مطالب این صفحه در تاریخ 12/20/2009  تازه شد!

مجتمع جامعهء مدنی افغانستان

مجما

مرام مجما تقويت و گسترش جامعهء مدنی در افغانستان است!

مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما

جامعهء مدنی چیست؟

جامعهء مدنی حوزه یی از نظریات و روابط اجتماعی است که میان دولت و خانواده قرار داشته و از چنان فعالیت های غیر اجباری نماینده گی میکند، که بر محور مصالح، اهداف و ارزش های مشترک می چرخند.
جامعهء مدنی شامل فعالان و نهاد های متنوع مدنی است که از نظر ساختار اداری، استقلال و توانمندی از هم فرق دارند.
جامعهء مدنی با توجه به سرشت و نقش مدنی آن در راستای صلح ارزش به سزایی دارد.

 

 اهداف مجما:
  • افزایش سهم گیری تمام بخش ها و اقشار جامعه افغانی در روند بازسازی، انکشاف و صلح در کشور
  • بلند بردن نقش و موثریت جامعه مدنی در موضوعات مهم کشور
  • تقویت و گسترش شبکه های مدنی
  • ایجاد هماهنگی و صدای واحد برای جامعۀ مدنی افغانستان در مسائل مهم سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی

 

         شما در اینجا هستید: صفحهء نخست >> مقاله ها >> فراز و فرودهای فلسطین و زایش ...

  

 انجنیر توریالی غیاثی

فراز و فرود های فلسطين و زایش دولت اسرائیل
تاآتش بس غزه
دریک نگاه

 

نزدیک به یک قرن می شود، سرزمینی که تاریخش با نام انبیاء آغاز می گردد، درچنبره استعمار کهنه و نو در فضایی آگنده از خون و آتش و آوارگی که مولود جنگ منافع و سلطه گری قدرت ها وکشورهای سلطه جو است، گیرمانده است. اعلامیه بالفور (نوامبر 1917م) که خط و مشی سیاسی دولت بهیه بریتانیا را مبنی بر حمایت آن کشور از تشکیل دولت یهودی در سرزمین فلسطین، به تصویرکشید آغاز شوربختي ها و تلخ كامي هاي مردمان فلسطين و حومه آن را نیز، آئينه داري مي كند. جنگ اول جهاني كه شكست و تجزيه خلافت عثماني را در پي داشت، سرنوشت فلسطين را دچار تحول و دگرگوني عميق و بنيادين نمود؛ انگليس ها با قیمومیت فلسطین، جاي تركان عثماني را گرفت و فعاليت رهبران اسرائيلي زیرچتر حمایتی دولت انگليس، به شدت آغاز يافت. امروزه انتظار می رود تا فلسطین فرصتی را که در اوج حمایت های بین المللی و افکارعمومی جهان، وسیعتراز انتفاضه دوم از جنگ غزه نصیب خود ساخت، راه خود را پیدا کند و با حفظ کلیه روابط سیاسی و دیپلماتیک خویش با دول متحابه، این فرصت طلایی را به یک سیاست کاربردی مبدل سازد.

جـغرافياي سياسي :

        فلسطين سرزميني است در شرق ميانه با مردماني عرب تبار و مسلمان كه درمتون تاريخي قبل از ميلادكنعان نيز، گفته شده است. مساحت آن حدود 27024 كيلو مترمربع بوده كه درياي مديترانه درغرب آن، لبنان درشمال، سوريه و رود اردون درشرق، درياي سرخ و شبه جزيره سينا درحنوب و حنوبغربي اين سرزمين ، موقعيت يافته است. اين خطه باستاني درتاريخ اديان به نسبت ظهور انبياي الهي، جايگاه شامخي دارد، در واقع شهرت تاريخی فلسطين با نام انبياي الهي آغاز مي شود.

      فلسطین از منظر سوق الجيشي بسيار حساس و پر اهميت بوده و به مثابه پلي است كه كشورهاي عربي آسيا را به افريقا متصل مي سازد. بيت المقدس اولين قبله ي مسلمين درحدود سال 1000ق،م برفراز تپه ي درشهر اورشليم، به دست داوود(ع) بنا نهاده شد و توسط حضرت سليمان، به پايه اكمال رسيد كه از مكان هاي مهم و منازعه خيز در تاريخ فلسطين است.كوه هاي صهيون از شرق و كوه زيتون از غرب به اين مكان مقدس مشرف مي باشد.

نقـطه عطف تنـش ها و منازعات  :

        در يك نگاه مختصر به تاريخ اساطيري 2500 ساله ي قبل از ميلاد فلسطين، پيرامون چگونگي هويت تاريخي «بني اسرائيل» يا قوم يهود -كه همیشه یک طرف منازعه و درگیری در تاريخ بشری بوده درميابيم كه؛ قوم بني اسرائيل (آل وعيال حضرت يعقوب پيامبر) از نخستين مهاجران كنعاني هستند كه از بين النهرين به كنعان هجرت نموده و درآنجا مسكن گزين مي شوند. به روایت دیگر؛ حضرت ابراهیم خلیل به همراه برادرزاده اش لوط(ع) از عراق عازم فلسطین می شوند که این آیه کریمه به همین مطلب اشاره دارد « ونجيناه و لوطا الی الارض التی بارکنا فيها للعلمين{سوره انبياء آيه 71}» حضرت اسحاق فرزند حضرت ابراهیم در کنعان سکنی گزید و اسماعیل دیگر فرزند آن حضرت در مکه مقیم شد. حضرت اسحاق نیز صاحب دو فرزند به نام های عیسو و یعقوب شد و یعقوب نبی در کنعان زیست تا این که پسرش یوسف(ع) از زندان فراعانه مصرآزاد و مقام عزیز مصر را می گیرد، به مصر سفر نمود. نام ديگر حضرت يعقوب نبي «اسرائيل» بود كه در كنعان ظهوركرد، «بني اسرائيل» يعني فرزندان يعقوب كه با درآميختگي با فلسطينيان و آموريان از اقوام بومي سرزمين فلسطين، حدود 13 قرن قبل از ميلاد اقتدار داشتند.

       پس از آن بني اسرائيل، اقدام به مهاجرت دوم به صوب مصر، نمودند،که 430 سال پس از ورود قوم بنی اسرائیل به مصر، حضرت موسي (ع) به آنان وعده بازگشت به «سرزمين موعود» (فلسطین) را ، داده آنان را به صوب سرزمين فلسطين حركت مي دهد، چهل سال طول كشيد،هنوز بني اسرائيل به سرزمين موعود نرسيده بود كه موسي(ع) و برادرش هارون(ع) جان به جان آفرین سپردند.

       دراين دوران طولاني حضرت موسي در انجام رسالت الهي وهدايت قوم بني اسرائيل ذره ي كوتاهي نكرد و قوم نيز از طغيان و تعدي، ترديد و تمرد در برابر پيامبر خدا، دست برنداشت.

       پس فکر بازگشت به «سرزمین موعود» را، می توان نقطه عطف تنش ها و منازعات آتیه در فلسطین دانست،که امروز نیز با این ادعا که- « بیت المقدس پایتخت سه هزارساله مردم یهود است وحزب لیکود به رهبری نیتانیاهو آن را یکپارچه تحت حاکمیت اسرائیل نگه می دارد»- همچنان در فضای سیاسی اسرائیل، به قوت خودنمایی می کند.

جنگ سرزمین مـوعـود:

        «يوشع » شاگرد و جانشين موسي(ع) بني اسرائيل را با عبور از رود اردن به «ارض موعود» يعني فلسطين رسانيد، اما ديري نپاييد كه به علت غصب و غارت مايملك مردمان بومي آنجا، ازسوي بني اسرائيل،  دو طرف درگيرجنگ شدند، كه مي توان از اين درگيري به عنوان نخستين جنگ ميان فلسطيني ها و بني اسرائيل، نام برد. حضرت داوود( حدود 1000ق،م) با تصرف اورشليم از دست فلسطينيان، مسجدالقصی را درآنجا اعمار كرد و بعد در فرآيند چهل سال سلطنت سليمان(ع) يك دوره آرامش به فلسطين، باز مي گردد. اماپس از وفات حضرت سليمان، اوضاع آنجا بار ديگرآشفته مي شود.

      در زمان «بخت نصر»، حدود 730 ق،م اورشليم مركز اقتدار چهل ساله ي يهوديان بني اسرائيل مورد تاخت وتاز آشوريان« بابل» قرار مي گيرد كه منجر به سركوب و اسارت يهوديان و تبعید آن ها از سرزمین فلسطین، مي شود. بعدها عده ی از آن ها به سرزمین فارس می رسند، كوروش كبير امپراتور مقتدر فارس به ياري بني اسرائيل شتافت، بابل راتسخير كرد، يهوديان را آزاد ساخت و به فلسطين بازگردانيد.

       ولي رويهمرفته، نقطه عطف تحولات کیفی و بنیادین در اين خطه به دليل اضمحلال ساختار اجتماعی و حاکمیتی يهوديان ، دهه 60 م، پنداشته می شود.كه مي بينيم؛ آخرين تشكيلات بومي يهوديان خاورميانه در سال 70م با يورش امپراتوري روم ومحاصره اورشليم به دست « تيتوس » فرزند امپراتورمسيحي روميان، متلاشي مي شود و يهوديان سرزمين هاي فلسطين را برای بار دوم ترك گفته به نقاط ديگر دنيا از جمله ممالك عربي همجوار و دربار خسرو پرويز پادشاه ساساني فارس و ازآنجا به سايرنقاط دنيا، متواري و متوطن مي شوند. گرچه خسرو پرويز باپيروي از «كوروش»، به ياري يهوديان مي شتابد ، اورشليم را فتح كرده، قوم بني اسرائيل را دوباره به فلسطين مستقر مي سازد،كه پايدار نمی ماند. چون پس از مرگ پرويز،آخرين هسته هاي كوچك يهوديان، يكبارديگر به دست مسيحيان روم، مضمحل ونابود مي گردد.

 تشـکل ماهیت و هـویت اسلامی فلسطین:

       مبرهن است كه كل سرزمين هاي فلسطين - به شمول اراضي اشغال شده ي امروزي توسط نيرو هاي اسرائيلي - ، طي سال هاي 636 ميلادي به دست مسلمانان افتاد و مردمان ساكن دراين سرزمين ها، همه به دين اسلام  روي آوردند.

        اولين سپاه مسلمین را خليفه اول مسلمين حضرت ابوبكر صديق (رض)، رهسپار سوريه و فلسطين نمود و در زمان حضرت عمر (رض) لشكر روميان شكست خورده فلسطين و شهر بيت المقدس(اورشلیم) به دست سپاه اسلام، فتح گرديد. ازآن تاريخ(636م) به بعد سرزمین فلسطين با حفظ هویت تباری (عربی)، شکل و ماهیت  اسلامي به خود اختياركرد و جزء قلمروهاي خلافت اسلامي، محسوب گرديد.

       مؤرخان يكي از عوامل مؤثر در جنگ هاي صليبي را كه در 1095م آغاز گشت و دو قرن ادامه يافت، مسأله حاكميت تاريخي ديني برفلسطين و شهر بيت المقدس و خراج دهي مسيحيان اين شهر به مسلمانان، قلمداد كرده اندكه به همين بهانه، صليبيون پس از نبردي سخت و محاصره طولاني منطقه،شهربيت المقدس را درنورديده و 90 سال بر فلسطين حكم راندند. ولی هیچگاه نتوانستند؛ ساختار، ماهیت و هویت اسلامی ای را که فلسطین تازه به خود اختیارنموده بود، مضمحل سازند.

       صلاح الدين ايوبي ، در مراحل پاياني جنگ دوم صليبي ( 1149- 1147م) حاكميت صليبي ها را درهم شكست، بيت المقدس را پس گرفت، سوريه ومصر وساير مناطق را، آزاد ساخت. به اين ترتيب،«سرزمين  فلسطين از 636 ميلادي به بعد كماكان تا سال 1291م جزء قلمرو هاي؛ خلافت اسلامي و حكومت هاي اموي ها، عباسي ها، طولونيه، فاطميان، قراطمه وسلجوقيان محسوب مي شود  و از 1291م تا 1918م تحت لواي خلافت عثماني در زمره ي فرمانروايي ممالك مصر، اداره مي شدکه درحوزه منافع دینی، اقتدار و رسالت اسلامی قابل تعریف است.

