|
آفتاب باتیغه ی افق
شق میشود
خونش دردل آسمان جاری میشود
آسمان درعزایش سیاه می پوشد
درختان علم عزا را
بلند میکنند
جغد ناله میکند
جیرجیرکها فریاد میزنند
گریه می کنند
گویی ماه زیر غم
کمرش شکسته است
آفتاب مرده است
هر روز میمیرد
من درانتظار تولد فرزند آفتاب
دهلیز بلند تنهایی را
گز میکنم… |