عجالتاً حضرت
را ناشناس می نامم! راستی وقتی این اسم را
میشنوم، یک نوع حالت بی نفسی به سراغم می آید.
پیش از مرور گزارش بازدید حضرت ناشناس از
زندان پلچرخی، بهتر است چند لحظه یی به یکی
از روزهای جون 2004 عیسوی برگردیم که در آن یک
شهروند ایالات متحده به اسم جک ادیما(Jack
Adema)،
همراه با چهارتن دیگر از رفقایش به جرم تأسیس
زندان شخصی، و شکنجه افراد بیگناه در کابل،
به ده سال حبس محکوم گردیده، و ظاهراً همان
روز روانه پلچرخی
شدند.
کسانی که افراط گرایانه از "مرگ" میترسند،
تمنا میکنم، جریان بازدید از سلول های این
زندان سی و چند ساله را نخوانند. حدس های در
مورد دیدار حضرت از این مجتمع زولانه یی، وجود
دارد، اینکه چرا ایشان بعد از مرگ مرحوم
دادالله، یکراست به اینجا میایند، هیچکس چیزی
نمییداند؛ ولی ممکن است این دیدار به منشور
مصالحه ملی ارتباطی داشته باشد.
مستحضر هستید که چندی پیش منشور مصالحه ملی
تصویب شد، و تعدادی از این طریق موقتاً گردن
شان را از حلقه دار عدالت خارج کردند. از
طرفی، شماری از محبوسین پلچرخی که ادعا دارند،
خس دزدی، یا قتل زنانه یی نمیتواند به اندازه
ساختن گوردسته جمعی، یا سوختن پایتخت جنایت
باشد، با شنیدن منشور، اعتراض نمودند که اگر
رها نشوند، با اعتصاب غذایی دست به مردن
خواهند زد. اینجاست که به حضور حضرت ایشان در
همچو زندانی ضرورت می افتد!
بهرروی، بازدید از سلول های نه چندان بهداشتی،
و آدم هایی، که سرنوشت شان، از جهتی، با حلقه
فساد اداری گرده خورده است، ادامه یافت. هیچ
کلمه و حرفی نمیتواند وضعیت انسان افغانستانی
دربند، یا مخلوق وطنی مجبور را تعریف و توصیف
نماید. همین کافیست شپش را نماد بهداشت، و نان
سیلو را سمبول انرژی بدانیم. هر دو بقدر کافی
در تمامی اتاق های این زندان وجود داشت. مگر،
سلولی به مساحت هفتی در هشت از این امر
مستثنا بود!
در رکاب حضرت ناشناس به محوطه اصلی زندان
پلچرخی قدم نهادم، ناگهان چشمم به اتاقی خورد
که دروازه اش قفل نداشت، نه اینکه تنها قفل
نداشت، جلو آن موتری هم سلف و سویچ ایستاده
بود. گمان کردم، شعبه مدیر زندان باشد، که
نبود، و حضرت ناشناس هم مستقیم بداخل رفت، من
از عقب میله های کلکین ماجرا را به مشاهده
نشستم. خدایا خیر! باز انسانی جانش را به جان
آفرین تسلیم میکند!
نور
چراغ های نیون، و آهنگ پاپی که از لپ تاپ مجرم
شنیده میشد، برای چند لحظه چشم و گوشم را
بسته کرد، دوباره باز شان کردم، ها خدای من!
او را میشناسم، سوگند میخورم که او را
میشناسم، جک ادیماست، همو امریکایی که
ده ها هموطن مان را در زندان شخصی اش شکنجه
میکرد! عکس هایش را در روزنامه ها دیده بودم!
چی؟ اجلی خودش رسیده؟ نه، بابا، میگفت که
FBI
پشت سرش ایستاده است، هیچ کس نمیتواند او را
بکشد، آیا حضرت ناشناس این موضوع را میداند که
او امریکایبست؟ آیا میفهمد که او نواسه ارباب
است؟ ممکن یک چیزهای بداند، خوب صلاحیت حضرت
بالاتر از امریکاست، او به اذن خداوند تصمیم
میگیرد که ادیمای امریکایی قابل مردن هست یا
که نیست.
گفت و گو بین حضرت ناشناس، و حضرت زادۀ
امریکایی آغاز شد:
ناشناس: تو زندانی هستی، یا زندان بان؟
جک ادیما: قبلاً زندانبان بودم، حالا زندانی
هستم!
ناشناس: در سایت :
http://www.cnn.com/
در مورد این همه تسهیلاتی که در سلول انفرادی
برایت فراهم است، خواندم، ولی باور نمیکردم تو
اینقدر برای دولت جمهوری اسلامی افغانستان
عزیز باشی!
