|
شب است
و هوا
ابرین وتاریک
خیابانهای
ازدحامی روز های سپید
خالی
خالیست
نوا نوایی
ندارد
صدا صدایی
ندارد
همه جا
خاموشیست
گویا همه
گان را
زبان
ببریده اند
ودهن ها
شان دوخته اند
و در شهر
در شهر هیچ
گامی، بر خیابانها
راه
نمی رود ،هرگز
گویا همه
گان را
دست و پا
بسته اند
وآسمان
آسمان
تاریک تاریک
و ابر های
سیاه می خندند
گویا
ماهتاب
وستاره گان
و آفتاب را
کشته اند
و دروازه ء
روشنایی را
در آن سوی
ابر های سیاه
قفل کین
آویخته اند
زمین در
خواب است
و زمینیان
خواب آلود
با تردید می گویند
که ما آیا
هیچ گاهی روز داشته ایم!
و یا سپیدی
گاهی از ما بوده است!
یقین
یقین در
این ها مرده است
و زمین
زمین بوی شکست و مرگ میدهد
سنبله 1386
شهر پلخمری |