|
امشب دلم برای کسی غمگين است
امشب ديوانه گی مقدسی
مرا فراز بامی فرا می خواند
تا
با حنجره ء خون آلود
فرياد بزنم
های مردم !
من ديوانه ام
ديوانه گی من شايد
کبوتر سپيديست
که
هر روز
دردهکدهء پرواز
به
خاک سپرده می شود
ديوانه گی من شايد
شبان عاشقيست
که
زبان گرگان بيابانی را نمی فهمد
و
پنجه در پنجهء حادثه يي
گوسفندانش را از درختان اعتماد
برگ می
تکاند
شايد رخشيست
که
رهايي را
در دشت های اسطوره ء تنهايي
می چرد
و
شيههء بلندش
شيپور معرکه های تازه يي خواهد بود
*
های مردم !
اين منم فراز بام بلند دلتنگی
ايستاده با تمام غربت انسان
رو
سوی آسمانی فرياد می زنم
که
ستاره گانش
دردهکده ء پرواز
به تعزيه داری نشسته اند
*
سرم گيچ می رود
و
اين کی دست روی پيشانی من گذاشته است
دهانش بوی خون تازه می دهد
شايد از کشتار گاهی بر گشته است
که
روزی هزار بار
قطره قطره خون من
در
حافظه ء خشک زمين
تاريخ رو سياهی او را روشن می کند |