جک ادیما: لطف دارید، تشکر از مهمان نوازی
تان، حدس میزدم شیره کوکنار دموکراسی را حتی
در زندان شما هم میتوانم بیچشم، جناب عالی
وزیر مشاور اند؟
ناشناس: (با طفره )...، ولی من تا بحال در
دموکراتیک ترین محبس دنیا، مثلاً در
گوانتانامو، در ابوغریب، در کجا و کجا ندیده
ام که اتاق انفرادی یک مجرم، از داخل قفل شود!
( با نگاه تعجب آمیز به دور و بر) قالین!
تلویزیون! دیش! کمپوتر لپ تاپ! آشپزخانه مجزا!
تشناب لوکس! موبایل! کوچ و فرنیچر! او او او،
تفنگچه هالیودی!، نامت چه بود؟
جک ادیما: اسم خودم جک ادیما، نام سگم نینا، و
از آشپز و خدمه ….
ناشناس: بس اس. جک، ای موتر هم از توست؟ (با
افسوس) آخر این چطور ممکن است، دو سه هزار نفر
همی وطن اینجا نان سیلو بخورند، و تو عسل و
پیتزا؟! آقای جک، فکر نکنم، تو زندانی باشی،
من اشتباهی آمده ام، (از جا بلند میشود)!
جک ادیما: آقا، صبر کنید، آقا، قسم میخورم که
زندانی هستم، به مسیح قسم، به مریم مقدس قسم،
زندانی هستم. ببین شما از ملک مدرن من آمدیده
اید، مهمان نوازی های دولت خودتان را بلد
نیستید. من و نینا(رو به سگ اش) سه سال میشه
که در زندان پلچرخی مثل " مهمان یار" زنده گی
میکنیم. بلی، "مهمان یار"!
ناشناس: دوست ات مستر "بینیت" کجا رفت؟
جک ادیما: "بینیت"؟! شما او را می شناسید؟
شریک پروژه زندان سازی؟ راستش، سال قبل هر دو
مان به فرمان جلالت مآب افغانستان آزاد شده
بودیم، او رفت، من نرفتم!
ناشناس: چه؟! نرفتی؟ بچۀ احمق، میفهمی که اگر
تو ده سال دیگر اینجا بمانی، و هر روز کباب و
شامپاین و پیتزا خورده بروی، مجبور هستم یک
بار دیگر اینجا داخل شوم، از چاقی سکته
میکنی، سکته!
چار سال پیش "بینیت" رفیق ات را در زندان
مرکزی سیا در حومه واشنگتن دیده بودم که "جان
واکر" را شکنجه میکرد.
جک ادیما: حومه واشنگتن؟ زندان مرکزی سیا؟!
(پیش خود) "خارجی و ایقه صلاحیت!" شما به
خلیلزاد چه میشوید؟
ناشناس: چیزی نی، ولی اکثراً در جاهایی که او
برود من هم میروم!
جک ادیما: یک لحظه صبر کنید.( به گوشه یی
رفته، و با دایر نمودن شماره تلفون آهسته
میگوید): هیلو، سرویس خارجی
FBI؟
یک آقایی آمده اینجا از من تحقیقات میکند، شما
او را تحت تعقیب داشتید؟ میخواهم بدانم….
سرویس خارجی
FBI:
بلی ، تا چند لحظه قبل یک ژورنالیست داخلی از
پشت کلکین تو را تماشا میکرد که بلند بلند با
خودت حرف میزدی، مشکلی پیش آمده؟
جک ادیما: نخیر، آقا، مشکلی نیست، ولی...!
ناشناس: (با آه عمیق) چه کنم که "جک
" و "نینا" مهمان دولت افغانستان هستند، و دم
این دولت گرسنه هم زیر سم جامعه جهانی!
با گفتن این کلمات ناشناس از اتاق مفشن جک
ادیما، مجرم امریکایی پلچرخی خارج شد، وسط
حیاط زندان رو به قبله ایستاده، به خداوند یک
چیز های گفت که من فقط توانستم چند کلمه اش را
بنویسم:
خدایا! اگر تو بخواهی قادرم روح یک میلیارد
آسیایی و افریقایی ات را در یک لحظه بگیرم،
ولی چگونه جان مهمان عزیزی را، که از سر و
صورت اش نوازش میبارد، مریض و گرسنه و
تروریست و عراقی و افغانستانی هم نیست، از او
بیگیرم؟! خدایا، ...در همین اثنا صدای زنگ
تلفون جک ادیما بلند شد:
هیلو جک، هیلو زود شو، جک زود شو کلمه ته
بخوان. پنتاگون میگه، همو کسی مقابل ات
ایستاده، وزیر مشاور کرزی نی، حضرت عزرایل
است!
کابل- جوزای 1386
|