 طرح انديشـه ملت واحـد يهـود و آشـفتگي مسلمانان :

      در اوآخر قرن نزدهم، فلسطين را آشوب و شورش فرا مي گيرد، دولت بهيه انگليس كه طي اين سال ها برمبنای منافع استراتیژیک خویش با خلافت عثماني سر سازش و مدارا داشت، ناگهان تغيير روش داده   منفعت خود را در مقابله و رقابت با حاکمیت خلافت عثمانی می بیند و از شورش شورشيان حمايت مي كند. از جمله، انگليس ها« شريف حسين» امير مكه معظمه را كه نماينده دولت عثماني در حجاز بود، تحريك مي كنند تا زير چتر حمايتي برتانيه استقلال خودرا از عثماني ها اعلام بدارد.

       «در اپريل 1914م نخستين دور ملاقات و مكاتبات ميان انگليس ها و عرب هاي مخالف دولت عثماني صورت گرفت كه نتيجه آن آغاز مكاتبات هشتگانه «شريف حسين» و «مك ماهان» نماينده انگليس بود. اما جانب انگليس بدون توجه به تعهدي كه با« حسین» درباره تشكيل يك حكومت عربي- متشكل از اقمارعثماني- بسته بود، مذاكرات محرمانه اي را روي مسأله سرنوشت سرزمين هاي تجزيه شده عربي از امپراتوري عثماني، با كشورهاي روسيه و فرانسه آغاز كرد كه سرانجام، منجربه دستيابي يك فرمول دايم به نام پيمان« سايكس- پيكو » ميان سه كشور؛ روسيه، انگليس و فرانسه درسال 1916م گرديدکه منافع هرسه کشور سلطه جوی وقت را در خاورمیانه باهم آشتی می داد.[ پيمان سایکس- پیکو كه حاصل 11 نامه رسمي و اقدامات ديپلماتيك سه كشورتلقی می شود، حاوی 12 ماده است. مقدمات و طرح نخستين اين پيمان توسط« سرمارك سايكس» نماينده پارلمان و وزيرجنگ انگليس و« جورج پيكو» كنسول فرانسه مقيم بيروت فراهم آمد.]

       متكي به پيمان «سايكس- پيكو»، ممالك عرب بازمانده از امپراتوري خلافت عثماني به سه بخش قيموميتي، به سه كشور وبه يك بخش بين المللي،- چون ارث پدر- تعلق می گیرد؛

                                                       I.      بنادر عكا و حيفا، اردن، جنوب عراق و سوريه تا مرزهاي ايران و خليج فارس، به دولت انگليس .

                                                    II.      قسمت اعظم سوريه، نوارشمالي عراق، بخش هايي از اناتولي(تركيه)  جنوبي، به دولت فرانسه .

                                                 III.      اناتولي شرقي و بخش وسيعي از شمال كردستان به روسيه .

                                                 IV.      تمام سرزمين فلسطين، جز بنادر عكا و هيفا، منطقه بين المللي .

اين طرح ظاهراً، به طوركلي با تعهدات بريتانيا به اعراب و یهودیان صهيونيست، نا سازگاري داشت؛ زيرا به رهبران حزب «صهيون» وعده سپرده شده بود كه سرزمين فلسطين وطن ملي آنان خواهد بود و همينطور به«شريف حسين» نماينده عثماني در مكه معظمه اطمينان داده شده بود كه «گرايش هاي ملي گرايانه عرب ها نيز به نوبه خود به رسميت شناخته خواهد شد.»

      اما در نهايت اين تناقض به نفع صهيونيست ها پايان يافت زيرا ؛ در شرايط پس از جنگ اول جهاني و فروپاشي امپراتوري عثماني، صهيونيست ها بيشتر از عرب ها براي منافع استعماري واستراتیژیک بريتانياي كبير، سودمند واقع شدند.

      در چنين حال و هواي كه اوضاي مسلمانان، رو به آشفتگي مي نهاد، عده ي از يهوديان، زيرچترحمايتي «لورد روتشيلد» نماينده دولت انگليس در فلسطين كه سرپرستي فدراسيون صهيونست ها را نيز عهده دار بود، «انديشه ملت واحد يهود» را مطرح ساختند و براي پيشبرد مقاصد شهئونيستي شان حزب سياسي  تشكيل دادند و نام « صهيون » را به آن برگزيدند. متعاقب آن، در راستاي تشكيل كشوري مستقل نيز، به اقداماتي مؤثر و ثمربخش دستيازدند.

 طـرح تشـكيل كشور يهـودي نشـين :

       دراوايل قرن بيستم،که خلافت عثمانی دچارجنگ و درگیری با اروپاییان گردید،حزب صهيون پس از به ثمرنشاندن انديشه ي «ملت واحد يهود»، با استفاده از سلطه برتانيه بر فلسطين طرح تشكيل يك كشور يهودي نشين را روي دست گرفت. اين ایده براي اولين بار درسال1898م در كنگره صهيونست ها  که با شرکت 204 نماینده ازیهودیان مقیم کشورهای مختلف جهان در «بال»سويس، انعقاد یافت،ازسوی             «تئودورهرتزل» رییس جمعیت صهیونست ها، مطرح گرديد. دراین کنگره تصميماتي مبني بر چگونگی تشكيل یک دولت يهودي در فلسطين، اتخاذ شد.

       تئودورهرتزل نویسنده کتاب « سرزمین یهود» و بانی انديشه «ملت واحديهود» دراين نشست، خاطرنشان مي سازد كه شايد امروز مردم برگفته هاي او مبني بر تشكيل يك دولت وکشور يهودي، بخندد اما تأكيد مي كند كه؛ «دولت يهودي تا 50 سال ديگر در سرزمين فلسطين تأسيس خواهدشد»،. دراین هنگام تماس هایی نزدیک میان هرتزل و سلطان عبدالحمید ثانی خلیفه عثمانی برقرار می شود که هر کدام اهداف ومنافع مشخصی را دنبال می دارند، سلطان عثمانی به سه هدف اشاره می کند؛

·        آگاهی از برنامه های جمعیت یهودیان صهیونیست.

·        آشنایی با توانمندی های جهانی یهودیان.

·        محافظت دولت عثمانی از خطرات و توطئه های یهودیان صهیونیست.

در مقابل هرتزل دراین تماس ها یک هدف عمده و اساسی که منافع جامعه صهیونست را برمی تابد، دنبال می کند وآن کسب موافقت خلیفه عثمانی جهت صدور مجوز ورود و اسکان یهودیان در فلسطین بود. این تقاضا از سوی سلطان عبدالحمید، به شدت ردگردید که موجبات یأس و نا امیدی هرتزل را فراهم ساخت. او در وصف خلیفه عثمانی گفت: « سلطان عبدالحمید یک شاه مکار و خبیث هست که به هیچ کس اعتماد ندازد، و تازمانی که او در رأس قدرت باشد به یهودیان اجازه ورود به سرزمین فلسطین داده نخواهد شد.» باآنهم هرتزل، دست برنمی دارد و به ترفندی دیگر رو آورده تلاش می کند، تا با اهدای هدایای گرانبها و نایاب شاهانه، به شخص سلطان و پرداخت قرضه حدود 20 ملیون لیره عثمانی به بیت المال خلافت، رأی و موافقت خلیفه عثمانی را بخرد، که کارگر نمی افتتد.

        خلیفه عثمانی در مقابل خطاب به هرتزل می گوید: « هر فیصیله ی مبنی بر اسکان یهودیان در فلسطین  به معنی موافقت بر سر کشتار برادران دینی ما در فلسطین به دست یهودیان، خواهد بود و این نهایت ساده لوحانه است که هرتزل فکر می کند که من به خواسته او تن بدهم، چون می دانم که آنها در فکر ایجاد دولت مستقل یهودی و اشغال شهر بیت المقدس، هستند.»

     باشروع جنگ اول جهاني، توجه دولت انگليس به صهيونيست ها، بيشتر از پيش معطوف گشت و طرح ایجاد دولت یهودی که با اقتضاي منافع وسياست هاي زیر زمینی اسلام ستيزانه ي دولت بهيه انگليس سازگاری داشت، به ناگاه مورد حمايت حكومت آن كشور، واقع شد .

       دربحبوحه جنگ جهاني اول، درحالی که دارالخلافه عثمانی در ترکیه، دچار نوعی آشفتگی درونی و کشمکش های سیاسی با گروه مخالف«اتحادوترقی ترکیه»، شده بود؛ رهبران سازمان جهاني صهيونيسم و آژانس بين المللي يهود، در بدل همكاري شان در راستاي استحكام پايه هاي سلطه لندن و واشنگتن در فلسطين و خاورميانه، از دولت هاي انگليس و امريكا درخواست نمودند تا «پس از پايان جنگ درصورتي كه دولت عثماني متحد آلمان شكست بخورد، فلسطين تبديل به مملكت يهودي نشين شود»،آنان در1916م،از اعضاي دولت ونمايندگان مجلس عوام بريتانيا رسماً خواستار ايجاد يك دولت يهودي در فلسطين شدند. اين كوشش ها، همه در راستاي منافع دولت بهيه انگليس، مفید واقع شده توانست نظر«جيمزبالفور» وزيرخارجه وقت انگليس را به خود جلب كند.

     در1917م  همزمان با کنار زدن سلطان عبدالحمید ثانی خلیفه عثمانی توسط گروه «اتحاد وترقی» ترکیه از قدرت، «جيمزبالفور» وزیرخارجه انگلیس طي نامه ي كه بعدها به اعلاميه« بالفور» معروف گردید، عنواني«لورد روتشيلد» نماينده دولت انگليس در فلسطين، پشتيباني دولتش را مبني بر تشكيل يك كشوريهودي نشين، درنوامبر1917م، چنين اعلام مي دارد؛

    ‌‌  عزيزم لورد روتشيلد:

بسيار مايه خوشحالي است كه به نيابت از حكومت اعلي حضرت، مطلب زير را كه تأمين كننده آرزو هاي يهوديان و صهيونيست هاست به وزارت امورخارجه پيشنهاد و به آن موافقت شده است، به اطلاع جناب عالي برسانم:

«حكومت اعلي حضرت به موضوع تأسيس وطني ملي براي ملت يهود در فلسطين، به ديده موافق مي نگرد و نهايت سعي خود را براي تحقق اين هدف به كار مي گيرد. مشروط بر اين كه هيچ گونه اقدامي كه ناقض حقوق مدني و ديني پيروان ديگر اديان غير يهودي در فلسطين و حقوق و وضعيت سياسي يهوديان دركشورهاي ديگر باشد، صورت نگيرد.»

  واکـنش ها :     

       «لورد كرزن » سياستمدارمعروف انگليسي از نخستين كساني بودكه ضمن مخالفت با اين اعلاميه آن را خطرناك توصيف كرد. گفته مي شود او يك هفته قبل از صدور اعلاميه بالفور گفته بود كه « فلسطيني ها با نيم مليون جمعيت هرگز تن به واگذاري زمين و مايملك خود، به مهاجران يهودي تبار، نخواهند داد

      يكي ديگر از مخالفين سرسخت اعلاميه بالفور «ادوين مونتاگيو» وزيرخزانه داري دولت انگلستان بود كه تشكيل كشور ودولت يهودي را مغاير با وفاداري یهودیان نسبت به كشورهاي متبوع شان و نيز با حقوق اعراب متعارض مي دانست.

       اعلاميه بالفور در واقع نه تنها سندي است كه آغاز شوربختي ها و تلخ كامي هاي مردمان فلسطين و حومه آن را، آئينه داري ميكند بلکه سرنوشت سیاسی فلسطین را به طرز غافلگیرکننده ی وارد مرحله نوین وپرچالشی ساخت، سندی كه فلسطينيان از محتويات آن، تاچند سال پس از تصويب آن مطلع ساخته نشدند و با ساز وکار و قواعد سیاسی مقابله بااین پیش آمد چندان آشنایی نداشتند که مبتنی به آن، منافع کلی و پایدار فلسطین طرح می کردند.

