|
دران زمان که
شمع دزدکان کوچه ی شب
چراغ باور ما
را به مکردزدیدند
دران زمان که
پای اعتماد خونی بود
و آیه های یأس
مظهر ایمان
دران زمان که
خون تنفر به جوش آمده بود
وعلف های هرزه
در میدان
بمن که درختان
سرو را صلیب می گفتم
وشاپرک چوک
گلها را
به هیأت خفاش می
دیدم
تو آمدی وگفتی
: سلام ای" عرفان "
تو از تبار
حنظله ای
خویش مولانا
شریک نغمه ی
بابا
مرید پیرهرات
تو همنشین
خواجه ی غزنی
توهمجوار ختک
زملک
ابونصرفراهی
زخاک جامی جام
زنسل بوعلی
وقوم فارابی
تو پور رابعه ای
تو،تو،تو،...
□
صدای گرم
توهمچون نسیم می آمد:
چراغ خانه ی
ما گرچه افسرده ست
بیا چراغ خانه
ی دل را بیفروزیم
هنوز سوسوی
نوری زدورها پیداست
وبعد ...
من که ثقلت
تاریخ را به پلک چشم ترم
غریبانه حس می کردم
به انحنای
قامت خود ،اهرمی زعزم بخشیدم
وبا توبه
معراج، پا به پا رفتم
12/2/86
|