|
چشم هایت
چشمه ء الهام من
چشم تو
آغاز من انجام من
چشم تو
دریاچه ء بی انتها
ای سراپا
هستی سبز خدا
چشم تو
گلخانه ء گلهای سبز
روح توفان
دیدهء دریای سبز
ای که با
چشمت بهار آورده ا ی
صد چمن گل
در کنارآورده ای
از تومن
شور دیگر دارم به دل
جای خون
گویی شرر دارم به دل
پیش چشمم
هرکجا چشمان تست
جان من
گویی که در فرمان تست
وقتی می
خندی بهاری می شوی
دشت جان را
لاله زاری می شوی
چون تو می
آیی مرا از راه دور
می شگوفد
در دلم گلهای نور
خنده های
شاد تو شادم کند
از غم
دیرینه آزادم کند
من ز خودتا
بی خودی ره می زنم
من جنون
چشم تو می پرورم
چشم من با
دیدنت روشن شود
زنده گی
گلخانه یی بر من شود
ای که
آگاهی زراز سینه ام
من ترا سر
تا به پا آیینه ام
من زتو یک
لحظه غافل نیستم
بیدلم
هرچند « بیدل » نیستم
از توشعرم
رودبارانی شده
جنگل سبز
بهارانی شده
تا که
ازچشمت سخن سر می کنم
عالمی را
پر زگوهر میکنم
اسد 1368
دانشگاه کابل |