|
اسبم را بر
آخور بلند بسته ام
اسبم را در
دریاچه یی آب می دهم
که از توفان
ندامت سر چشمه می گیرد
اسبم را هر
شامگاه
وقتی از سفر
اهانتبار هرروزه بر می گردم
با سرپنجه
های شیطانی غرایز
خرخره
می کنم
و عرق جبینش
با مخمل سپید
وجدان من خشک می شود
اسبم در بیشه
یی شیهه می کشد
که درختانش از
سنگینی میوه های توهین
سر بر زمین نهاده اند
اسبم با علف
های هرزه گی خو نمی کند
اسبم را بر
آخور بلند بسته ام
اسبم را با
پاشنهء فقر مهمیز می زنم
و در این
سالهای فرسوده
کفلهای لاغرش
درزیر شلاق
ناچاری من
آماس کرده است
بیچاره اسبم
نمی تواند که شیوه ء رفتار خود را عوض کند
سفر هرروزه ء
من
از سنگلاخی
آغاز می شود که جای هر سنگ
سوسماری در آن خوابیده است
اسبم را بر
آخور بلند بسته ام
اگست دو هزار
شهر پشاور |