|
رفتنت غروب
را به یادم میاورد
غروبی غم
انگیز
غروبی که
هنوز طرح چهره اش
در خاطر
پریشانم باقی است...
این چه
رفتن بود؟
تو تنها
هستی ام را با خود بردی
آری! تو
دلم را در کوله بارت نهادی
مثل یک
کتاب قدیمی با داستانهای خسته کن
بی تفاوت و
سرد...
آخرین زهر
خند توکه به سقوط شهابی از آسمان میماند
آتشی بر
دلم افروخت
ریشه های
ضعیف امیدم را
که هنوز
نفس میکشیدند
زنده زنده
سوختاند
با تو غروب
ها دلکش و دوست داشتنی بود
هنگامیکه
با تو دست در دست
زیر نخلهای
امید
به غروب
دریا نگاه میکردیم
دریایی که
...
با بوسه
زدن به گونه های ساحل تشنه
تمثیل بی
قراری های من و تو را داشت
امروز نگه
ام غم انگیز تر از غروب رفتن توست
آفتاب چشم
بی فروغم در خون خویش می تپد
نبض مرده
ای که هر دم ندا میدهدمرا
که در
پایان این قصه
غروب فردا
را به نظاره نخواهی نشست! |