|
هوا ابری ست
نسیمی می وزد
ازدور
وگهگاهی صدای
غرش ابری
ویا الماسکی
پرنور
وگاهی هم مهی
مبهم به قلب پنجره اندوه می کارد
چرا باران نمی
بارد؟
□
چراتقویم ما
یک فصل
فقط یک فصل بی
روح ومحن دارد؟
چرا نقاش ما
طرح زمستان را بخوبی نقش می بندد؟
چرا شاعر
شکفتن را
به لوح نازک
شعرش بخوبی حک نمی دارد؟
چرا باران نمی
بارد؟
□
خیابان مملو
از هستی ست
ونبض زندگی در
پستوی دکان درجریان
ومکتب مملواز
هیچ ست
وتا ایستگاه
دانایی
هزاران جاده ی
فرعی
هزاران راه
پرپیچ ست
به چشم تیزبین
نوجوان کوی اندیشه
جهان آمیزه ای
ازهیچ واز پوچ ست
واینک آه
اینک ابربغض
آلود قلب من
هوای باردن
دارد
چرا باران نمی
بارد؟
□
زمین ها
بایرند و چشمه خشکیده ست
ودهقان
ناامیدانه
به کنج کلبه
کز کرده ست
دریغا و هزار
افسوس
زمین بایر و
بی چشمه را هرگز
کسی گندم نمی
کارد
چرا باران نمی
بارد؟
□
حقیقت را گلو
خسته ست
وگیتار صداقت
سخت بشکسته ست
وآن قناد چشم
آبی
به همراه تنی
قنادکان شهر
بساط خویشتن
را با حِیَل
درکوی ما با
فتنه گسترده ست
مگس ها در
فضای شهر
سرود فتح می
خوانند
"هوا بس
ناجوانمردانه آلوده ست"
ودردا که بما
امروز
کسی از بوستان
سبز اندیشه
گلی هدیه نمی
آرد
چرا باران نمی
بارد؟
□
وبا این حال
باور دارم از
روزی
که از اعماق
این جنگل
درختی سبزو
قامت راست
به خورشید پس
ابر سیاه شب
سلامی گرم
خواهد داد
واشک شوق
ازچشم سیاه
ابر خواهد ریخت
ودرآن روز
این فریاد
اندهگین
دگرکس برنمی
آرد
که
چرا باران نمی بارد؟ |