مطالب این صفحه در تاریخ 05/10/2011  تازه شد!

مجتمع جامعهء مدنی افغانستان

مجما

مرام مجما تقويت و گسترش جامعهء مدنی در افغانستان است!

مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما

جامعهء مدنی چیست؟

جامعهء مدنی حوزه یی از نظریات و روابط اجتماعی است که میان دولت و خانواده قرار داشته و از چنان فعالیت های غیر اجباری نماینده گی میکند، که بر محور مصالح، اهداف و ارزش های مشترک می چرخند.
جامعهء مدنی شامل فعالان و نهاد های متنوع مدنی است که از نظر ساختار اداری، استقلال و توانمندی از هم فرق دارند.
جامعهء مدنی با توجه به سرشت و نقش مدنی آن در راستای صلح ارزش به سزایی دارد.

 

 اهداف مجما:
  • افزایش سهم گیری تمام بخش ها و اقشار جامعه افغانی در روند بازسازی، انکشاف و صلح در کشور
  • بلند بردن نقش و موثریت جامعه مدنی در موضوعات مهم کشور
  • تقویت و گسترش شبکه های مدنی
  • ایجاد هماهنگی و صدای واحد برای جامعۀ مدنی افغانستان در مسائل مهم سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی

 

         شما در اینجا هستید: صفحهء نخست >> مقاله ها >> گوانتاناموی امنیت ملی افغانستان...

  

 

 

 

کامران میرهزار

گوانتاناموي امنيت ملي افغانستان

ماجراي بندي شدن کامران ميرهزار و ادامه ي آن!

 

شما خبر داريد که مَنِ روزنامه نگار، 5 روز در زندان امنيت ملي افغانستان به شکل غير قانوني در بند بودم و از بند رها شدم و اکنون مي خواهم بگويم که چگونه فشار و تهديد از جانب نيروهاي لباس شخصي امنيت ملي و همچنين افراد مجهول همچنان ادامه دارد و در يک چهارديواري همراه با همسرم گرفتار آمده ام که اگر برآيم بلافاصله مرا بازداشت خواهند کرد و يا لت کوب و يا حتا ممکن کشته شوم.

بگذاريد ماجرا را از ابتدا توضيح دهم. از زماني که در بازداشت نيروهاي امنيت ملي در گوانتاناموي آنان بودم. به من حتا اجازه ي داشتن قلم را ندادند و 96 ساعت در اعتصاب غذا بسر بردم. صبح روز چهارشنبه 13 سرطان سال 1386 برابر با 4 جولاي سال2007، در حالي که همراه با جاويد فرهاد، دوست و همکارم بودم، مقابل تلويزيون آريانا در کمتر از 250 متري دفترم کارم در سرک دارالامان، توسط 5 تن به شمول راننده ي موتر بازداشت شدم. آن ها به من گفته بودند که براي نيم ساعت آقاي حسين فخري، در رياست 74 امنيت ملي از شما سوال دارد و بعد شما را برمي گردانيم. نيم ساعت امنيت ملي افغانستان شد 105 ساعت . کنار مسلخ و درياي کابل نرسيده به چوک عبدالحق و مکرويان ، رياست 74 امنيت قرار دارد. همه ي کساني که مرا بازداشت کردند لباس شخصي داشتند. سوار يک موتر کرولا شديم و در فاصله ي 100 متر گذشته از محل بازداشتم، فردي که در صندلي پيش و کنار راننده نشسته بود، کاغذي را که روي آن نوشته شده بود " راديو و تلويزيون ملي افغانستان" به شيشه ي موتر چسپاند و وقتي از او پرسيدم که چرا از لوحه ي راديو و تلويزيون ملي افغانستان استفاده مي کند؟ او گفت که من در راديو و تلويزيون ملي افغانستان هم کار مي کنم.

