|
یک روز زمستان
که سردی آن سرد تر از نگاهی
سرد بود
تو با نامه ای مرا به دیدار
خواندی...
خون سبز امید در رگهایم دمید
و جوانه های یخ زده ی لبخند بر
لبم جان گرفت
سبز شد...گل داد...شگفت!
دیگر فکر کردم با قلم سیاه
فراموشی
تقویم غمهایم را خط بزنم
و آرزوهایم را...
که در قبرستان محال خفته بودند
به فنجانی امید دعوت کنم
قفس خسته ی دلم را
از گردو غبار اندوه پاک کردم
چکاوک عشق بار دیگر نغمه ی عشق
سردادو
دلم از اشتیاق تپیدن گرفت
انگار که میخواست زسینه برون
پرد
به ساعت نگاه کردم
دیدم...
عقربه ها از شادی من میرقصند
همنوا با ضربان قلبم ترانه سر
میدادند
گلهای گلدان هرکدام با تمنا به
من چشم دوخته بودند
با زبان بی زبانی میگفتند...
مرا به او هدیه کن!
گلی سرخ برچیدم
لباسی سبز پوشیدم
در کناربیدی در انتظار ایستادم
تن بید به مثل من از هیجان
میلرزید
آمد...
صبور و سنگ...با نگاهی یخی
هنوز از غرورش زمین میلرزید
همه ی طبیعت چشم شده بودند...
خاموش به صحنه ی دیدار ما نگاه
میکردند
در نگاه هر یک سوالی بود
چه خواهد شد؟
آن دوست زبان گشودو گفت: تمام
شد!
همین بگفت و چهره درهم کشید و
رفت
خاموش و بیصدا همه آئینه ها
شکست
دوست در سپیدی برفها گم شد
یخ چشمان من شکست
قطره قطره دلم باریدن گرفت
بادی سرد زسوز دل من وزیدن
گرفت
گل خنده کرد به من ومنم خونش
ریختم
در دامن سپید برف چکیدن
گرفت...
خون سپید من
ژاله ها ز چشم من سرازیر شدن
دمی
بسان بهمنی از کوه فرو ریخت
غرور من
از سادگی خودم، بیزار شدم
تنها و بی پناه،سرگران وخموش
در بستری از اشک با یاس
هماغوش...
خفتم و دیگر آهی بر نکشیدم
شاید ترسیدم
مبادا آه من...
به آسمان رود و ناله سرکند
یا آتشی شود و یارم را
بسوزد... |