|
مثل آنکه آفتاب به زمین آید
با دیدگانش فخر میفروخت
به عالم و آدم...
دیدگان شیفته ی عشاقش را تک تک
جواب میکرد
از کوچه و پس کوچه های نگاهها
گذشت
دلها فرش راهش بودند...
مثل فرش از اطلس
تا جائیکه رفت دلها را لگدمال
کرد
وآنگاه...
سرد وبی تفاوت
بر مسند غرورش تکیه زد
ودلم را که در پیشگاهش سجده
کرده بود
با تیغ نگاهش سر برید... |