|
مجسمهء شهزادهء خوشبخت در يكي از نقطه هاي
بلند شهر قرار داشت. در چشمهاي مجسمه دو نگين
آبي رنگ ميدرخشيدند و نگين سرخ رنگ ديگري در
قبضهء شمشير جابه جا شده بود.
مردم آن را بسيار ميستودند و راستي هم كه
مجسمهء شهزاده خوشبخت بسيار زيبا و ستودني
بود. زنان و مردان به شهزاده دلبسته بودند.
مردان شهر وقتي خسته و ماتمزده به مجسمه
ميرسيدند، زير لب زمزمه ميكردند كه خوب است در
اين جهان دست كم كسي پيدا ميشود كه خوشبخت
است.
وقتي كودكان در شبهاي مهتابي ميگريستند،
مادران آرزو ميكردند كه كاش كودكان شان به
مانند شهزادهء خوشبخت با گريستن بيگانه
ميبودند. آنها فكر ميكردند كه شهزادهء خوشبخت
حتي در خواب خويش نيز براي چيزي نگريسته است.
در يكي از شبها پرنده كوچكي بر فراز شهر پرواز
ميكرد. هفته هاي مي شد كه جفت او به سوي
سرزمينهاي جنوب پرواز كرده بود. پرنده تنها
بود و در اين انديشه بود كه در كجاي شهر
آشياني بيارايد تا آن جا از سرماي شب در امان
بماند.
ذهن پرنده را اين پرسشهاي پر ساخته بود كه
نگاهش به مجسمهء شهزادهء خوشبخت افتاد. پرنده
با خود گفت همينجا، براي خود آشياني درست
ميكنم. جاي زيبا ييست و هواي تازه يي نيز
دارد.
پرنده به سوي مجسمه نزديك شد و پرپر زنان بر
روي پايهاي او فرود آمد. نگاهي به چهار سوي
خويش افگند و آرام زمزمه كرد كه خوب ديگر صاحب
يك آشيانه طلايي هستم. پرنده خود را براي
استراحت آماده ساخت و اما تا خواست سر خويش را
در زير بال فرو ببرد كه ناگهان قطرهء درشت
باراني بروي فرو چكيد. پرنده تعجب كرد و با
خود گفت اين ديگر چه چيز عجيبيست؟ در آسمان كه
حتي پاره ابري هم به چشم نميخورد. ستاره گان
در فضاي آبي ميدرخشند. اين باران از كجاست كه
مي آيد. چه آب و هوايي ناگوارايي!
پرنده هنوز از اين انديشه ها رهايي نيافته بود
كه قطهء ديگري فرو افتاد. شگفتي پرنده بيشتر
شد. به مجسمه انديشيد و از خود پرسيد مگر اين
مجسمه را از چه چيز ساخته اند كه حتي نميتواند
جلو قطره باراني را هم بگيرد!
بايد از اين جا بروم! بايد ازين جا بروم!
حتماً حفرهء يك دود كش بهتر از اين است كه اين
جا بمانم! پرنده بالهايش را تكاند و تا خواست
پرواز كند كه قطره ديگري فرو افتاد و پرنده را
تر ساخت، پرنده ديگر بي حوصله شده بود و با بي
حوصله گي سري به بالا تكان داد. با تعجب ديد
كه چشمهاي قشنگ مجسمه از اشك لبريز است و
اشكها آرام آرام روي گونه هاي طلابيي او
ميلغزند.
صورت طلايي و اشك آلود مجسمه در روشنايي مهتاب
درخشش ديگري يافته بود. غمي دردل پرنده فشرده
شد، احساس كرد كه نسبت به شهزاده
رقتي در دلش
بيدار شده است. پرنده با صداي اندهگين و آرامي
از مجسمه پرسيد، توكيستي؟
مجسمه گفت: من شهزادهء خوشبخت هستم.
پرنده پرسيد، پس با اين خوشبختي چرا اين همه
اشك ميريزي؟ آخر نگاه كن كه من كاملاً در
اشكهاي تو تر شده ام!