        اين اعلاميه دركنفرانس صلح كشور هاي متفق(11/ اكتبر1919م) در پاريس، تكميل و در 19/ سپتامبر1919 به جانب انگليس ارجاع،گرديدكه ازسوي وزارت امورخارجه آن كشور به عنوان يك سند رسمي در تعيين خط  مشي سياسي دولت انگليس در قبال فلسطين، پنداشته شد.

       البته پس از تصميم يكجانبه ي كنفرانس متفقين، بود كه فلسطينان به كنه اعلاميه استعماري بالفور، پي بردند،- كه خيلي ديرشده بود- درپي آن هيأت رسمي جامعه فلسطين به رياست شيخ الحسيني، رهسپار دربار ملكه انگليس می شود تا مخالفت جامعه مسلمان و مسيحي فلسطين را در راستاي احقاق حقوق انساني و حق خود اراديت مردمان اين سرزمين، پيرامون اعلاميه بالفور، به گوش مقامات انگليسي برسانند و الغاي اين اعلاميه را تقاضا كنند، كه نتيجه و ثمره ي به دنبال نداشت.

قیمـومیت فلسطین :

        در اپريل 1920م که امپراتوری عثمانی توان اداره ی اقمار خویش را نداشت و ستاره بخت آن رو به وفول گذاشته بود، تصميم گرفته شد تا در چهارچوب اعلاميه بالفور، قيموميت فلسطين به دولت انگليس، واگذار شود. اين تصميم پس از تائيد اعلاميه بالفور از سوي كنفرانس متفقين در «سان رموي» ايتاليا، اتخاذ گردید.

       سرانجام جامعه ملل- زير نفوذ قدرت سلطه گر بریتانیا- در 24 جولاي 1922م رسماً قيموميت فلسطين را به دولت انگليس، واگذار نمود،که از اين تاريخ به بعد مهاجرت يهوديان به سرزمين هاي فلسطين به صورت برنامه ريزي شده آن ، افزايش ميابد.

         بنابران دولت بهيه بريتانيا با كاربرد شـيوه هاي مختلف ( زر و زور و تزوير) در جهت پيشبرد منافع و تحقق اهداف خود، در تباني با رهبران صهیونیستی یهود توانست تا سال 1939 و در آستانه ي جنگ جهاني دوم جمعيت يهوديان را در فلسطين بطور آرام و خزنده به تعداد 446000 نفر برساند كه این رقم تقريباً سه برابر افزایش را نسبت به ده سال قبل نشان می دهد؛ تا پايان جنگ دوم جهاني تعداد آنان قريب به شش صد هزار نفر رسيد که تقريباً چهل در صد كل جمعيت فلسطين را درآن ايام، تشكيل مي داد. در عين زمان آنعده از يهودياني كه در فاصله دو جنگ اول و دوم جهاني، هويت و تابعيت امريكايي بخود گرفتند، تعداد شان بيشتر از دوبرابر يهوديان هجرت داده شده به فلسطين، تخمين زده مي شد. درحال حاضر کل جمعیت یهودیان در سراسر جهان به 14 میلیون نفر می رسد که از جمله؛ 7 ملییون نفر در ایالات متحده ، 5 میلیون نفر در آسیا، 2 میلیون نفر در اروپا و حدود 100 هزار نفر در افریقا، متوطن می باشند

 جنگ اعلامیه بالفـور :

      به دنبال به اجراء درآوردن اعلاميه بالفور، و پس از واگذاري اختيارات فلسطين ازسوي حكومت بريتانيا به يكي از صهيونيست ها ، مسلمانان و مسيحيان منطقه، اختلافات شان را كنار گذاشته متحداً تحت قيادت شيخ عزالدين قسام، در1929م دست به شورش ومقاومت زدند، جنگی خونين ميان فلسطينيان و مهاجران يهودي تبار،درتابستان همين سال به وقوع پيوست كه تلفات انساني زيادي ازخود،بجاگذاشت. اين نبردها بعد از شهادت قسام تا سال هاي 1944م، نيزبه شدت ادامه يافت. درنهايت با اين فعل و انفعالات و مقدمه چيني ها و دسايس پيدا وپنهان استعماري، اولين پاراگراف اعلاميه بالفور به منصه اجراء در مي آيد.

تجـزیه فلسطین :

        درنوامبر1947م سازمان ملل متحد- متكي به اعلاميه بالفور و تصميم 1920م  كنفرانس متفقين و فيصله 1922م جامعه ملل- رأي به تقسيم سرزمين واحد فلسطين، به دو قسمت مسلمان نشين فلسطين و يهودي نشين اسرائيل، داد.

        درواقع به اثر فشار هاي روز افزون امريكا و برتانيه، ملل متحد طرحي را پذيرفت و به آن صحه گذاشت كه درست سي سال پيش، از جانب دولت انگلستان مطرح و پشتيباني مي شد. برمبنای این اقدام غير عادلانه- كه آئينه دار سياست «تفرقه بيانداز و حكومت كن» بريتانيا ، مي باشد- درحالي كه جمعيت  مسلمانان اين سرزمين به مراتب نسبت به يهوديان مهاجر، بيشتر بود، 57%  اراضي فلسطين تحت قلمرو حكومت اسرائيل و 43 در صد از اراضي باقي مانده جز قلمرو حكومت و مردم بومي و عرب تبار فلسطين، به رسميت شناخته شد.

آیا فلسطین تنها زخم خورده است ؟

       اعلام استقلال افغانستان در 1919م، قدرت نظامي امپراتوري بريتانياي كبير را به چالیش کشید و در اواخر جنگ جهانی دوم که غروب آفتاب در قلمروهای مستعمراتی آن کشور شتاب بیشتری به خود می گرفت، دولت بهیه انگلستان تصمیم می گیرد تا جهت انتقام کشی و مشغول سازی ممالک آزاد شده و حفظ منافع شکست خورده خویش، دست به ايجاد مناطق بحران زا و تشنج آفرين در این کشورها، بزند. مانند بحران ؛ قبرس میان یونان و ترکیه، حق حاکمیت برمنطقه کشمیر میان هند و پاكستان ، منازعه خط مرزی دیورند میان پاكستان و افغانستان ، تجزیه کشورهای یمن، ویتنام وكوريا به دو بخش شمالي و جنوبي، مناقشه جدایی طلبی هانكانگ از چين، و معضل ادعای ارضی امارات متحده عربي بر تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی با ایران،که هرکدام این منازعات حيثيت غده هاي سرطاني را بویژه در پيكره سرزمين هاي اسلامي در آسيا، دارا می باشد.

     روشن است که بروز جنگ هاي سرد ايديولوژيك میان اين كشور ها و تجاوز به حریم یکدیگر از نتایج سیاست های بحران زائی و تشنج آفرینی و از دست آوردهای مرحله دوم سیاست «تفرقه بیانداز و حکومت کن» دولت بهیه انگلستان پس از غروب آفتاب از قلمروهای مستعمراتی آن کشور تلقی می گردد كه اهم ماهیت این سیاست ها پس از تجزیه شبه قاره هند و تأسیس حكومت دومينون پاكستان بر مبنای دین(اسلام) در 1947م درجنوب آسيا و همینطور تجزیه فلسطین و زايش دولت اسرائيلي برمبنای دین(یهود) در قلب خاور ميانه، برملا گشت .

         درپي بيرون رفت نيرو هاي نظامي بريتانيا از اين دو منطقه يعني سرزمين فلسطين و شبه قاره هند، جنگ هاي خونين ميان يهوديان و مسلمانان، هندوان و مسلمانان به وقوع پیوست كه بی ترديد بي ثباتي سياسي دامنه دار ، جنگ و نا امني پايدار ، ظهور تروريزم و افراطي گري مذهبی و سیاسی در میان همه ی جناح ها در اين دو منطقه از تبعات منفی سیاست های دولت بهیه بریتانیا درقبال جوامع اسلامی، پنداشته   می شود.

 تأسيس و نامگذاری دولت اسرائيل :

       يك سال بعد از تجزيه ي فلسطين ، در 14مي 1948م دولت برتانيه نيرو هاي خود را از فلسطين بيرون كشيد وبرقيموميت اش از سرزمين هاي فلسطين، خاتمه داد. متصل آن، شوراي ملي يهود در«تل ابيب» تشكيل گرديد وتا ساعت 4 بعدازظهرهمان روز (جمعه 14 مي) تأسيس دولت یهودی را، اعلام كرد. «ديويدبن گورين» رهبر آژانس یهود، حين سخنانش كه موجوديت كشور و دولت یهودی را در اجتماعي بزرگ ، اعلام مي كرد گفت : « ما دراينجا مي گوئيم كه با پايان گرفتن حكومت قيموميت، در انتظار برپايي دستگاه هاي دولتي طبق قانون اساسي هستيم كه توسط شوراي قانون اساسي در زمان مناسب- حداكثرتا اول اكتبر1948- تدوين خواهد شد.» در مقابل کشور های عرب همسایه فلسطین که این وضعیت را منافی منافع خود و مردمان مسلمان فلسطین دانستند، هشدار دادندکه در صورت روی کار آمدن چنین دولتی، درگیری های موجوده در فلسطین، به جنگی تمام عیار تبدیل خواهد شد.

        دراین بحبوحه«ترومن» رييس جمهور وقت ايالات متحده امريكا، پس از گفتگوهای پٌر تنش با گردانندگان سیاست خارجی حکومتش، اولين رئيس دولتي بود كه دولت یهودی «اسرائيل» را، به رسميت شناخت. در زمینه، ریچارد هالبروک سیاستمدار امریکایی، درنوشتاری به نکات مهمی از جمله تغییر نام «دولت یهودی» به « دولت اسرائیل»، پرداخته است: «... راجع به نحوه واکنش به اعلان استقلال اسرائیل در 14 می 1948 در واشنگتن منازعه طولانی جریان داشت. این موضوع موجب بروز جدی ترین اختلاف نظر میان رئیس جمهور هاری ترومن و وزیر خارجه مورد احترام وی«جورج مارشال» و بیشر اعضای دستگاه سیاست خارجی امریکا گردید... آژانس یهود به دولت امریکا پیشنهاد نمود که فلسطین به دو بخش یهودی و عربی تقسیم گردد؛ اما وزارت های خارجه و دفاع امریکا از پلان بریتانیا مبنی بر سپردن موضوع فلسطین به ملل متحد حمایت نمودند. در ماه مارچ(1948)، ترومن به طور غیر علنی به چیم وایزمن، کسی که ریاست دولت  یهودی را به عهده می گرفت، وعده سپرد که وی(ترومن) از پیشنهاد تجزیه حمایت خواهد نمود، در حالی که روز بعد اطلاع یافت که سفیر امریکا در ملل متحد به قیمومیت ملل متحد رأی داده است. ترومن، که از این عمل خشمگین بود، در یادداشت های خویش چنین نوشت:" امروز وزارت خارجه مرا اغفال نموده و کار خود را کرد. من از این موضوع از طریق روزنامه ها مطلع شدم! از این بدتر هم می شود؟ حال در وضعیت یک آدم دروغ گو و دو پشت و رو، قرار گرفته ام. در زندگی هرگز این چنین احساس حقارت نکرده ام..."

ترومن مامورین درجه سه و درجه چهارم وزارت خارجه را، بخصوص «دین راسک» رئیس امور ملل متحد و مشاور این بخش، «چارلز بوهلن» را، در این باره ملامت نمود. اما مخالفت اصلی از جانب گروه  مهمتری  صورت گرفته بود، از جانب "مردان عاقل"... چون؛ «جورج مارشال» وزیرامورخارجه،«جیمزفی فورستال» وزیردفاع، «جورج اف کنان»، «رابرات لوفیت»، «جان جی مک کلوی»، «پاول نیتز»، و «دین اچسون».

