|
پدرآمد...
خریطه ی تمام غمهایش را
به مادر سپرد
به چشمان کودکانه ام
نگاه کرد
من با نگاهم
چین پیشانی پدر را می شمردم
لبخندی زد
به زور ...
تلخ بودلبخند پدر
مثل دود سیگاری در بین
انگشتانش
پدرهرشب
حساب تمام دردهایش را
دردفترچه ی ذهنش جمع میکند
درحالیکه
من غرق برکه ی خیالات خویشم
منی که هرشب
سردرلحاف بیخبری می پیچم
من که نمی دانم هنوز
یک نان چند فتیر است... |