مجسمه گفت: وقتي كه من زنده بودم، مفهوم
گريستن را نميدانستم، اشك را نميشناختم، من در
قصر بزرگ و زيبايي زنده گي ميكردم. قصري كه
دروازه هاي آن به روي همه غم و اندوه جهان
بسته بودند. غم و اندوه را در آن قصر راهي
نبود.
روز ها در باغي با دوستانم سر گرم شاد كامي
بودم و شبانه ها در سالون بزرگي به پايكوبي
ميپرداختم.
به دور باغ ديوار بلندي كشيده شده بود و همه
چيز در باغ زيبا بود. حتي گاهي هم در باره آن
سوي ديوار نينديشيده بودم كه چيزي به نام زنده
گي آن جا وجود دارد يا نه؟ همه چيز براي من در
همان باغ خلاصه ميشد. ديگران عادت كرده بودند
كه مرا شهزادهء خوشبخت صدا بزنند به راستي هم
كه من خوشبخت بودم، اگر خوشگذاراني را بتوان
خوشبختي گفت.
وقتي مرگ به سراغ من آمد و مرا از آن باغ
بيرون كشيدند و اين جا آوردند و در اين نقطهء
بلند شهر قرار دادند. حالا من از اين جا همه
جا را ميبينم. بد بختي و بيچاره گي شهر خويش
را و مردم خويش را ميبينم. من قلبي دارم كه از
پاره سربي ساخته شده است و من نميتوانم كه آن
را تغيير بدهم و مي گريم..
اين مساله پرنده را به تعجب عميقي وا داشت.
آهسته، بي آن كه بخواهد شهزاده بشنود با خود
گفت مگر مجسمهء شهزاده خوشبخت را كاملاً از
طلاي ناب نساخته اند؟
صداي مجسمه، پرنده را از انديشه هايش بيرون
ساخت كه ميگفت:
نگاه كن! نگاه كن دور تر از اين جا در آن
کوچهء تاريك من خانهء محقري را ميبينم كه يكي
از پنجره هايش گشوده است.
در كنار پنجره زني بر چوكي نشسته، صورت نازك و
اندوهگيني دارد.
نيش سوزن دوزندگي هزاران زخم بر سر انگشتان
دستانش پديد آورده است، سرانگشتان دستان او
درد مي كشند..
او روز ها قشنگترين گلها را برلباسهاي زنان
ثروتمند شهر ميدوزد. آنان آن لباسهاي زيبا و
گلدوزي شده را ميپوشند و بعد در محافل و
دعوتهاي مجلل اشتراك ميكنند. آن سوتر در يكي
از گوشه هاي اتاق، كودك بيمار او در بستر
افتاده است و از تب سوزاني رنج ميكشد. كودك از
مادر شربت نارنج ميخواهد، مگر مادر چيزي ندارد
كه براي او بدهد به جز آب دريا. كودك آب دريا
را نميخواهد و ميگريد.
پرستو! پرستو! پرستوي كوچك! آيا ياقوتي را كه
در قبضهء شمشير من جا دارد، براي آن زن خواهي
برد؟ تو ميبيني كه پاهاي من اين جا به زمين
بسته شده اند و من نميتوانم گامي بردارم.
- آخر من بايد بروم. جفت من در مصر انتظار مرا
ميكشد. او همين حالا بر روي موجهاي دريا بالا
و پائين پرواز ميكند و براي گلها نغمه
ميسرايد.
- پرستو! پرستوى پرستوي كوچك! براي شهزاده
بهانه نياور! شبي را اين جا با من بمان و پيام
آور من باش! آخر آن كودك بسيار تشنه است و آتش
غم در دل مادرش زبانه ميكشد.
- من انديشه يي ندارم. من كودكان را دوست
ندارم. تا بستان گذشته در كنارهء درياي آشيان
داشتم. آن جا كودكان هر روز مرا به سنگ ميزدند
و هيچ رعايت زنده گي مرا نداشتند. از دست
آنهاست كه ما پرستو ها بايد به جا هاي دوري
پرواز كنيم.
سخنان پرنده، شهزادهء خوشبخت را اندوهگين ساخت
و دريافت كه پرنده از كودكان خاطرهء خوشي
ندارد.