 رد شدن تصمیم وزارت خارجه ازسوی ترومن، به معنی مواجهه با مارشال بود، که ترومن وی را به عنوان "بزرگترین امریکایی عصر" تلقی می نمود. یک تعداد از سیاستگذاران (اما نه همۀ آنها) در خفا و بطور ناگفته احساسات ضد یهودی داشتند. موضعگیری کسانی که مخالف به رسمیت شناختن دولت یهودی بودند پیچیده نبود نفت، نفوس، و تاریخ- فورستال وزیر دفاع، به «کلارک کلیفورد»که از موقف رییس جمهور ترومن جانب داری می نمود،گفت: " 30 ملیون عرب در یک طرف و 600 هزار یهود در طرف دیگر قرار دارد. چرا واقعیت ها را در نظر نمیگیرید؟"

در 12 می ترومن در دفتر ریاست جمهوری برای اتخاذ تصمیم روی مسئله جلسه گرفت؛ مارشال و معاون وی، رابرت لوفیت، از گزینه تأخیر در شناسایی دولت یهودی، صحبت نمودند که در اینجا تأخیر به معنای عدم شناسایی بود-  ترومن از یاور جوان خود کلارک کلیفورد، تقاضا نمود تا در رابطه به گزینه شناسایی فوری  صحبت نماید. وقتی کلیفورد صحبت های خود را ختم کرد، مارشال به طور غیر معمول به فریاد آمد وگفت: " من نمی دانم کلیفورد چرا اینجا حضور دارد، او فقط یک مشاور امور داخلی است، و این مسئله یک موضوع سیاست خارجی است یگانه دلیل حضور او اینست که کلیفورد از یک اجندای سیاسی حمایت میکند". سپس مارشال چیزی را گفت که بعداً کلیفورد آنرا - عجیب ترین تهدیدی که تاحال کسی مستقماً به رئیس جمهور نموده است- خواند.

 بعد از ختم جلسه در یک یادداشت اشد محرم، مارشال کلمات خود را که در جلسه گفته بود در دوسیه تاریخی چنین نوشت: "من گفتم که اگر رییس جمهور از مشوره آقای کلیفورد پیروی کند و اگر در انتخابات من حق رأی داشتم، من علیه رئیس جمهور رأی خواهم داد." ... در جریان دو روز بعدی، کلیفورد از طرق مختلف کوشید تا مارشال مسئله ای به رسمیت شناختن را بپذیرد. «لوفت»، در حالیکه هنوز هم مخالف شناسایی بود، بالاخره مارشال را متقاعد ساخت که در صورت اقدام ترومن مبنی بر  شناسایی دولت یهودی، ساکت بماند. در حالیکه در تل ابیب چند ساعت به نیمه شب مانده بود، کلیفورد از آژانس یهود خواست تا از امریکا تقاضای شناسایی فوری دولت جدید را، -که هنوز هم بدون نام بود- ، نماید. ترومن به ساعت 6 و 11 دقیقه بعد از ظهر 14 می 11 دقیقه بعد  از اعلان موجودیت توسط بن گوریان در  تل ابیب- به رسمیت شناختن اسرائیل را، اعلام نمود. این موقف گیری چنان سریع صورت گرفت که در اعلامیه رسمی کلمات تایپ شده "دولت یهود" به قلم کلیفورد خط زده شده و به جای آن "دولت اسرائیل" نوشته گردید. به این ترتیب ایالات متحده اولین کشوری بود که اسرائیل را به رسمیت شناخت، همانطوریکه ترومن و کلیفورد میخواستند. اما راز رویاریی  وزارت امورخارجه با دفتر ریاست جمهوری برای سال ها پوشیده ماند.»

 هالبروک در ادامه می نویسد: « ... کلیفورد در متن مشهوری که برای مبارزات انتخاباتی ترومن در 1947 ارائه نمود چنین نوشته بود: "حمایت از جامعه یهودی از طریق تعهد دوامدار به سیاستگزاری های لیبرال در امور سیاسی و اقتصادی امکان پذیر است".اما تا به امروز بسیاری فکر می کنند که مارشال و لوفیت، حق به جانب بوده استدلال می کنند که اسرائیل به جز مشکل برای امریکا چیز دیگری نبوده و مسائل سیاسی داخلی دلیل اصلی تصمیم ترومن بوده است. 

هالبروک در اخیر می افزاید: «... من فکر می کنم در اینجا نکته اصلی در نظر گرفته نشده است؛ اسرائیل صرف نظر از شناسایی و یا عدم شناسایی امریکا به وجود می آمد. اما بدون حمایت امریکا از همان اول بقای اسرائیل با خطرات بزرگتری مواجه می شد. حتی اگر یهودیان اروپایی از وحشت جنگ جهانی دوم نجات نمی یافتند، عدم شناسایی یک عمل قبیح از جانب امریکا شمرده می شد. تصمیم ترومن، گرچه با مخالفت تمام دستگاه سیاست خارجی مواجه بود،اما یک تصمیم درست بود، و با وجود عواقب پیچیده ای که تا به امروز دوام کرد، این تصمیمی است که باید امروز تمام امریکاییان آن را به رسمیت شناخته استقبال نمایند.» پس معلوم شد که اسرائیل نامی است که رییس جمهور ترومن و همکارش بر دولت یهودی در فلسطین برگزیده اند.

     دولت بريتانيا نيز در زمينه به رسميت شناختن اسرائيل نه تنها تعلل نكرد بلكه حين خرج نيروهايش بمثابه حسن نیت و تضمین منافع خود، سلاح و تجهيزات فراواني را تحویل اسرائيلي ها نمود. از اين به بعد دولت اسرائيل براي توسعه اراضي خود بدون درنظرداشت قوانین و موازین بین المللی واعلامیه حقوق بشر، به هراقدامی دستیازد که باآن همه تخطی ها توانست در ماه می 1949م عضویت سازمان ملل متحد را کسب  نماید.

جنگ اعلام موجودیت:  

       در پی اعلام موجودیت دولت اسرائیل درقلمرو فلسطین، آتش جنگ میان فلسطینیان و یهودیان مهاجر شعله ور شد، که به جنگ 1948 معروف است. دراین جنگ دولت اسرائیل  حدود 78%  کل خاک فلسطین را به اشغال خود درمی آورد که نخستین مرحله آوارگی فلسطینیان مسلمان را در قبال داشت، گفته می شود از مجموع 1,900,000جمعیت فلسطین، جدایی از کشته و زخمی شدگان، حدود یک میلیون نفر، خانه و کاشانه ی خود را از دست داده آواره کشورهای دیگرشدند. افزون برآن اسرائيل طي سال 1949م از حدود تعين شده در طرح تقسيم فلسطين جلوتر رفت و حدود 6000 كيلو متر مربع ديگر از قلمرو مسلمان نشين فلسطين را، به اشغال خود در آورد. این رویکرد صهیونیست ها در مغایرت به آنچه در اعلامیه بالفورآمده است، قرار دارد که در آن یهودیان ساکن فلسطین از نقض حقوق مدنی و دینی پیروان سایر ادیان، برحزر شده اند. در همین حال قطعنامه 194 شورای امنیت از دولت اسرائیل خواست تا اجازه بازگشت آوارگان جنگ 1948 به بعد را صادر کند و به آن عده از آوارگان که قصد بازگشت را ندارند، غرامت بپردازد.

I.      رأی زنی بین المللی و واکنش منطقه یی 1966- 1950 :

        پی آمد های منفی و فاجعه بار جنگ 1948 وجدان های بیدار جهان را وا داشت تا رای زنی هایی را در چهارچوب منافع دوجانه و چندجانه کشورهای خویش و انگیزه های بشردوستانه به هدف جلوگیری از تداوم وگسترش فاجعه، انجام دهند؛

·        در 1951م، کنفرانس صلح پاریس به هدف پرداخت غرامت جنگی و بازگشت آوارگان فلسطینی و همچنین تعیین مرز ها بین دو طرف، برگزار شد، دراین کنفرانس، اعراب بر انجام مذاکرات غیر مستقیم اصرار می ورزیدند ولی اسرائیل آن را اساساً رد نمود و از انجام مذاکره، خوداری کرد.

·        در 1955م، «دالس» وزیرخارجه وقت امریکا که همراهی انگلستان و فرانسه را نیز باخود داشت، پیشنهاد تعیین مرزها و بازگشت آوارگان و اعطای ضمانت نامه های بین المللی را در زمینه، ارایه داد که اعراب و اسرائیل  روی تطبیق اجزای این طرح به توافق دست نیافتند.

·        در 1962م، « لیندون جانسون» جانشین «کندی» رییس جمهور وقت امریکا به سازمان ملل متحد پیشنهاد داد که برای اوارگان فلسطینی،حق بازگشت یا دریافت غرامت داده شود. اعراب به بازگشت آوارگان اعلام موافقت نمودند ولی در مقابل اسرائیل به کل پیشنهاد پاسخ منفی داد.

·        در 1965م، « حبیب بورقیه» رییس جمهور وقت تونس بر اساس مصوبه 1949م مجمع عمومی سازمان ملل متحدمبنی بر تقسیم فلسطین، راه حلی را پیشنهاد نمود که با عکس العمل شدید اعراب بویژه «جمال ناصر» مواجه شد. در مقابل اسرائیل نیز ، پیشنهاد طرح « اشکل» را عرضه کرد که مبتنی بر جمع کردن آوارگان و تحقق آتش بس در مرزهای اعراب و اسرائیل، بود.

·        در نوامبر 1974م، یاسر عرفات رییس «ساف» طی سخنرانی ای که در مقابل مجمع عمومی سازمان ملل داشت ضمن درخواست عضویت در سازمان ملل گفت:« من بایک شاخه زیتون و یک بمب فعال پیش شما آمده ام...جنگ و صلح از فلسطین آغاز می شود.» این پیام از سوی جامعه بین امللی بی جواب باقی ماند.

جنگ نابرابر1948، فلسطینی ها را متوجه یک نکته مهم ساخت؛ که بعداز این، نمی توانند بدون انسجام درونی ودرعدم داشتن ساختارهای سیاسی و نظامی منسجم و تعریف منافع ملی فلسطین در برابر توسعه طلبی های سیاسی و نظامی صهیونیست ها، بایستند و برای آزادی اراضی اشغال شده بزرمند، که به اثر آن تا پیش از وقوع جنگ دیگر، مبارزین مسلمان فلسطین مؤفق به ایجاد گروه های سیاسی و دسته های نظامی شدند. در 28 می 1964 کنگره فلسطین درشهر« قدس» تشکیل شد و تأسیس « سازمان آزادی بخش فلسطین» را اعلام کرد. مدتی بعد «ارتش آزادی بخش فلسطین» ازمیان مردم قد برافراشت و مبارزات فلسطینیان، روح تازه و شکل جدیدی به خود گرفت. ده سال بعد از تأسیس سازمان آزادی بخش فلسطین، (1974م) سازمان ملل متحد، این سازمان را به عنوان تنها نماینده ملت فلسطین به رسمیت شناخت.

جنگ شش روزه:

      انطباق منافع کشورهای عربی درقبال فلسطین، موجب جنگ اعراب و اسرائیل (جنگ شش روز) ، در ماه جون 1967م گردید. این جنگ زمانی از سوی اسرائیلی ها آغاز گشت که دولت های عربی خود را برای یک نبرد سرنوشت ساز با دشمن، آماده می ساختند. نیروهای نظامی کشورهای عربی به مرزهای اسرائیل نزدیک می شد، مصر و سوریه باهم اعلام همبستگی نمودند، جوانان فلسطینی با شور شعف ترانه های آزادی می سرودند و تا 15 ماه می همان سال شواهد و قرائن حاکی از یک پیروزی درخشان برای اعراب، بود، که ناگهان در 5 جون همان سال، تا پیش از اینکه نیروهای نظامی کشورهای عربی دست به ماشه ببرند، به یک حمله تمام عیار و غافلگیرانه نیروهای هوایی و زمینی اسرائیل، مواجه می شوند. هواپیما های اسرائیلی میدان های هوایی؛ مصر، اردن و سوریه را بمباران  می کند، ستونی از تانک های اسرائیلی پس از اشغال شهر بیت المقدس ، راه خودرا به صوب جنوب و مرزهای مصر باز کرده، کرانه های غربی رود اردن، نوار غزه و بلندی های جولان و صحرای سینا را، به تصرف خود در می آورد.

