|
تومرامحدود می خوانی
چون واژه های شعرت
چون نگاهت
هنگامیکه مینگری
به نقطه ای معلوم
تو که رنگ بیگانگی
پررنگ ترین رنگ چشمانت است
توکه هنوزم
در حدود شب قدم برمیداری
وصدایت را
در حنجره محدود کرده ای
مرا محدود میخوانی؟
چون اندیشه های به بند کشیده
باور دارم
آری...
من محدودم!!!
این دل است که بی انتهاست
دل آزاده تراز چشمان توست
که باهر حصار محدود نمیشود
ومنم
که باهر حصار محدودم... |