هر چند هوا بسيار سرد بود، ولي پرنده سر انجام
راضي شد تا شبي را همين جا با شهزادهء خوشبخت
بماند و پيام آور او باشد. پرنده روي قبضهء
شمشير شهزاده پرزد و ياقوتي را كه آن جا قرار
داشت بر كند و به سوي شهر پرواز كرد و خود را
به آن خانهء محقر رسانيد. كودك در بستر
بيماريش بي تابي ميكرد و مادرش خسته و افسرده
به خواب فرو رفته بود. پرنده آن ياقوت را روي
ميز، كناردست زن رها كرد و بعد چندين بار و
چندين بار پرپر زنان به دور بستر كودك چرخيد و
جريان هواي تازه را به سوي پيشاني كودك جاري
ساخت. كودك جريان هوا رااحساس كرد و زير لب
زمزمه كرد كه چه هوايي گوارايي! حتما بيماري
من پايان خواهد يافت و به خواب عميقي فرو رفت.
پرنده آنچه را كه انجام داده بود براي شهزادهء
خوشبخت قصه كرد پرنده مي گفت: حالا هر چند
هوا سرد است اما من گرماي لذت بخشي را در وجود
خود احساس ميكنم.
شهزاده گفت: اين به دليل آن است كه تو كار
نيكي را انجام داده اي، پرنده از گفتهء شهزاده
به فكر فرو رفت و ارام آرام خواب بر وي غلبه
كرد و سر زير بال برد.
همين كه شب به پايان آمد و سپيده بر كرانه ها
تابيد. پرنده رو به سوي دريا پرواز كرد. پرنده
در اين انديشه بود كه بايد حتماً شب سفر خويش
را به مصر بياغازد. او تمام روز را بر روي شهر
و بر روي دريا پر زد. اما وقتي كه مهتاب در
آسمان چهره گشود دوباره به سوي شهزاده بر گشت
و براي شهزاده گفت: آيا پيغامي به سرزمين مصر
داري؟ من همين لحظه آهنگ سفر دارم.
پرستو! پرستو! پرستوي كوچك! براي شهزاده بهانه
نياور آيا تو نميخواهي بيشتر از يك شب اين جا
با من بماني؟
- پرستو جواب داد: در مصر جفت من در انتظار من
است او فردا بر روي موجها و در كنار آبشار ها
پرواز خواهد كرد.
- پرستو! پرستو! پرستوي كوچك!
نگاه كن، دور تر از اين جا در شهر مرد جواني
را ميبينم كه بر چوكي نشسته و روي ميزش از
ورقهاي پراگنده پوشيده شده است. گلدان شيشه يي
در كنار او جا دارد كه شاخه هاي پژمردهء گل در
گلدان ميميرند. مرد جوان ميخواهد نوشته يي را
به پايان آورد، اما سرما و گرسنه گي او را
ناتوان ساخته است و ديگر قدرت نوشتن ندارد.
دراجاق خانهء او جرقه يي از آتش نيست.
در قلب مهربان پرنده رقتي برانگيخته شد و نا
چار موافقت كرد تا شب ديگري را نيز همين جا با
شهزاده سپري كند. وقتي پرنده خواست تا ياقوت
سرخ رنگ ديگري را از قبضهء شمشير شهزاده
بركند، شهزاده گفت من ديگر ياقوت سرخ رنگي
ندارم. مگر چشمهاي من از ياقوتهاي كبودي ساخته
شده اند كه هزاران سال قبل از سرزمين هند
آورده شده اند. تو بايد يكي از اين ياقوتها را
براي آن مرد جوان ببري.
پرنده با گريه گفت: شهزادهء عزيز! من نميتوانم
اين كار را انجام بدهم. من چگونه ميتوانم نگين
چشمهاي تو را بر كنم.
- پرستو! پرستو! پرستوي كوچك! تو اين كار را
انجام خواهي داد. من براي تو دستور ميدهم.
پرنده فرمان شهزاده را به جا آورد و ياقوت
كبود يكي از چشمهاي شهزاده را بيرون كشيد و رو
به سوي شهر پرواز كرد.
او به آساني از روزنه يي داخل خانهء مرد جوان
گرديد و بي آن كه مرد شرفهء بالهاي او را
بشنود، ياقوت را در ميان گلهاي پژمرده گلدان
افگند.