از جايي که بازداشت شدم، با توجه به حجم ترافيکي تقريبا 20 دقيقه را در بر گرفت. در راه هيچ تصور نداشتم که جناب فخري درکار نيست و آن ها مرا براي چند روز و در شرايط رواني سنگين قرار مي دهند. در راه با خود فکر مي کردم وزير طالب انديش ما آقاي کريم خرم چرا اجازه مي دهد که نيروهاي امنيتي و پوليس در کار رسانه دست داشته باشند و چطور اين جناب محوطه ي مديريت خود را در وزارت فرهنگ، تبديل به آشپزخانه و مرکز نظامي کرده است. اگر بخواهيد وزير را محل وظيفه اش ببينيد، دو آدمي که اسلحه روي شانه ي شان قرار دارد از شما مي پرسند که با وزير چکار داريد.

موتر به رياست 74 امنيت ملي افغانستان مي رسد و من توسط چهار تن از کساني که مرا بازداشت کرده بودند، به طبقه ي دوم رياست 74، در يک اتاق خالي که فقط يک ميز و چند مبل قرار داشت برده شدم. براي دو تا سه دقيقه در اتاق تنها بودم. فردي داخل شد و چند لحظه مرا و اطراف اتاق را نگاه کرد و رفت باز فرد ديگري داخل شد. از فرد دوم پرسيدم آقاي فخري کجاست. گفت مي آيد. جايي رفته است. اين جناب هم از اتاق بيرون رفت و فرد ديگري قلم بدست و با چند ورق کاغذ داخل شد. در همين حال موبايل من به صدا درآمد. هنوز وسايل مرا نگرفته بودند. همکارم در راديو سلام وطندار بود که مي خواست در جريان ماجرا قرار داشته باشد. گفتم که جناب فخري نيستند. من منتظرم که چکار دارند.

به من گفته شد که تلفون را قطع کنم. تلفون قطع شد اما آن موقع از من گرفته نشد.

اين آقا که خودش را معرفي نکرد. شروع کرد به نوشتن سوال بر روي کاغذي که نشان رياست 74 امنيت ملي افغانستان را داشت.

لطفا خودتان را معرفي کنيد و بگوييد که آيا شما مسوول سايت اينترنتي کابل پرس هستيد؟ من نوشتم کامران ميرهزار، روزنامه نگار و مدير شبکه هاي وب. بله من مالک سايت کابل پرس هستم.

روي کاغذ ديگر نوشت که سايت کابل پرس را از چه زماني راه اندازي کرديد و محل کار، کارمندان و نويسندگان و شعبه هاي ديگر آن در کجاست.

من پاسخ دادم که کابل پرس را از اوايل سال 2003 راه اندازي کردم. هيچ دفتر کاري ندارد و تنها روي شبکه ي اينترنت و در آدرس www.kabulpress.org در دسترس است. بيش از 100 نويسنده و روزنامه نگار با سايت کابل پرس همکاري مي کنند و هر کس مسووليت نظر و نوشته ي خود را دارد.

در همين حال فرد ديگري داخل شد. آمد نشست و نفري که سوال مي نوشت از دفتر برآمد. به نفر تازه وارد گفتم جناب فخري کجاست. گفت نيامده اند. بعد از چند دقيقه مرا از اتاق خارج کردند. از تعميري که بوديم خارج شديم و وارد يک تعمير يک منزله که انتهاي آن زندان قرار داشت شديم. در همين هنگام صداي زنگ موبايل من آمد. از جيب ام درآوردم و باز هم همکارم بود. تازه انتهاي تعمير و زندان را ديدم که گفتم اگر تا حداکثر يک ساعت ديگر به شما تلفون نزدم بدانيد بازداشت شدم. سمت راست تعمير، نرسيده به زندان يک اتاق قرار دارد. مرا داخل اتاق بردند. روي صندلي نشستم و در اطمينان از اينکه دليل قانوني براي بازداشت من وجود ندارد، منتظر ماندم و دل خوش کردم. تلفن مرا گرفتند. مرا تلاشي کردند و همه ي وسايل ديگرم نيز از من گرفته شد. در جريان 4 ساعت در اين اتاق بودم. همين افراد امنيت کس ديگري را هم بازداشت کرده بودند که مي گفتند از جواز داکتري پدر خود در کارته پروان استفاده مي کند بدون آنکه سواد داشته باشد. چند کارمند رياست امنيت آمدند و رفتند. آقاي داکتر بازداشت شده را به اتاقي که من بودم آوردند و هنوز فضا طوري بود که تصور بازداشت کامل حاکم نبود. سوالات ديگري هم از من در اين اتاق شد. مثلا نام نويسندگان کابل پرس. گفتم در پاي هر مطلب نام نويسنده ي آن هست. مشخصا از من پرسيده شد که آقاي ناصر پويا کيست. گفتم يکي که چند نوشته از وي در کابل پرس نشر شده است. مطالب را نويسندگان کابل پرس از طريق اينترنت ارسال مي کنند و من بسياري از آن ها را نمي شناسم.