        گفته می شود؛ درجون 1967 شورای امنیت  ملل متحد باصدور قطعنامه ی از دولت اسرائیل خواست تا جنگ را توقف داده از مناطق اشغال شده عقب نشینی کند و زمینه بازگشت آوارگان را مساعد سازد. اما دولت اسرائیل ضمن مشروط اعلام کردن قبولی این قعطنامه، نه تنها از اجرای آن ابا ورزید، بلکه با اعلام مصوبه ی ؛ شهرهای بیت المقدس، بیت الحم و حدود 27 روستای عربی دیگر را، ضمیمه خاک خود ساخت.

        گرچه عساکر ممالك عربي دراین جنگ از لحاظ تجهيزات و تسليحات و نيروي بشري نسبت به ارتش اسرائيل برتري داشت اما به نسبت عدم فرماندهي واحد و عدم به كاري گيري كليه امكانات نظامي سياسي و فرهنگي تبليغاتي ، نيرو هاي عرب تبار در اين جنگ موفقيتي بدست نياوردند.

       دولت اسرائیل زیرفشار افکار عمومی و تأکید سازمان ملل متحد، سال هایی بعد؛ شرط عقب نشینی خودرا از بقیه مناطق اشغال شده بویژه از بیت المقدس، در گرو به رسمیت شناختن این دولت از سوی ممالک عربی دانست و بارها اعلام کرد: « تا زمانی که کلیه کشورهای عربی دولت اسرائیل را به رسمیت نشناسند و پیمان صلح نبندند، از سرزمین های اشغالی بیرون نمی رود.» چندسال بعد، اسرائیل با انعقاد پیمان صلح با دولت مصر(1982م)  نیروهای خود را از صحرای سینا عقب کشید.

       پس از جنگ« شش روزه» دولت اسرائیل با اتکاء به دست آوردهای که از این جنگ نصیب شده بود تلاش ورزید تا پیروزی نظامی خودر بر اساس قطعنامه 242 شورای امنیت به یک صلح دایمی ، مبدل کند که شامل به رسمیت شناسی موجودیت و استقلال سیاسی و تمامیت ارضی اسرائیل از جانب کشورهای عربی و تایید حق حاکمیت اسرائیل از سوی همه کشورهای این منطقه، بود. در حالی که قطعنامه مزبور خواستار خروج نیرو های اسرائیل از اراضی ای که طی این جنگ به زور اشغال کرده بود، می باشد.

البته توجه بین المللی به مسئله فلسطین در دهه های 50 و 60 میلادی بیشتر معطوف به موضوع آوارگان بود اما پس از جنگ 1967 مسئله فلسطینی ها در بستر سیاسی گسترده تری مورد توجه قرار گرفت.

جنگ غافلگیرانه «یوم کیپور» :

        6 / اکتبر 1973م روزی که مصادف است به یوم کیپور ( روزبخشایش گناهان از مقدس ترین روزها در دیانت یهود)، نیروهای نظامی مصر و سوریه؛ حمله هماهنگ و غافلگیرانه ی را علیه اسرائیل به راه انداختند که پایان خوش و گوارایی به دولت اسرائیل داشت.

        ارتش مصر به طور ناگهانی با شعارهای الله اکبر، با حمایت نیروی هوایی از کانال سویز گذشت و با شکستن خط دفاعی«بارلو» صحرای سینا را از تصرف اسرائیل بیرون ساخته به خاک اسرائیل هجوم برد. هچنان ارتش  سوریه درحالی که از سوی  نیروی هوایی آن کشور پشتیبانی می شد با تصرف بلندی های جولان از خط آتش بس عبورکرد. دراین جنگ، با آنکه اسرائیل تلفات سنگینی را متحمل گردیده بود، ولی ارتش آن کشورتوانست پس از سه هفته وضعیت جنگ را به نفع خود تغییر دهد. نیروهای سوریه و مصر را به عقب زد مناطق از دست رفته را ، دوباره به تصرف خود درآورده و تا فاصله 32 کیلومتری دمشق در عمق خاک سوریه وتا فاصله 110 کیلومتری قاهره در عمق خاک مصر، پیشروی نمود.

          سرانجام به اثر امضای قرارداد سه جانبه صلح « جداسازی نیروها»، جنگ متوقف گردید که به موجب آن اسرئیل از آن بخش از خاک مصر و سوریه که در طول جنگ «یوم کیپور» به تصرف درآورده بود، عقب نشینی کرد. همچنان  در این هنگام شورای امنیت در قطعنامه 338 خویش اکیداً از اسرائیل خواست تا قطعنامه 242 را به اجراء درآورد.

       البته قبل از شروع این جنگ در اوایل سال 1973 کنفرانس ژنیف برای حل معضلات خاورمیانه تحت ریاست مشترک ایالات متحده و اتحادشوروی، تشکیل گردیدکه به استثنای سوریه، کشورهای اردن و مصر دراین کنفرانس اشتراک ورزیده بود. در پی این فعل و انفعالات،کشورهای عربی بویژه مصر با انتباه از این جنگ، به فکر مذاکره و سازش  افتاد.

        انور السادات درپی امضای قراداد صلح سینا(1975 م)،درسال 1977م به فلسطین اشغالی سفر کرده مناخیم بگین صدراعظم اسرائیل را در آغوش کشید، متعاقباً درهمین سال « کارتر» رئیس جمهور وقت امریکا برای حل معضل خاورمیانه، طرح « زمین در برابر صلح» را اعلام نمود و خواستار الحاق سرزمین فلسطین به اردن گردید، این طرح مورد اقبال کشورهای عربی واقع شد. اما فلسطینی ها به آن محتاطانه برخورد کردند و اسرائیل موضع منفی اتخاذ نمود.

این واقعه، حیثیت سیاسی  و رهبری کننده مصر را - علی رغم آن که هنوز و برای همیشه یک تهدید بالقوه در همسایگی اسرائیل به حساب می آید- درمیان اعراب و مسلمانان تضعیف و پایمال کرد. کنفرانس سران جامعه عرب در بغداد تشکیل جلسه داده ضمن  به تعلیق درآوردن عضویت مصر در این جامعه، مقر کنفرانس را  از مصربه تونس منتقل، ساختند.

نقش ایران پس از انقلاب 1979م:

       درحال و هوایی که دولت مصر با شکست های پی در پی در میادین نبرد وبا امضای پیمان صلح «کمپ دیوید» در میدان سیاست ، رهبری دنیای عرب و روحیه ای مقابله و دشمنی با رژیم صهیونیستی اسرائیل را از دست داده بود و سایر دولت ها و دولتمردان کشورهای عربی حوزه خاورمیانه نیز، آیه های یأس و نامیدی می سرودند که؛ انقلاب اسلامی ایران با استراتیژی اسلام خواهانه و دکترین سیاسی- دینی- فرهنگی ؛ ضد امریکایی و دشمنی با رژیم صهیونیستی اشغالگر« قدس» ، دفاع از مستضعفین، شیعیان و مسلمانان و شعار نه شرقی و نه غربی، استقلال و آزادی، به قله پیروزی سعود کرد. جای خالی مصر را در امر مبارزه با اسرائیل و حامیانش، پُر ساخت. دم از صدور انقلاب زد و مطابق اصل 154 قانون اساسی ایران که عمق منافع استراتیژیک جمهوری اسلامی را در خاورمیانه بیان می کند، رهبری مقابله و دشمنی با اسرائیل و صهیونیست ها را به دوش کشید و مدعی آزادی فلسطین و بیت المقدس، گردید.

       پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، معادلات سیاسی منطقه دستخوش تحولات اساسی شد، منازعه فلسطین و اسرائیل که درآغاز بیشترماهیت عربی وبعد اسلامی داشت،  روح تازه و ابعاد گسترده ی به خود گرفت، رهبر انقلاب اسلامی ایران آیت الله خمینی، روزجمعه هفته آخر ماه مبارک رمضان را به نام « روزجهانی قدس»، مسمی کرد. آرام آرام معضل فلسطین و آزادی بیت المقدس، از یک معضل عربی به یک معضل اسلامی در جهان اسلام، تغییر ماهیت داد. مبارزین مسلمان فلسطینی و کشورهای همجوار فلسطین؛ مانند سوریه و لبنان با برقراری روابط و مناسبات گسترده با جمهوری اسلامی ایران، از حمایت های مادی و معنوی آن کشور، برخوردار گردیدند.

        دشمنی با رژیم اسرائیل وسیاست داعیه آزادی فلسطین و حمایت از مبارزین مسلمان فلسطینی و حزب الله لبنان، که با شعار « امحای دولت اسرائیل از نقشه جغرافیای جهان» ازسوی آقای احمدی نژاد رییس جمهور ایران به برهنه ترین حالت خود رسید، برگسترش هرچه بیشتر و پایدارتر روابط و مناسبات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جمهوری اسلامی ایران و برنامه های هسته ای آن کشور در سطح جهان، سایه انداخته است که یقیناً ملت و دولت ایران در راستای پیشبرد این سیاست، بهای سنگینی می پردازند. 

       جمهوری اسلامی ایران اساساً دولت اسرائیل را یک رژیم « مجعول الهویه» می داند و فلسفه وجودی اسرائیل را قبول ندارد که حتی در سرزمین های که قبل از جنگ 1948، در اختیار داشت، برای آن مشروعیت قایل نیست. این سیاست راهبردی ایران، شبهیه کاسه داغتر از آش است؛ چونکه  اعراب و فلسطینیان کیان اسرائیل را حد اقل در اراضی 1947 به رسمیت شناخته و تنها خواهان آزادی اراضی اشغالی جنگ شش روزه 1967، می باشند.

     درمجموع این فعل و انفعالات سیاسی و نظامی که از سوی کشورهای ذیدخل و ذیعلاقه درقبال فلسطین و اسرائیل صورت می پذیرد در سایه روشن های تضاد و اصطکاک منافع این کشورها انجام می شود.

   II.      رأی زنی  بین المللی و واکنش منطقه یی 1982- 1974 :

·        در سپتامبر 1974م، پنجاه و شش از اعضای مجمع عمومی سازمان ملل پیشنهاد کردند تا مسئله فلسطین به عنوان موضوع موردبحث در برنامه کاری مجمع گنجانده شود که پذیرفته شد، به دنبال آن مجمع عمومی در 22 نوامبر 1974 طی قطعنامه ی مجدداً حقوق مردم فلسطین را مورد تأیید قرارداد که شامل؛ خودمختاری بدون دخالت خارجی، حق استقلال ملی و حق بازگشت به خانه و در اختیار داشتن دارایی ها ، می باشد.

·        پیمان صلح «کمپ دیوید» در سال 1978م در محل کمپ دیوید میان«سادات» و «بگین» با حضور داشت «جیمی کارتر» رئیس جمهور وقت ایالات متحده امریکا، به امضا رسید. در توافقنامه مزبور قطعنامه 242 شورای امنیت مورد تأیید واقع شد واز اعطای خودمختاری به کرانه غربی و نوارغزه، سخن به میان آمد. به این ترتیب روند صلح خاورمیانه آغاز شد که پس از آن اردن و سازمان آزادی بخش فلسطین نیز به قافله صلح پیوستند. در واقع حکومت مصر با این رویکرد، دولت اسرائیل را به رسمیت شناخت.

·        در1980م، جامعه اقتصادی اروپا اعلامیه « ونیز» را منتشر ساخت که در آن خواسته شده بود؛ سازمان آزادی بخش فلسطین در مذاکرات آینده صلح خاورمیانه اشتراک نماید، که واکنش های مثبت اعراب و منفی اسرائیل را به دنبال داشت.

·         «لئونیدبریژنف» رئیس جمهور شوروی سابق در 1981م طرحی را پیشنهاد کرد که از تشکیل یک کنفرانس بین المللی جهت بررسی مسأله خاورمیانه، مرزهای امن و تشکیل کشورفلسطین، سخن می گفت که واکنش مثبت اعراب و پاسخ منفی اسرائیل را،درقبال داشت.

