|
تو
می روی و آب از آب تکان نمی خورد
نه
ستاره يي از مدار خويش ميفتد
و
نه زمين درکسوف حادثه
از
خاطرات آفتاب تهی می شود
تو
می روی و هيچ گرسنه يي
ترا در چار راه سخاوت
صدا نخواهد
زد
تو
می روی و گرسنه گان می دانند
که
دستانت
که دستان بخيلت
در
سرزمين عشق و عاطفه
هميشه بذر تنگدستی افشانده است
و
کودکان دهکده ء سبز روشنی
نام ترا چنان مترسکی
روی تپه های بازي های کودکانه ء شان
سنگباران می کنند
و
کودکان دهکده ء سبز روشنی
نام ترا بر يخ می نويسند
و بر آفتاب می گذارند
تو
می روی
و
آن کی به نام تو گريبان پاره می کند
کلاغ حريصیست
که چشم به صابون ته مانده ء بيوه زنی دوخته
است |