فرداي آن شب باز هم پرنده به سوي بندر گاه
پرواز كرد و روي كشتيي نشست. پرنده منتظر حركت
كشتي بود و پيوسته با خود تكرار ميكرد كه : من
به مصر ميروم . من به مصر ميروم، ولي هيچ كسي
به گفتهء او توجهي نكرد.
روز به پايان آمد و روشني ماه دوباره بر كرانه
ها تابيد. پرنده باز به سوي شهزادهء خوشبخت بر
گشت و به شهزاده گفت: شهزادهء خوشبخت خداحافظ
من روانهء مصر هستم.
پرستو! پرستو! پرستوي كوچك!
براي شهزاده بهانه نياور آيا تو نميخواهي يك
شب ديگر را همين جا با من بماني؟
پرستو پاسخ داد همين حالا در شهر تو زمستان
است و به زودي برف خواهد باريد. در حالي كه در
مصر خورشيد گرم بر درختان ناژو ميتابد.
شهزادهء عزيز! من بايد بروم، ولي هيچگاهي ترا
فراموش نخواهم كرد. بهار آينده براي چشمهاي تو
براي قبضهء شمشير تو يا قوتهاي سرخ و كبود
خواهم آورد.
پرستو! پرستو! پرستوي كوچك! براي شهزاده بهانه
نياور! نگاه كن آن جا در آن پائين در آن چهار
راهي دخترك گوكرد فروشي را ميبينم كه گوگرد
هايش روي زمين نمناك افتاده وتر شده اند. او
گريه ميكند و اگرنتواند كه گوگردهايش را
بفروشد پدرش او را خواهد زد و شكنجه خواهد
داد.
ياقوت چشم ديگر مرا بيرون بكش و آن را براي
دخترك برسان تا از شكنجهء پدر در امان بماند.
پرستو گفت من يك شب ديگر همينجا با تو خواهم
ماند، اما آنچه را كه از من خواهش داري
نميتوانم به آنجام برسانم من چگونه يگانه
ياقوت چشم ترا از تو بركنم.
- پرستو! پرستو! پرستوي كوچك! تو اين كار را
انجام خواهي داد. من به تو فرمان ميدهم.
پرنده باز هم فرمان شهزاده را به جاي آورد. از
چشم شهزادهء خوشبخت آن ياقوت كبود را بر گرفت
و رفت سوي دخترك رها كرد. دخترك همين كه چشمش
به ياقوت افتاد، دلش از هيجان لبريز شد و گفت:
آه خدايا اين چه شيشهء زيبا و درخشانيست. در
حالي كه ياقوت را محكم در كف دست خويش گرفته
بود خندان و شادمان به سوي خانه دويد.
پرنده وقتي كه دوباره بر گشت به شهزاده گفت كه
اي شهزادهء خوشبخت حالا تو هر دوياقوت چشمهايت
را از دست داده اي و ديگر چيزي را نميتواني
ديد. من براي هميشه همينجا با تو خواهم ماند.
- نه تو بايد به مصر پرواز كني!
پرنده در پاسخ گفت: من ديگر همينجا خواهم
ماند. من ديگر همينجا با تو خواهم ماند. و روي
پايهاي شهزاده به خواب رفت.
فرداي آن شب پرنده تمام روز را بر شانهء
شهزاده نشسته بود و از ماجراهاي شگفتي انگيزي
كه در سرزمينهاي مختلف بروي گذشته بود، حكايت
ميكرد.
پرنده ميگفت: در سرزميني مار بزرگ و سبز رنگي
بود كه در درختان بلند ناژو ميخوابيد و بيست
مرد در خدمت او بودند و او را از كيك كريمدار
غذا ميدادند.
پرنده ميگفت من مردي را ديده ام كه اندام
بسيار كوچكي داشت و بر دريا چه هايي كه روي
برگهاي پهن و بزرگ قرار داشتند به زيبايي كشتي
ميراند و پيوسته با پروانه ها در جنگ بود.
پرستوي مهربان! اين چيز ها كه گفتي به راستي
تعجب بر انگیز است، اما تعجب بر انگيز تر از
اين چيز ها، زنده گي مردم است. تو برو بر روي
شهر من پرواز كن و از چيزهاي كه ميبيني براي
من بگو!