در کابل پرس، سيستم طوري عيار شده است که هر کس نظري داشته باشد آزادانه نشر مي شود. همين حالا که من اينجايم، افراد زيادي نظراتشان را با دو کليک ساده پست مي کنند و در سايت نمايش داده مي شود. من مسووليت نوشته هاي خود را دارم. اسناد سوء استفاده و اختلاسي را که منتشر کرده ام و تمام مطالبي که با امضاي خودم نشر شده است.

منابع شما کيست؟ اين سوال ديگري بود که پرسيده شد. منابع من، منابع معتبري هستند که من در يک محکمه ي آزاد با حضور رسانه ها، در شرايط تضمين امنيت آنان، نام شان را افشا مي کنم. طبق قانون اساسي افغانستان، مردم حق دارند به چنين اسنادي دسترسي داشته باشند.

از من پرسيده شد که نمايندگي "روزنامه" کابل پرس در آلمان و آمريکا کجاست. من گفتم که "سايت اينترنتي" کابل پرس هيچ نمايندگي ندارد و فقط از طريق انترنت با آدرس www.kabulpress.org در دسترس است.

سوال: کابل پرس از کجا تمويل مي شود؟

پاسخ: از هيچ کجا. يک افغاني هم از کسي دريافت نکرده ام. کار مي کنم و مصارف اش را خودم مي پردازم.

در جريان سوال و جواب مي رفتند و مي آمدند. براي من نان چاشت هم برنج و لوبيا هم آوردند که نخوردم. گفتم من مي خواهم يک تلفون به همکارانم بزنم و مي خواهم برگردم. شما به من دروغ گفتيد. نيم ساعت شما چند ساعت شد.

بعد از شصت کردن اظهاراتم ساعت حدود 4 عصر مرا از رياست 74 امنيت ملي افغانستان به گوانتاناموي کوچک امنيت ملي افغانستان، واقع در چهار راهي صدارت شهر کابل انتقال دادند. جايي که هم گوانتاناموست، هم سارنوالي امنيت ملي و هم دادگاه امنيت ملي افغانستان. در فاصله ي بسيار کوتاه تا قصر گلخانه، يک گوانتاناموي کوچک قرار دارد. مرا به سلول شماره 19 گوانتاناموي کوچک بردند. يک سلول 6 متري که 4 نفر ديگر نيز پيش از من آن جا بودند. در اين فاصله هر چه گفتم که مي خواهم يک تلفون بزنم و واقعا نگران حال همسرم هستم. هيچ پاسخي ندادند. نام مرا دوباره نوشتند و دروازه ي سلول بسته شد. سلام کردم. 4 نفر ديگر از من خواستند که آرام باشم. ديگر کاري نمي توانم بکنم. اين اولين باري بود که در عمرم در زندان بودم. تاکنون هيچ جرمي مرتکب نشده ام که سزايش زنداني شدن باشد. اولين بار با واقعيتي برخوردم که شيرين و تلخ بود. من بدليل نوشته هاي خود به اينجا آمده ام. اما چرا بايد بدليل نوشته هاي خود بندي شوم ؛ آن هم به اين شکل. در جايي که متهمان به عضويت در گروه القاعده و طالب بندي مي شوند و گاهي هم بله احساس کردم و درک که بي گناه بندي شده ام و ممکن کسان ديگري هم هستند که بي گناه اينجايند.

