|
با
دريا خويشاوندم
و
با کوه نسبتی دارم
باد افسانه ء پريشانی من است
و
خاک در چشمان من
مفهوم زنده گی را
روشنايي بخشيده است
گل
های سايه يي
از
دشت های سوزان ، نفرت دارند
و
اما اين خون من است
که
دشت های سوزان را آبياری می کند
من
از سايه ء خود می ترسم
و
پا هايم را به اندازه ء گليمی دراز می کنم
که
از پدر کلان به ميراث مانده است
و
به هيچ تنظيمی جهادی نمی گويم تفنگسالار
و
هيچگاهی به امريکا يي ها نخواهم گفت
يانکی !
من
از سايه ء خود می ترسم
و
در آن سوی ديواربلند شجاعت
از
آسمان چتری فراز سر خود دارم
با
اين حال
چشم به راه همسايه ء بزرگ شمالی نيستم
تا
ميکرو رويان چهارم را تکميل کند
گوش شيطان کر
آب
از کاسه ء نياکان می نوشم
نه
آن که آب از روی کاسه بنوشم
می
دانم برادرانی که هر روز
از
پهلوی چپ بر می خيزند
با
دست چپ آب نمی نوشند
گوش شطان کر
من
با گبرو ترساو یهود ...
در
يک کاسه نان می خورم
من
مسلمانم
و
در استوای انديشه ء من
چهار ارکان هستی گل داده است |