|
کبوترهای
خونین بال من
آیا زمن
قهرید؟
منم
من!
همان وامانده
در وادی حسرت ها !
همان درمانده
درصحرای غربت ها !
همان همراه
شادی ها و غم هاتان
همان همرازوهم
آواز دل هاتان
چرا از من
گریزانید؟
چه شد آن وعده
های روزگار دور؟
چه شد آن وعده
گاه وکلبه های نور؟
تو می گفتی و
او می گفت:
" بدون تو سفر
هرگز"
واینک من
درین غربت
سرای سرد
بدون تو
بدون او
به امید که بنشینم
□
کبوترهای
خونین بال من
آیا زمن
قهرید؟
چرا حتی دمی
در شهر رؤیایم
نمی
آیید؟
چرا ازمن
گریزانید؟
...
به گوشم صوت
زیبای تو می آید
من از جمع
کبوترها
به شهر خویش
کوچیدم
تو هم ای
مانده ی کاشانه ی دیرین
پرپرواز خود
وا کن
واینجا را
تماشا کن
12/9/85
فراه |