·        درتابستان 1981م، ملک فهد ولیعهد عربستان سعودی از طرحی سخن گفت که به تأسی از آن می بایست اسرائیل از سرزمین های اشغالی عرب(در1967) عقب نشینی می کرد، کشور فلسطین تشکیل می شد و حق همزیستی مسالمت آمیز برای همه ی کشورهای منطقه تضمین می گردید،که با واکنش منفی اسرائیل و پاسخ مثبت اعراب به استثنای سوریه ، لیبیا و برخی از سازمان های فلسطینی، مواجه شد.

 جنگ امنیت گالیل :

       سازمان آزادی بخش و نیروهای مقاومت فلسطین به رهبری یاسر عرفات در سال1970م پس از درگیری با ارتش اردن؛ به دستور ملک حسین پادشاه اردن و وساطت بعضی از شخصیت های عرب،سرزمین اردن را ترک گفته در جنوب لبنان مستقر شدند. (ساف) با استقرار در این منطقه و با دریافت مساعدت های مالی و تسلیحاتی از سوی برخی از کشورهای عربی و جنبش های اسلامی و بویژه به اثر مساعدت های همه جانبه ی  جمهوری اسلامی ایران( اواخر دهه 70 )، توانست خودرا تجهیز نماید و عملیاتی را در شهرها و روستا های شمال منطقه « گالیل»، به هدف آزاد سازی فلسطین آغاز کند.

        طی این دوره ها، مرز بین اسرائیل و لبنان ، مرز صلح و آرامش تلقی می شد تا این که به بهانه تأمین امنیت منطقه گالیل، ارتش اسرائیل در 6 / جون / 1982م حمله وسیعی را از هوا و زمین و دریا به خاک لبنان آغاز کرد. این تجاوز نظامی، به هدف نابودسازی مراکز سازمان آزادی بخش فلسطین(ساف) که درجنوب لبنان مستقر شده بود، به راه انداخته شد.

        ارتش اسرائیل این بار نیز سرنوشت جنگ را به نفع خود رقم زد و نیروهای مقاومت فلسطین را از بیروت و لبنان بیرون ساخت. به این ترتیب(ساف) از لبنان خارج شده، مرکز خودرا به تونس منتقل نمود. دولت اسرائیل پس از آن در ظرف 18 سال توانست یک نوار امنیتی کوچک در جنوب لبنان و در مجاورت مرزهای شمالی خود، برپا سازد.

III.            رأی زنی بین المللی و واکنش  منطقه یی 2009 1982م :

·        در دسامبر 1982م ، رونالد ریگان رئیس وقت ایالات متحده طرح خاورمیانه ای خودرا اعلام کرد. این طرح استوار بود بر نظریه ی؛ پیوستن سرزمین های فلسطینی کرانه غربی و نوارغزه به اردن و تحقق خودمختاری برای فلسطینی ها. این طرح  به مخالفت سوریه و لیبیا مواجه گردید و سازمان آزادی بخش(ساف) آن را ناکافی خواند.

·        در سپتامبر 1982م کنفرانس سران جامعه عرب در شهر« فاس » مغرب تشکیل جلسه داد. طی آن طرحی به تصویب رسید که خواستار؛ خروج نیروهای اسرائیل تاپشت مرز های سال 1967م، تشکیل دولت مستقل فلسطینی به رهبری «ساف» و تضمین شورای امنیت، گردیده بود. که مسلماً به مخالفت اسرائیل و موافقت کل جامعه عرب، مواجه شد.

·        در دسامبر 1988م، یاسر عرفات طی سخنرانی مشهوری که در مجمع عمومی سازمان ملل متحد داشت، موجودیت دولت اسرائیل را به رسمیت شناخت اما تروریسیم را با تمامی اشکال آن محکوم کرد. پس ازاین اظهارات بسیاری از کشورها دولت مستقل فلسطین را به رسمیت شناختند.

·        در آبریل 1989م، مجلس مرکزی فلسطین یاسر عرفات را به ریاست دولت مستقل فلسطین برگزیدکه به اعتبار آن عرفات تماس های سری را با رهبران اسرائیلی به منظور تأمین صلح، برقرار ساخت.

·        کنفرانس«مادرید» که حول طرح صلح امریکا:« زمین در برابر صلح» می چرخید، در30 / اکتبر1991م با حضور نمایندگان کشورهای سوریه، لبنان، اسرائیل و هیئت مشترک اردنی- فلسطینی ، شروع به کار نمود. مقر روند مذاکرات، از دور چهارم آن به واشنگتن منتقل گردید. دور ششم مذاکرات، اسرائیل ضمن رد قطعنامه 425 شورای امنیت و عدم پدیرش عقب نشینی از جنوب لبنان، قطعنامه های 242 و 338 شورای امنیت را پذیرفت. مذاکرات کنفرانس صلح مادرید، به هدف خروج عساکر اسرائیلی از کرانه باختری و نوارغزه وایجاد حکومت خودگردان فلسطینی که در ظرف پنج سال باید در کرانه غربی و نوارغزه تشکیل شود، از سوی اعراب پیشبرده شد که پس از 20 ماه و اندی و ده دوره مذاکره به نتایج قطعی و روشنی دست نیافت.

·        در سپتامبر1993م، پیمان اسلو پس از ماه ها مذاکره و تماس های مستقیم دوجانبه میان اسرائیل و «ساف»، در «اسلو» پایتخت ناروی، سرانجام در واشنگتن توسط اسحاق رابین نخست وزیر اسرائیل و یاسرعرفات رییس سازمان آزادی بخش فلسطین، با حضور «بیل کلینتن» رئیس جمهور امریکا، به امضا رسید. دو طرف یکدیگر را به رسمیت شناخته موافقت کردند تا شورای قانونگذاری منتخب فلسطین  تأسیس شود و تشکیلات خودگردان فلسطین در نوارغزه ایجاد گردد وتا کرانه های غربی رود اردن، توسعه داده شود. در پی آن یاسر عرفات ریاست حکومت خودگردان را عهده دار شد. دراین توافقنامه حکومت خودگردان را از داشتن ارتش مستقل، بودجه جداگانه، پول رایج، صادرات و واردات مستقل کالا، محروم ساخته شده بود. همینطور؛ آینده حکومت خودگردان، شهرک ها، مرزها،روابط، سرنوشت آوارگان و بیت المقدس، چگونگی ارتباط غزه با اریحا، مسأله آب و شرح وظایف حکومت خودگردان، از مسایل مهمی بود که به دور آخر مذاکرات طی سه سال آینده موکول شد. این توافقنامه که برمبنای طرح صلح خاورمیانه استوار بود، نتیجه مساوی برای دو طرف ببار نیاورد.

·        پیمان غزه اریحا ( اسلو2) در 14 می 1994 و در شعاع پیمان اسلو- در شهر قاهره پایتخت مصر به هدف ایجاد حکومت خودگردان فلسطین و جلوگیری از مبارزه مسلحانه در برابر اسرائیل، میان طرفین منازعه(رایبن و عرفات)، امضا گردیدکه شامل 23 ماده می باشد. توافقنامه های اسلو و غزه- اریحا علی رغم آن که گامی بود به سوی صلح و تفاهم میان دو طرف درگیر، اختلافات عمیقی را میان سازمان ها و گرو های فلسطینی، ببار آورد که تقریباً درمان ناپذیر شده است. طبق قراردادهای اسلو 1 و2 قرار براین بود که سال 1998م اسرائیل از سرزمین های اشغالی بیرون رود و اداره فلسطین را به « فتح» که رهبری آن عرفت به عهده داشت، بسپارد اما از شوربختی فلسطینان، اسحاق رابین نخست وزیر اسرائیل و رئیس حزب کارگر، شخصیت محوری طرح صلح خاورمیانه، توسط آرمانگرایان یهودی «فلسطین سرزمین موعود» که مخالف دادن امتیاز به مسلمانان فلسطینی بودند، ترور شد و روند صلح خاورمیانه ناتمام ماند. به هرحال این توافقنامه موجب شد تا عرفات بعداز 27 سال زندگی در تبعید به غزه بازگردد و در همان سال بود که عرفات و رابین و شیمون پرز وزیرخارجه اسرائیل به صورت مشترک برنده جایزه نوبل شدند.

·        قرارداد طابا در 24 سپتامبر 1995 در شهر« طابا » مصر به منظور  توسعه دولت خودگردان  در کرانه غربی و نوارغزه میان دو طرف فلسطینی و اسرائیلی ، به امضا رسید. به اساس این قرارداد حاکمیت خودمختار حکومت خودگردان بر شهرهای؛ جنین، طولکرم،نابلس، قلقیلیه، رام الله و بخشی از شهر الخلیل اعمال می گردید.

·        توافقنامه مریلند«وای ریوا» در 22 / اکتبر1998 پس از 9 روز مذاکره فشرده میان هیئت فلسطینی به ریاست عرفات وهیئت اسرائیلی به ریاست نیتانیاهو با وساطت «بیل کلینتن» در مریلند امریکا به امضا رسید. این توافقنامه بر محور عقب نشینی نیروی های اسرائیلی از قسمت هایی از مناطق فلسطین و آزادی اسرا و زندانیان دو طرف می چرخید که به درستی و مطابق توافقنامه عملی نشد.

·        درتابستان 1999م در شرم الشیخ مصر توافقنامه میان ایهودباراک نخست وزیر اسرائیل و یاسرعرفات رئیس حکومت خودگردان، امضا شد که به نام توافقنامه شرم الشیخ معروف است. درپای این توافقنامه؛ شاه عبدالله دوم پادشاه عربستان سعودی، حسنی مبارک رئیس جمهور مصر و مادلین آلبرایت وزیرخارجه امریکا، به عنوان شاهد، امضا نموده اند که به اساس آن اسرائیل از 11%  اراضی کرانه باختری در دو مرحله عقب می نشست و 350 تن از اسرای فلسطینی را آزاد می نمود. منتقدین و مقامات فلسطینی معتقد اند که مفاد ای قرارداد عملی نگردید. بلکه تنش و درگیری را میان نیروها فلسطینی چندبرابر ساخت.

·        مذاکرات صلح «کمپ دیوید2 » در تابستان 2000م ، میان سران دولت اسرائیل و حکومت خودگردان فلسطین با حضور داشت بیل کلنتن رئیس جمهور امریکا، برگزار شد. دراین مذاکرات؛ سرنوشت بیت المقدس، وضعیت آوارگان فلسطینی(1948 و 1967)، اعلام موجودیت کشور مستقل فلسطین، مرز های حکومت خودگردان، وضعیت شهرک های یهودی نشین درکرانه باختری و نوارغزه و چگونگی تقسیم منابع آب، از اصل های مورد بحث بود که بایستی روی آن موافقت صورت می گرفت. اما هنوز مذاکرات در واشنگتن به پایان نرسیده بود که اهودباراک به نخست وزیری دولت اسرائیل نایل آمد و خط قرمز مذاکرات را  روی چهار اصل موردبحث اعلام کرد؛   1. بیت المقدس برای همیشه تحت حاکمیت اسرائیل خواهد بود. 2. اسرائیل تحت هیچ شرایطی به مرزهای 1967 باز نخواهد گشت. 3. حکومت خودگردان هرگز اجازه داشتن ارتش را نخواهند داشت. 4. شهرک های یهودی نشین در کرانه باختری و نوارغزه در اداره اسرائیل خواهدبود. با این واکنش شدید از سوی حکومت اسرائیل این دور مذاکرات نیز با شکست مواجه شد.

·        سران عرب در نشست بیروت در سال 2002م ، معادله صلح در برابر زمین را ارایه کردند که بیانگر نوعی سازش با اسرائیل در بدل بازپس گیری اراضی اشغالی 1967م ( کرانه باختری، نوارغزه و بلندی های جولان) بود. حتی سوریه که مواضع سختگیرانه تری در برابر اسرائیل داشت، اصل صلح در برابر زمین را پذیرفت.

