|
آرزوها دردل
کوله بارم
بردوش
ومسیر گذر
خاطره هایت روشن
ونوای سخن گرم
و صدایت در گوش
سفری در پیش
ست
سوی پرواژه
ترین شهر سخن
سوی رخشنده
ترین اختر شب
سوی پرمیوه
ترین باغ جهان
سوی مغرورترین
قله ی اوج
بی تو ای
خوبترین خوب زمان
سفرم درپیش ست
□
من به دلواپسی
آبی کوچ
اندرین شهر
غریب
اندکی مأنوسم
من به آوای
پراندوه غچی
اندرین ملک
وداع
یک کمی دانایم
وتو ای حافظه
ی خاطره ها
مشت آبی به رد
پای مسافر افشان
ودعایی
که دران زخمه
ی گیتار دلت
نغمه هایی چو
دل خسته ی من ساز کند
3/6/1385
فراه |