|
من دلم می
خواهد
شب جمعه به
سرقبرپدر
دسته گلی
افشانم.
راستی!
نه،نه،نه
من دلم می
خواهد
که سرقبرپدرهای شما
( بی پدران )
گلاب افشانم.
□
پسرم می
گوید: شب جمعه ست پدر!
"من دلم می
خواهد
که بمن خاطره تعریف
کنی
قصه ی ناجوها..."
...
من دلم می
لرزد
اشک من می
لغزد
غنچه ی خنده
به لبهای پسرمی فسرد
می پرسد:
پدرم!
توچرامی
گریی؟
من به او می
گویم:
پسرم!
وقتی ازلاله
سخن می گویند
من دلم می
گیرد
وقتی ازناجوی
سرسبززمان
خاطره
تعریف کنند
بغض من می
ترکد.
پسرم باردگرمی
پرسد:
توچرامی گریی
؟
من به اومی
گویم:
پسرم !
یادپدرافتادم
یادآن لاله ی
سرخ
یاد آن ناجوی
سبز
...
پسرم گریه
کنان می گوید:
وکنون او
کجاست؟
وبه او گریه
کنان می گویم:
پدرم پیش
خداست.
باردیگرپسرم
می پرسد:
گوربابا به
کجاست ؟
من به او می
گویم :
هرکجا میهن
ماست .
25/4/
86 |