پروفیسورکامیل فاچس متخصص آمار که یک اسرائیلی تبارهست می گوید:« ممکن است درحال حاضر اکثریت اسرائیلی ها مخالف عقب نشینی از کرانه غربی یا بلندی های جولان یا تقسیم بیت المقدس، باشد.» او باور دارد که « اگرفرصت جدیدی در زمینه ی صلح با سوریه پیش آید، فکر نمی کنم با آن چندان مخالفت جدی شود... اگر با سوریه به توافقی برسیم سوریه پشت این توافق خواهد بود و دیگربه روی ما آتش نخواهد گشود.»

·        در 23 فبری 2009 گروه های فلسطینی در شهر قاهره پایتخت مصر تشکیل جلسه دادند که در آن پیرامون موارد اساسی مانند: سازماندهی مجدد سازمتن آزادی بخش فلسطین، فراهم کردن زمینه برگزاری انتخابات ریاست جمهوری و پارلمانی فلسطین و تشکیل کمیته های ششگانه کاری جهت کار در باره تشکیل حکومت وحدت ملی، ایجاد نهاد های امنیتی، اصلاحات سازمان آزادی بخش، تحکیم آشتی ملی، راه اندازی دو انتخابات مجلس قانونگذاری و ریاست جمهوری و تشکیل کمیته ششم به هدف هدایت و راهنمایی سایر کمیته ها با داشتن نقش داوری برای حل و فصل مشکلات و مسایل پیش آمده، به موافقه رسیدند.

می بینیم که این همه ؛ گفتگو ها و رای زنی ها و کنفرانس ها و موافقتنامه ها و زدوبندها در برهه های تاریخ که 579 مورد قطعنامه شورای امنیت را نیز باخودحمل می کند، هیچ زخمی را ازخم های 62 ساله فلسطین، مرحم نگذاشت و به هیچ اضطراب  و نگرانی، جنگ و تخاصم و بدبینی ، میان یهودیان و مسلمانان چه درسطح منطقه و چه در سطح جهان، به طور عادلانه راه حل و نقطه پایانی را نوید نداد. جز از هم پاشی شيرازه تفاهم و همبستگي ممالک عربي. اما آنچه بیشتر از همه در اين ميان خودنمایی می کند؛ دستيابي پير استعمار به اهداف و منافع از قبل تعيين شده به منظورجلوگیری ازظهور«عثمانی دوم»دراين سرزمين ها مانند:

o       جلوگيري از همبستگي فعال وهمه جانبه ميان ممالك عربي تحت عنوان جامعه عرب.

o       جلوگيري از ايجاد تفاهم همزیستی مسالمت آمیز ميان مسلمانان و پيروان ساير اديان كه گرايش به اسلام دارند.

o       مجبور ساختن مسلمانان در جهت به كار گيري از شيوه هاي مانند خشونت و ترور و همين طور بيرون كردن مبارزان مسلمان از بستر سالم فرهنگي سياسي آن.

o       ايجاد محل نزاع سياسي براي هميشه در ميان مسلمانان و به ويژه مسلمانان عرب تبار در خاورمیانه.

o       ايجاد يك اهرم فشار بالاي ممالك عربي در خاور ميانه بخاطر جلوگيري از سركشي هاي بي مورد سران عرب.

 انـتـفاضـه :

         انتفاضه واژه است که با خیزیش ملت فلسطین در 1987م وارد واژگان سیاسی انقلابی شد. انتفاضه در لغت به معنی جنبش و لرزش و حرکتی همراه با نیرو و سرعت ، می باشد. گفته می شود« در دسامبر 1987 چند تن از کارگران فلسطینی در اردو گاهی در غزه به دست اسرائیلی ها کشته شدند که موجب آغاز شورش ها در اردوگاه های آوارگان نوارغزه گردید که در سال 1988 به کرانه های باختری سرایت نمود. سازمان آزادی بخش فلسطین بلافاصله هدایت شورش ها را با موفقیت به دست گرفت، این شورش های خیابانی که عوامل چندگانه داشت باسنگ پراکنی همراه بود که تبدیل به یک مبارزه ملی شد و پس از کنفرانس مادرید(1991م) فروکش نمود.

        انتفاضه دوم دقیق 8 سال بعد از انتفاضه اول و 52 سال بعد از جنگ اعلام موجودیت(1948م) ، اتفاق افتاد. طی این مدت فلسطيني ها به طرز وحشتناكي آواره و سركوب شدند، اما هرگز سرزمين شان را که به دست اسرائیلی ها اشغال شده بود، فراموش نكردند و علي الرغم اين كه دنياي غرب ملت فلسطين را نابود شده تلقي ميكرد و اعراب هم چندان اميدي به دوباره زنده شدن اين ملت نداشتند؛ ديديم كه یکبار دیگر فرياد انتفاضه جوانان سنگ بدست فلسطين در 28 سپتامبر 2000م گوش رژيم اسرائيل و حاميان بين المللي آن را كر ساخت و مو بر اندام شان راست نمود. واقعا نسلي وارد ميدان شد و صداي آزادي سر داد كه سه نسل از زمان اشغال فلسطين توسط اسرائيل فاصله دارند.

        این خیزش مردمی جوان محور زمانی به وقوع پیوست که آریل شارون نخست وزیر وقت اسرائیل در راستای سیاست های توسعه طلبانه و تأکید بر اصل معرفی بیت المقدس به عنوان پایتخت دولت اسرائیل به همرای 2000 نیروی نظامی، وارد مسجد الاقصی گردید، به همین دلیل انتفاضه دوم به انتفاضه مسجدالاقصی معروف است.

       انتفاضه مسجدالاقصی به خوبی نشان داد که؛ مبارزات دامنه دار ملت فلسطین اقدامی خودجوش و مردمی است و مقاومت تنها عنصری است مشروع برای تحقق اهداف مبارزات میهنی فلسطینیان. انتفاضه دوم؛ چهره استبدای و اشغالگرانه ای اسرائیل را که ظاهری دموکراتیک داشت برملا نمود، حقوق سیاسی و مدنی فلسطینی ها را که در جهت تشکیل سازمان های اجتماعی، پایمال شده بود احیا ساخت. انتفاضه ها موجب گردید تا شبکه گسترده ای از سازمان ها و جنبش های دانشجویی، زنان، کارگران و جوانان در میان فلسطینیان تشکیل شود. انتفاضه سبب گشت تا افکار عمومی جهان و یهودیان سایر نقاط جهان بر مشروع بودن خواسته های ملت فلسطین صحه بگذارند.

احزاب وگروه های سیاسی فلسطین :

1-        سازمان ها و گروه های سیاسی فعال در بخش مسلمان نشین سرزمین فلسطین، شامل؛ سازمان آزادی بخش فلسطین، جنبش های جهاد اسلامی حماس، جبهه خلق برای ازادی فلسطین، جبهه دموکراتیک برای آزادی فلسطین، جبهه آزادی بخش فلسطین(ابوعباس)، جنبش فتح (ابوموسی) و گروه ابونضال ، می باشد.

2-        احزاب و گروه های سیاسی فعال در بخش یهودی نشین سرزمین فلسطین که تحت حاکمیت دولت اسرائیل قرار دارد عبارت است از: لیکود، اسرائیل خانه ماست، کادیما، کارگر، مرتس «Merets » ، حزب ملی مذهبی مفدا ل، شاس، گیل، یهودیت متحد تورات، رعم تعل، حاداش « نوین »، بلد، وحدت ملی. هرکدام ازاین گروه ها نمایندگان خودرا در پارلمان اسرائیل دارند که حزب اکثریت کرسی صدارت تصاحب نموده حکومت را تشکیل می دهد.

فلسفه وجودی این دو طیف از احزاب و گروه های سیاسی فعال در دو بخش سرزمین فلسطین را عمدتاً ، آزادسازی اراضی اشغالی، استیلاء بر «ارض موعود» و پاکسازی سرزمین های فلسطین از وجود یکدیگر، تشکیل می دهد. البته دراین میان یک استثنای کوچک درهر دو طرف دیده می شود و آن داشتن مواضع  معتدل، همدیگر پذیری و طرفداری از مذاکره می باشد که ظاهراً در روش های سیاسی و یپلماتیک سازمان آزادی بخش فلسطین و سه حزب عمده اسرائیلی؛ حزب چپ گرای «مرتس»، «کادیما» و «کارگر»، به مشاهده می رسد.

      برنامه عمل و خط ومشی های سیاسی ایدیولوژیک و شعار های انتخاباتی احزاب و گروه های یاده شده هماره موجبات جنگ و دشمنی و رویارویی ملت های؛ مسلمان فلسطینی و یهودیان مستقر در فلسطین را فراهم آورده است که آخرین نماد آن جنگ 22 روزه غزه، می باشد.

جنگ غزه، فرصتی تازه برای گروه های فلسطینی :

      در 27 دسامبر2008، ده روز پس از اتمام آتش بس شش مامه که در ماه جون 2008 با میانجیگری مصر میان اسرائیل و حماس امضا شده بود و به علت عدم تمدید آن از سوی حماس به دلیل ادامه محاصره اقتصادی نوارغزه توسط اسرائیل، جنگ در نوار غزه با حملات گسترده ی نیروهای هوایی اسرئیل، آغاز گردید. البته دوطرف، عمل کردهای نظامی یکدیگر را از عوامل جنگ قلمداد می کنند.

       حماس طی ده روز پس از پایان آتش بس 110 موشک و خمپاره از نوارغزه به اسرائیل پرتاب کرد. نیرو هوایی اسرائیل در اولین اقدام به حداقل 50 نقطه مختلف در نوارغزه بشمول مراکز و پایگاه های حماس، حمله ور شد. جنگ ابعاد وسیعی جنایت جنگی را به خود گرفت پاسخ موشک و خمپاره با بمب های خوشه یی و فسفوری داده شد. در 29 دسامبر نیروهای زمینی ارتش اسرائیل به هدف نابودی توان رزمی و تخریب پایگاه های موشکی حماس و جهاداسلامی، با تانک و توپ به نوارغزه یورش برد.

       این جنگ نتایج معکوس را به دولت اسرائیل ببار آورد؛ ارتش و نظامیان اسرائیلی به عنوان جنایت کاران جنگی شناخته شدند، عزت وآبروی سیاسی دولت اسرائیل که تا قبل ازاین جنگ از جایگاه مناسبی در روابط بین المللی برخوردار بود، به عنوان نظام جنایتکار ، بی رحم وناقض حقوق بشر در انظار بین المللی و افکار عامه جهان، به شدت فرو ریخت. فریاد مظلومیت ملت فلسطین بلاخره گوش شنوا پیدا کرد، افکارعامه جهان و وجدان بیدار بشریت را به حمایت خویش کشانید، دولت ها تصمیم به قطع روابط سیاسی و دیپلماتیک با اسرائیل گرفتند. دولت و ملت ترکیه اوج بیزاری و انزجار افکارعمومی جهان و وجدان بیداربشریت را از صهیونیست های اسرائیل، آئینه داری نمود. بانکی مون سرمنشی سازمان ملل متحد برای دیدار از خرابه ها و ابعاد جنایات بشری انجام یافته وارد نوارغزه شد، بر مزار کودکان کشته شده دراین جنگ، روی آوار مدارس و آموزشگاه های آنان، اشک ریخت. دولت اسرائیل زیرفشارافکارعامه جهان، پس از 22 روز آتشباری و کشتار، آتش بس یک جانبه را اعلام نمود.

