|
هوامثل دل من طوفانیست
در ازدحام ابرها ...
ستاره ها گم شده اند
ماه کجاست؟
ای ماه کجایی؟
دیگر باره بازآی
روشنایی را به شام تارم هدیه
کن
تاریکی با سماجت از هر طرف سرک
میکشد
و در این سکوت مرگبار
لشکر غم دلم را تاراج میکند
امیدهایم رابه بند میکشد
وطفل نوپای عشق را در گهواره
سر میبرد
از وحشت میلرزم...
انگار اندامم بسان درختی
مبتلای طوفان شده باشد
به شب پناه میبرم
آه...دیگر شب نیز پناهم نمیدهد
تو پناهم بده
ای سپیدی سپیده!
دل من غم بسیار دیده
وقتی در قاب پنجره میشکستم
خورشید نیز بامن شکست
هنگامیکه آسمان رنگ غمم را درک
کرد
دیگر آبی نیست...
تو نیز دریاب مرا
تونیز درکم کن
تو نیز مانند آسمان بامن یکرنگ
باش! |