دستاويز اينکه طبق قانون اساسي نوشته هاي من و اسنادي که منتشر کرده ام، خلاف قانون اساسي نيست و دانستن آن حق هر شهروندي ست، مرا اطمينان قلب بود و هست. من کوشش کرده ام، محيط آزاد درست کنم براي تمرين دموکراسي. مطالب و نوشته هاي زياد ديگري هم که من نويسنده ي آن نيستم نيز در کابل پرس نشر شده و مي شود که کمک به گفتگو مي کند. در افغانستاني که آدم ها وقتي يکديگر را مي ديدند با مشت و لگد و يا اسلحه بجان هم مي افتادند، خوب است که روي اينترنت، نه مشت و لگد هست و نه تفنگي که شليک شود. ناچار بايد با همين کلمات افراد با هم برخورد کنند. در افغانستان طبيعي ست که اين برخوردها در ابتدا شديد باشد. متاسفانه هميشه از مردم ما سوء استفاده شده و مردم بيگناه کشته شده اند، به تاراج شدند و همه ي مصداق هاي جنايت عليه بشريت در اين کشور روي داده است.

اکنون فرصت لمس واقعيت از پشت ميله هاي زندان فراهم شده است. اما لجاجت من براي آزادي و اينکه بواقع باور به کاري که کرده ام و اينکه طبق قانون اساسي من مجرم نيستم، به من اطمينان قلب مي داد.

من مخالف امنيت ملي افغانستان نيستم. من خود به امنيت نياز دارم. در گوانتاناموي کوچک امنيت ملي، اجازه ي بيرون رفتن از سلول فقط 3 بار در روز براي تشناب بود. "باشي" يا زندانياني که وظيفه ي غذا آوردن و به تشناب بردن زندانيان را بر عهده دارد، خود رييس ديگري ست در قلمرو خود و گاهي شديد تر از رييس مي خواهند که سر و صدا نکنم. فايده اي ندارد.

در طول اين چند روز به من کاغذ و قلم داده نشد. گفته شد به تو نبايد قلم و کاغذ داده شود. يک کتابخانه در آنجا قرار دارد که در جريان بازجويي و تحقيق از من بيشتر در آنجا تحقيق شد. ولي اجازه ندادند که کتابي را براي مطالعه بردارم. سوالات و جواب ها بيشتر درباره کابل پرس و اينکه چه سازمان و گروهي پشت آن است، بود. سوالات شخصي هم پرسيدند. يکبار به من گفته شد که تو کي هستي که اينقدر شديد انتقاد مي کني. پشت سر تو کيست؟ گفتم من يک روزنامه نگار ساده ام. دنبال حقايق هستم و طبق حقي که در قانون اساسي به من داده شده است، من آن را نشر مي کنم. شما چرا کساني را که سوء استفاده و اختلاس مي کنند را سوال و جواب نمي کنيد. لوي سارنوال افغانستان جهاد عليه فساد اعلام کرده است. از خود لوي سارنوال در گفتگوي اختصاصي براي کابل پرس همين را پرسيم و همانطور که در قانون آمده، منعي براي کار من وجود ندارد. من به شخص رييس جمهور نيز که مرا چند ماه پيش به اشتباه گويي در محفل شهرخواني به ارگ دعوت کردند و من نيز بنا به کنجکاوي روزنامه نگارانه آنجا رفته بودم، در پيش چشم بيش از 100 شاعر خطاب به حامد کرزي گفتم که رييس جمهور کرزي از اجراي عدالت عقب نشيني مي کند.

من مخالف امنيت ملي نيستم. امنيت ملي با زنداني کردن روزنامه نگار برقرار نمي شود. فاصله مردم زماني با حکومت کم و برداشته مي شود که کساني که اختلاس و سوء استفاده کردند، مجازات شوند.

در اين موارد ديگر حالا ديگر در گوانتاناموي امنيت ملي، قانون ملاک نيست. بايد جادو شود و براي کابل پرس آزاد، يک وابستگي دروغين را اعتراف کنم. چه چيزي را اعتراف کنم وقتي واقعيت اين است که کابل پرس آزاد است و حتا يک افغاني نيز از کسي پول و کمک دريافت نکرده است. فردي که با توجه به حالت فوق العاده گوانتانامو امنيت ملي وارد شد و فهميدم که بايد يکي از مقامات بلندپايه ي امنيت افغانستان باشد، به من گفت که اگر بگويم کي پشت سرم هست، از صلاحيت خود بالاتر عمل کرده و مرا آزاد مي کند. به او هم پاسخ حقيقي را دادم. کابل پرس يک رسانه ي آزاد است و من خودم کار کرده و تمام هزينه هاي آن را پرداخت مي کنم. از من پرسيد که تو کي هستي که بالاتر از استخبارات کار مي کني. تو پشت سر همه را گرفته اي، پشت رييس جمهور را تو گرفته اي، پشت فاروق وردک، پشت وزير، رييس. کي نمانده که تو درباره اش نوشته نکرده اي؟ پشت سر تو کيست؟

