|
سالوسیان!
شما که به
بازار گرم روز
اجناس پرفروش
ریایی خویش را
با ناز وبا
کرشمه به حراج می دهید
من مشتری خرقه
ی سالوستان نبوده ،
نیستم
من از تبار
آفتابم و از جنس آینه
ایمان من ز
جنس رنگ نیست
من برخلاف شما
تاجران رنگ و بو
هرگز کلاغ را
به شکل قناری
و مرغ عشق
درچارسوی محل
جلوه گر نگشته ام
یا گرگ تندخوی
زمان را به جلد میش
برمردمان ساده
ی صحرا
معصوم و بی
گناه
تلقی نکرده ام
من از زلال
ترین چشمه آب خورده ام
از آسمان بی
لک و بی غش باورم
صدها
ستاره چیده ام
□
سالوسیان!
مرا چه باک و
چه پروا ز رأیتان!
من چشمه ام
زلال
آیینه ام صفا
من شیشه ام که
پشت و روی ندارد به رنگ کس!
من از صلابت
ایمان مرد کوه
وز مهر آن
یگانه پیام آور امید
محمد
امین
یا از وفای
پیر غار
صدیق روزگار
یک رنگی نماد
عدالت
عمر
یا ازفروتنی
مرد شب
علی
یا از غرور
عزت آزادگی
حسین
ایمان خویش را
به وام و تمنا گرفته ام
□
سالوسیان!
شما دکانی ز
رنگ و بو
ما از اقامت
خود زیر نور ماه
دراین جزیره ی
مطرود مردمان
دلشاد گشته ایم
زیرا به عصر
شما ، عصر رنگ ها
ما مجرمان ،
به صف هیچ کسی
،
هیچ گاه
درنقش
بوقلمونان ،
نبوده ایم
15/1/1386 |