|
ديروز
محكمه علني سرور مرغبازبه پايان رسيد، موصوف
متهم به پرتاب سنگ و خشت بسوي مقامات وزارت
صحت بود.
اوكه كلاه
قره قولي به سرداشت وپاچه هايش را هم تا زانو
بالاكشيده بود درحالي كه نصوارهايش را به
كثافت داني دم دروازه محكمه تف نمود به پاي
ميز محاكمه آمد.
قاضي: خوب
حالي بگو كه دليل پرتاب سنگ به سوي مقامات
وزارت چه بود؟
سرورمرغباز: درحالي كه گوشش را با چوب گوگرد
خالي مي كرد گفت:
صدقه سرت
شوم قاضي جان، اگه توهم به جاي لالايت ميبودي
همين كاررا ميكردي ولي افسوس كه مرغباز نيستي.
قاضي: كمي
مودبانه تر گپ بزن.
سرورمرغباز: قاضي جان دل مه خو ازدست اين
وزارت ناجوان داغ داغ است، ولاگه آدمه به
زندگي بگزارند.
قاضي: حالا
بگو كه اين وزارت با تو چه كرده؟
سرور: جناب
قاضي صاحب وقتي اين مرغ نازنين مه راه مي رفت
فكر مي كردي كبك زري باشه، تاجش خو مثل تاج
عروس ها بود، ووقتي به ميدان داخل مي شد همين
كه پرهاي گردنش را باد مي كرد دل بيادرته شاد
مي كرد.
ولي همين
مسوولان خدا نترس يك زره هم لياز خورد وبزرگه
نمي كنند، خود را بي خبر به خانه مردم مي
اندازند و مرغ مردمه سرمي برند.
قاضي: ولي
مسوولان مي گويند كه آنها اول ازخانم شما
اجازه گرفته بودند.
سرور: خدا
اي زنكه را به شكم سير نكند، خوارك بيچاره مه
راست مي گفت كه بگير سرهمي خو زن كو كه نشه
دنيا ره بفامه. او خو ازسابق با همين مرغ جنگي
بيادرت مخالفت داشت ولي سرورلا لا كي زيرگپ زن
ميره ، يك روزكه به مه پيشنهاد كشتن مرغ را
كرده بود چنان به دهنش زدم كه همي دندانهاي
فعلي خدا شرمانده همه ساختگي است.اي زن گاهي
كارهاي مافيايي ميكنه ومه فكرمي كنم ازهمين
سبب با استفاده ازانفلاسيون،به مرغ بي زبان
مه تهمت كرده او را به كشتن برابركرده باشد.
قاضي: ولي
مسوولان وزارت مي گويند كه قبل ازكشتن مرغ
آنها آزمايشات شانرا تكم¡ |