|
درینجا
درین ظلمت سرای شوپرک پرور
درین مخروبه ی جغدآشیان سرد
درین کابوس وهم آور
که
اشباحی کج ومعوج
غروب آفتاب مهربان را جشن می گیرند
زخورشید وزگرمابخش نورآن
سخن
گفتن چه بیهوده ست
درینجا
درین مرداب پرلای و پرازلوش
که
زالوها هم آغوشند ومی لولند
مگل
ها دست افشانند ومی خوانند
وکنگاشی که مَرّک را به چنگش می فشارد
وماهی ... آه ماهی
وماهیی که آخردرلجن ها زهکه می گردد
زدریا وخروش وجذرو مد آن
سخن
گفتن چه بیهوده ست
درینجا
درین صحرای لوت وخاره سنگ
اثرازقیچ وازگز نیست حتا
وجاپای شترهم نیست پیدا
وتنها
چِغَک سیلی خور باد لواراست
وچولاوه غریبانه پی سنگ سفیدی ست
زبستان و گل وبلبل درین دشت
سخن
گفتن چه بیهوده ست
واژه نامه ی
گویش های محلی :
لوش: لجن ،
لای
مَگَل: بقه
کنگاش :خرچنگ
مَرَّک:ماهی
کوچکی که بیشتردرکاریزها پیدامی شود وهرگزبزرگ
نمی شود.
زَهکه :ماهیی
که بیرون ازآب بماند و فاسدگردد.
قیچ وگز:
هردوازهیزمهای بیابانی
چِغَک : نوعی
خارمقاوم بیابانی
چولاوه : تشنه
ی سرگردان دربیابان
ـ درباورهای
محلی عقیده براین است که هرگاه چولاوه دردهانش
سنگ سفیدی بگذارد ازهلاکت نجات می یابد.
|