|
چراباید ازشب نفرت کنم؟
شب پناه منست
بسترتمام اشکهایم
شب
آن سکوت دل انگیز
که تمام فریادهایم را
درخود خاموش میکرد
می بلعید
چون اژدحایی
مار غم را
تاریک است
دوست داشتنی
وقتی که چشمم ازروشنایی مجازی
میگیرد
هیچ آشنایی در تنهایی مرانکوفت
شب بود که بی اجازه وخاموش
پا درحریم سرد سکوت من
چقدر دل شب سیاه شده
بسکه تهمت به دامنش بسته اند
من چرا ازشب بیزار باشم
شب بامنست
من عاشق شبی ام که
بی هیچ توقعی
در آغوشم میکشد
چادر سیاهش را به سرم می افکند
من با افسانه های شب
به خواب میروم |