|
از عمق ناكجاي گمنامي
شجي بلند قامت بي زبان
بسوي هيچ گام بر ميداشت
و با طنين بيصداي قدم هاش
سكوت را در سرزمين خلاء بشكست!
با دستان خشك و زمختش
رشته هاي خيالي خوشي را
در پرتو كمرنگ و كاذب اميد
در مقابل چشمان نابيناي كسي
با تار هاي واهي زندگي ميبست
و بعد
با قلب باز ايستاده از طپش
براي فرارسي سپيده و سحر مي
تپيد
و باز
از هيچ به هيچ مي شتافت
و
در كنجي مه آلود سحر مي خفت |