پرستو بر روي شهر پرواز كرد و ديد كه
ثروتمندان در خانه هاي قشنگ و مجلل شان بدون
كوچكترين دغدغه يي زنده گي ميكنند در حالي كه
مردمان فقير شهر با چهره هايي پريده رنگ در
كوچه ها و پسكوچه هاي شهر سر گردانند. پرستو
ميديد كه در كوچه هاي تاريك شهر كودكان گرسنه
اند، كودكان نميخندند. كودكان غوغاي شادمانه
كودكي را فراموش كرده اند.
چون شهزادهءخوشبخت اين قصه ها را از زبان
پرنده شنيد با صداي اندوهناكي به او گفت: من
از طبقهء نازك طلا پوشيده شده ام. تو پارچه
پارچه از اين طلا بر گير و به مردمان فقير شهر
نثار كن. روز ها مي گذشتند و پرستوي كوچك هر
روز پارچه پارچه از مجسمهء شهزادهء خوشبخت بر
ميكند و پارچه پارچه به فقيران شهر ميرساند.
روزي پرنده متوجه شد كه ديگر پارچه طلايي در
مجسمهء شهزاده خوشبخت به جا نمانده است و
مجسمه آن رنگ پيشين خويش را از دست داده و
سراپا به رنگ خاكستري تيره در آمده است.
اما كودكان كوچه هاي تاريك شهر ديگرگرسنه
نبودند. رنگ چهره هاي شان گلابي شده بود. غم
را و گرسنه گي را از ياد بده بودند. شادمانه
ميخنديدند. در كوچه ها با هم بازي ميكردند و
با هياهويي كه از آن بوي شادماني مي آمد فضاي
كوچه ها را پر ميساختند.
برف باريهاي زمستان آغاز يافته بود و برف با
نفس سردش روز تا روز پرنده را ناتوان تر
ميساخت. هر روز كه ميگذشت پرنده بيچاره تر و
ناتوان تر ميشد. با اين حال هيچ در فكر آن
نبود كه شهزاده را ترك كند. در دل خويش محبت
ژرفي نسيت به شهزاده احساس ميكرد.
پرنده روز ها به سوي خبازيهاي شهر پروازميكرد
و آنجا به جستجوي نان ريزه ها مي پرداخت تا
دردگرسنه گي خود را تسكين دهد. شبانه ها وجودش
را با به هم كوبيدن بالهايش گرم ميساخت. سر
انجام روزي پرنده دريافت كه لحظه هاي آخر زنده
گي او فرا رسيده است و به زودي خواهد مرد.
پرنده انديشيد كه فقط همانقدر نيرو در جسم
خويش دارد تا بار آخرين بر شانهء شهزاده پرواز كند
و بگويد كه: شهزاده عزيز خدا حافظ!
پرنده چنين كرد و اما شهزاده به فكر اين كه
پرنده هواي سفر مصر در سر دارد، در پاسخ گفت:
پرستو! پرستو! پرستوي كوچك! من بسيار شادمانم
كه سر انجام تو به مصر خواهي رفت. تو مدت
زيادي را همينجا با من سپري كردي. من از تو
سپاسگزارم، اما پيش از رفتن از تو ميخواهم تا
رخساره هاي مرا با بالهاي خويش پاك كني. براي
آن كه محبت تو در قلب من جاي گرفته است و من
ترا دوست دارم.
پرنده همهء نيرويش را در بالهايش گرد كرد و با
كوشش فراوان آن قدر در برابر گونه هاي شهزاده
پر زد و پر زد تا اين كه همهء نيروي زنده گي
در پرنده پايان يافت و پرنده در يك
لحظهءكوتاه از آن اوج فرو افتاد و روي پاهاي
شهزاده جان داد، اما هنوز لحظهء كوتاهي نگذشته
بود كه صداي غريبي از درون مجسمه به گوش آمد،
مثل آن بود كه چيزي در نهاد مجسمه با صداي
اندوهناكي فرو شكست و راستي هم كه قلب سربي
شهزادهء خوشبخت از ميانه دو نيم شده بود.
|