|
خسته ام
خسته ترین
احساسم
خسته ام
خسته ترین
حنجره ام
آری آن خسته
ترین حنجره ام
که دران واژه
ی معنی بندی ست
که دران مرغ
سخن مصلوب ست
همچو آن قمری
باغم
که صدایش
در انبوه
هیاهوی کلاغ
بدترین نوع
سکوت است دریغ!
□
اگر از نور
ولو شمعک لرزان دخیل
یا زپرواز
کبوتر حتی
درفضایی که
دران طفلک همسایه ی ما
عصرها مشق
پریدن دارد
باتو صحبت
کردم
همگان خندیدند
□
همگان می
گویند
سخن ازپنجره
نیست
همه جا دیوارا
ست
سجده برآب مبر
که درین شهر
عجیب
آب حتی
به خدا بیمار
است
همگان می
گویند
باغ دیگرپژمرد
سینما
واویلاست
آه … احساس
چه بنویسم
آدمیت تنهاست
8/4/85
فراه |