|
اینجا میان
ولوله ی مردمان شهر
همزاد خاطرات
قرون گذشته را
بر
دار می زنند
جلاد دورترین
نقطه ی زمین
بربیرقش کبوتر
و بر گردنش صلیب
در دست او اتم
رو سوی او
نموده و پرسان می کند:
عمرت به سر
رسیده ، بگو چند ساله ای؟
محکوم با
صلابت عمر گذشته اش
فریاد می زند:
دهها برابر
عمر توی غریب
من سالها که
تو نوزاد بوده ای
" با آیه های
خشم خدا قد کشیده ام"
اجداد
پرغرورترا،
روزگار پیش
برخاکدان مذلت
نشانده ام
همتای بی رقیب
ترا ،
خاطر تو هست
با دست پرتوان
خودم خاک کرده ام
من مانده ام
از مرزهای
دارو گیوتین گذشته ام
من زنده ام
وزسرحدات خدعه
ونیرنگ و مکرتو
خواهم گذشت
نیز!
...
ناگه زبین جمع
مردی که آفتاب
درانگشت او عیان
با نغمه ی
سرود نیاکان میهنش
فریاد می کشد:
او مادر من
است
ما زنده ایم ،
وَ او نیز زنده است
مادر همیشه زنده ی جاوید عالم
است
|