       درپایان جنگ هردوطرف حماس و اسرائیل، دم از پیروزی در این جنگ زدند. حماس می گوید اسرائیل به اهداف از پیش تعیین شده خویش دست نیافت و توان رزمی سکوهای موشک پراگنی ما(حماس) پابرجاست و این را یک پیروزی می داند، همینطور اسرائیل برعکس مدعی است. اما واقعیت اینست که حماس نه تنها در میدان جنگ دستاوردی نداشت بلکه میزان توانایی رزمی آن نیز در مقایسه با اسرائیل صفر  بود. همچنان دقیقاً نمی توان گفت که دولت اسرائیل با گشودن آتش مرگبار به رخ مردم غیرنظامی غزه که کشته و زخمی شدن حدود 6600 نفر را درقبال داشت، می خواست جنبش حماس را در غزه نابود سازد یا که نه، می خواست رهبران این جنبش را به تغییر رفتار وادارکند؟

      حالا اگر اسرائیل این جنگ را به هدف نابودسازی حماس براه انداخته بود که بدون تردید به این هدف دست نیافته است بلکه اوضاع را شاید بیشتر از پیش رادیکال تر بسازد. اما اگر این جنگ را تلاشی بپنداریم در جهت وادار نمودن حماس به تغییر رفتار و به تمکین واداشتن رهبران گروه های جهاد اسلامی حماس در برابر طرح های صلح و کشاندن آنان به پشت میز مذاکره، به احتمال قوی گفته می توان که شاید ، اسرائیل به این هدف نایل آمده باشد.

       چنانچه حسن نصرالله رهبر حزب الله لبنان پس از جنگ 33 روزه با اسرئیل در پاسخ به این پرسش: «شما به چه فکر می کردید؟ به ویرانی ها نگاه کنید. برای چه؟ برای چه کسی؟» که ازسوی شهروندان لبنانی مطرح شده بود، گفت:« ... شما ازمن می پرسید که اگر من در 11 جولای می دانستم که این عمل( اسیر کردن 2نفر سرباز اسرائیلی) مارا به سوی چنین جنگی می کشاند آیا این کار را می کردم؟ من می گویم که نه، مطلقاً نه.» در واقع این پندی است که حزب الله از جنگ 33 روزه گرفته است که بر مبنای آن حسن نصرالله در جنگ غزه ، جز حرف و شعار چیزدیگری تحویل حماس نداد.

       جنگ 22 روزه غزه همانطوری که دولت اسرائیل را رسوای عام و خاص نمود، نقاب از چهره بن لادن و سازمان القاعده نیز فرو کشید و با بی تفاوتی که این سازمان در قضایای فلسطین و جنگ غزه نشان داده است این واقعیت را بیان می کند که لجام رهبری آن به دست موساد یا C.I.A ، می باشد.

      پس برنده ی اصلی کیست؟ و چه کسی ازاین جنگ پیروز بدرآمده است؟ بدون شک، مردم مسلمان فلسطین و نوارغزه که با صبر و تحمل و دادن قربانی بی شمار دربرهه های از زمان بلاخره نصرت الهی را به آغوش کشیدند که خداوند الفت آنان را بر وجدان های بیدار و قلوب مردمان آزاده ی جهان مستولی گردانید تا همه یک دست و هم صدا، مظلومیت فلسطینیان و محکومیت اسرائیلیان را فریاد بکشند، و این در واقع فرصت طلایی است که جنگ نابرابر غزه برای گروه ها و سازمان های سیاسی و نهادمدنی فلسطین، ببار آورده است تا با استفاده مطلوب و بهینه از آن، کشتی طوفان زده ی فلسطین و مسجد الاقصی را به ساحل نجات بکشانند.

جنگ سرد و تنش آفرینی آن:

        در نتيجه ی این بحث، نگارنده این پژوهش، به صورت غیرجانبدارانه و به بدور از گرایشات دینی خویش، این پرسش را مطرح می سازد كه چرا كشور هاي مانند انگلستان و ايالات متحده از طرح تقسيم سرزمين فلسطين كه ظاهرا"  از طرف سازمان ملل متحد اعلام گرديده بود و متكي به آن دولت اسرائيل به رسميت شناخته شد ، حمايت همه جانبه نكردند؟! و ممالک عربی هم وادار نشدند تا شرایط دولت اسرائیل، مبنی بر عقب نشینی از اراضی اشغالی 9- 1948م در بدل به رسمیت شناختن وتأمین روابط آنان با این دولت(اسرائیل) را با دقت بررسی و آن را بپذیرند.که با توسل به آن  به جنگ های خانمان سوز و خصومت های دامنه دار میان یهودیان و مسلمانان، پايان داده مي شد و شرايط زندگي مسالمت آميز ميان يهوديان و فلسطینیان مسلمان و مسیحی كه حق تاریخی و طبيعي  زندگي در کنارهم را چنانچه دراین نوشتار به آن پرداخته شده است -  در سرزمین های فلسطین دارا می باشند، فراهم مي آمد.

       آيا محال خواهدبودكه قسمتي از اراضي اين منطقه با مركزيت بيت المقدس تحت عنوان دولت مستقل فلسطين و قسمت ديگري از اين منطقه با مرکزیت تل ابیب، تحت عنوان دولت مستقل اسرائيل، همزمان به رسميت شناخته مي شد.؟ که نشد.

       البته نقش جنگ سرد و جنگ منافع را که در فضای روابط بین المللی پس از ختم جنگ جهاني دوم بين دو قطب شرق و غرب بوجود آمد، نمی توان در تداوم و عمیقتر شدن و به بن بست کشاندن این بحران ها و منازعاتی که  ذکرآن رفت، نادیده گرفت.

       بی تردید مناقشات وبحران های لاینحل بین المللی ای بازمانده از سیاست های دهه 40 م، - دوران وفول قدرت نظامی بریتانیای کبیر- را می توان از ابزارها و وسايل گرم جنگ سرد، پنداشت که پس از پایان جنگ جهانی دوم در اختیار بازیگران اصلی جنگ سرد قرارگرفت که با پهلوان سازی های کذایی و سناریو های دروغین و ایدیولوژی سازی ها در پشت «دیوارسبز»، فروش اسلحه و آزمایش سلاح های تازه تولید و با ريختاندن خون ملت هاي ديگر در ميادين ديگر با رقابت و انتقام گیری از یکدیگر، برای دستیابی به منافع خویش می رزمیدند.که فلسطین از همان میادینی به حساب می آید که دو ابر قدرت وقت یکی در حمایت از جنبش آزادی بخش فلسطین واعراب مخالف دولت صهیونیستی اسرائیل در سرزمین های فلسطینی و دیگری در پشتیبانی از دولت اسرائیل، باهم درگیربودند و منافع شان رو در روی هم قرارگرفته بود.

       لذا آنچه كه در فضای روابط و مناسبات بین المللی پس از پایان جنگ جهانی دوم(1945) تا فروپاشی اتحادشوروی(1991) تكميل شد و بازي نوين جهاني با ابزار هاي نوين- سياسي، اقتصادی و فرهنگي تبليغاتي- و «دشمن سازی های فرضی» که امروز در شرف انجام است، همه از پي آمد ها و بازمانده های سیاست جنگ سرد جهانی، می باشد که امروزه؛ تضادمنافع و بحران روابط بین المللی آگنده از بی اعتمادی را در سطح جهان، پدیدآورده است. هنوزمسأله جابجایی سامانه های سپر دفاع موشکی از سوی امریکا در اروپای شرقی،گسترش سازمان ناتو ، تهدید مجهز به سلاح اتومی شدن کوریای شمالی، ایران، پاکستان و اسرائیل، از معضلات جدی و خطرناک بین المللی میان شرق و غرب به حساب می رود که به احتمال قوی جهان را وارد مرحله دوم جنگ سرد، خواهد ساخت.

برآیند و چشم اندازآینده:

     بهرحال این فرآیند دردناک در تداوم خونریزی ها و خصومت های فاجعه بار و مداخلات غرض آلود بیرونی و نظاره گری های عده ی از ممالک عربی همسایه فلسطین و فرصت تازه و طلایی که جنگ غزه برای؛ حکومت خودگردان، گروه های مبارز و سازمان های سیاسی فلسطینی، ببار آورده است، و با عنایت به پیشینه تاریخ بشری فلسطین، روند منازعات و اُفت و خیزهای مردمان این سرزمین اعم از مسلمان و یهود و مسیحی که در پویه تاریخ برای امرار حیات و تاسیس حکومت هایی از نوع خودشان در جغرافیای فلسطین در تکاپو بوده اند- اساس ونقطه عطف این نظریه وعده ارض موعود می باشد که از سوی حضرت موسی(ع) به پیروانش داده شده است و همه جوانب این روایت را پذیرفته اند- ، دوطرف را بدان وا خواهد داشت تا در فضای احترام به منافع مشروع و معقول همدیگر، همزیستی مسالمت آمیز و پذیرش همدیگر در چهارچوب دو دولت مستقل و دو کشور همسایه و دارای حقوق مساوی ، زیر نظر سازمان ملل متحد و به دور از هرگونه تأثیر گذاری ها و تأثیر پذیری ها از کشورهای دیگر، سیاست زمین سوخته، نسل کشی، حذف یکدیگر، خشونت و نظامیگری و عملیات شهادت طلبانه را کنار گذاشته به مذاکرات مستقیم، روی آورند، حضور بلامنازعه و شرایط عینی یکدیگر را به رسمیت شناخته، در داشتن و ساختن دولت های مستقل وباثبات، همدیگر را یاری رسانند و منافع ملی شان را از جنگ و تضاد و دست اندازی اجانب نجات دهند. چنانی که جهان در دهه اخیر قرن بیستم، شاهد تحولات جغرافیایی، فروکش کردن تضادها و رویش دولت های مستقل در اروپای شرقی بوده است، به تشکیل حکومت های مستقل ملی درسرزمین های فلسطینی نایل آیند.

       از منظری دیگر جنگ غزه بایستی انتباه دیگری را نیز به فلسطینیان داده باشد این که معضل فلسطین در عین حالی از حمایت های معنوی مسلمانان و حتی غیر مسلمانان جهان برخوردارگردید، دیگر یک معضل اعراب و اسرائیل، نخواهد بود که در صورت حمله نظامی اسرائیلی ها علیه مسلمانان فلسطین، کشورهای عربی همسایه فلسطین همه یکدست دولت اسرائیل را تهدید به واکنش نظامی کنند. چنانچه دیده شد همسایه های فلسطین حتی یک صف آرایی عادی نظامی را هم در مرز های مشترک شان با اسرائیل، به نمایش نگذاشتند چه رسد به عملیات نظامی مشترک بر علیه پایگاه های نظامی اسرائیل. چنانچه دولت و ملت ترکیه علی رغم اعتراضات و مخالفت های شدید سیاسی و مردمی اخیر برعلیه اسرائیل در تقبیح جنگ غزه و جنایات آن -که درسطح جهان غوغا برپا کرد- ، اقدام به قطع روابط دیپلماتیک ویا به تعلیق درآوردن به رسمیت شناختن دولت اسرائیل نکرد چون منافع ملی این کشوراجازه نمی دهد. پس معضل، معضل ملی فلسطین و اسرائیل است که امروزه در اوج حمایت های بین المللی و افکارعمومی جهان، بایستی راه خود را پیدا کند و با حفظ کلیه روابط سیاسی و دیپلماتیک خویش با دول متحابه، از آلت دست و دنباله منافع دیگران، خارج شود و این فرصت طلایی بدست آمده از جنگ غزه به یک سیاست کاربردی برای حل منازعات در سرزمین های فلسطین، مبدل گردد.

     

منابع و آثاری که برای نگاشتن این نشتاربه مطالعه گرفته شد:

-         تارنمای من یک یهودی ام

-         فلسطین الیکم الحقیقه / ترجمه احمد خلیل الحاج

-         تاریخ نوین فلسطین / ترجمه محمدجواهر کلام

-         ماجرای اسرائیل صهیونیزم سیاسی /  ترجمه منوچهر بیات

-         خاطرات سلطان عبداحمید ثانی خلیفه عثمانی /  محمد حرب عبدالحید

-         تارنمای وزارت امورخارجه اسرائیل

-         نبرد برای ایجاد اسرائیل / ریچارد هالبروک / واشنگتن پست 27می 2008

با اظهارسپاس؛

 از آنعده دوستان عزیزم که در فراهم آوری کتب و مستندات این پژوهش مرا یاری رسانده اند.

 

صفحهء گذشته

 
 


برای دیدن بهتر ویب سایت مجما شما صفحهء کمپیوتر خود را به 768*1024 هماهنگ سازید و از بروسر IE6 یا بلند تر استفاده نمائید!