|
وقتی ستاره ات در اين آسمان تنگ نمی تابد
دلتنگی تو خود ستاره ييست
که
مفهوم بلند روشنايي اش را
من می دانم
و همزاد جاودانه ء من خورشيد
*
درسر زمينی که آب را
در
عمق صخره های تشنه گی زندانی کرده اند
درختان ، شرمسار ميوه های بی آبی خودند
و
باغ صميميت سبزش را
چنان پای اندازخون آلودی
گسترده در رهگذارحادثه هايي که شايد
هنوز پای در رکاب نکرده اند
*
ديروز با عصای نا توانی خويش
از
مراسم فاتحه خوانی درختان بر می گشتم
و
امروز در گورستان خاکستر
ققنوس بی
سر پناهی خود را جستجو می کنم
شايد آن کی به دنبال من می آمد
تو
بودی
شايد سايه ء من بود
هر
چند مردان خوشبخت در سرزمين من
ستاره يي در آسمان
و سايه ء در زمين
ندارند
مردان خوشبخت
در
آسمان دلتنگی خويش
با
ستاره های هم آغوش می شوند
که
نام ديگر شان فرياد است
های !
اي يار اي يگانه ترين يار
دلتنگيت را آسمانی برافراز |