|
دوشیزه گان قرن من
آرزوهاشان را
در تابوتی از محال
به سوی قبرستان فراموشی می
فرستند
وخود...
با چشم بیگناه
بر سرنوشت خویش
آتش میزنند
دوشیزه گان قرن من
کفن کشان وسرد
به خانه ی مرگ میروند
زمین خسته است
بس که فشرده
دوشیزه گان سوخته را
در آغوش خویش...
دوشیزه گان قرن من
بر دستان خویش
از سرخترین خون
نقش وفا میزنند
حجله ی خویش را
با سیاه ترین شب زینت میدهند
سکوت خود را
در گلوی فریادهاشان تحمیل
میکند
آسمان میگیر ید
چون مادری زشوق
وپدری که خالی شده دوشش
از بار گناه...
من میگیریم
بر سرنوشت خویش
که چقدر گناه بزرگیم ما... |