|
پرنده ی شهر تباهی
بالهایش را
سایبان رنجدیده ای کرده
که سالهایش را
درکنج ویرانه های آتش بست
با قوت زهرآگین سکوت
کام شیرین می کند
تمام دنیا
مثل یک توپ قلقلی
زینت میز ابرقدرت شب شده است
وشگافی است
دردل زمین
که با اجساد هزاران قربانی
پرمی شود...
من درمیان سوختگان جنگ
سرود صلح رامی خوانم
که با لبان خاموش
گوش فرا میدهند
من تمثیل آزادی را
درکنج قفس میکنم
تامبادا قطع کنند
بالهای شکسته ام را...
پرنده ی شهر تباهی
بالهایش را به سرم گشود
تا در دل شب
من نیز گم شوم...
***
هنگامیکه گناهان زمین با گریه
ی آسمان شسته می شود
وبرف دامن لکه دار طبیعت را می
پوشاند
من میان آتش بازی چشمانت
پیوند آسمان وزمین را جشن می
گیرم... |