جواب به واقع همان بود: من يک روزنامه نگار ساده ام و کوشش مي کنم حقايق را نشر کنم. وابستگي به هيچ جايي هم ندارم.

مرد به سارنوالي که از من سوال و جواب مي کرد دستور داد که من را ببرد و هر طور مي تواند شکنجه دهد، بيدار خوابي دهد تا من بگويم پشت سر من کيست. پاسخ همان بود که پيشتر گفته بودم. سارنوال به من مي گفت که ما از گروه هاي سياسي نمي ترسيم اما از شما ژورناليستان مي ترسيم. من گفتم که امنيت مي تواند رابطه ي بهتري با رسانه ها داشته باشد. چرا هر هفته يک نشست خبري نداريد تا با رسانه ها نزديک تر باشيد. به من گفت خب تو استثنا هستي. يعني باور کنيم؟

باز هم جواب همان بود که گفتم. اصرار مي کرد، به شکل هاي مختلفي همان سوال را مي پرسيد و وقتي جواب يکي ست به همان پاسخ باز مي گرديم. من از او پرسيدم آيا اينترنت کار کرده ايد. گفت نه و چند مقاله از کابل پرس براي من پرينت گرفته اند. به او گفتم که کاش همه ي سايت کابل پرس را مرور مي کردي که نشان مي دادم من قبلا اين سوالات را پاسخ داده ام. بعضي از خوانندگان من سوالاتي شبيه به سوال شما پرسيده بودند و من سوال و جواب را در پيشاني سايت قرار داده بودم تا همه بخوانند. حتا يک راهنمايي هم کردم و به سارنوال گفتم که معمولا کساني که من و کابل پرس را نمي شناسند، در اولين برخورد فکر مي کنند که من وابسته به ايران هستم. جرم من اين است که بسيار کوچک حتا کمتر از يکسال داشتم که همراه خانواده به آوارگي رفته بوديم. در آنجا درس خواندم و بزرگ شدم. هنوز گويش و لهجه ي آنجا کمي با من هست. شما بايد صفحات کابل پرس را مرور کنيد و ببينيد که در کابل پرس در دفاع از کودکان افغان در ايران، ما چکار کرده ايم. چه نقدهايي در دفاع از حقوق آنان نوشته ايم و دولت ايران و افغانستان را نقد کرديم. نامه اي را در زمان طالبان نوشته بودم که به امضاي 331 نويسنده ، روشنفکر و شاعر آزاد ايراني و افغان رسيده بود و در آن نامه از مقامات ملل متحد خواسته شده بود که براي کودکان، زنان و مردان بي دفاع افغانستان کاري بکنيد. همچنين اسطوره ها و آثار تاريخي افغانستان در حال تخريب است. مي دانيد نامه را چه کساني امضا کرده بودند؟ جواب داد خير. گفتم احمد شاملو، محمود دولت آباداي، هوشنگ گلشيري، ناصر زرافشان، انور خامه اي، عبدالکريم سروش و... مي دانيد که ارتباط با اين نويسندگان و روشنفکران ايراني جرم محسوب مي شود؟

سارنوال به من گفت که حالا ايران نه جاي ديگر.

پاسخ دادم برخي مي گويند سازمان راوا. من عضو سازمان روا نيستم. من عضو هيچ گروه سياسي نبوده و نخواهم شد. برويد سايت رسمي راوا را باز کنيد. راوا مقاله اي مفصل عليه من منتشر کرده و من هم پاسخ آن را داده ام. من طرفدار محاکمه ي جنايتکاران جنگي هستم. سارنوال لحظه اي به من گفت که در همين کابل ما چيزهايي ديديم که من يقين دارم بيشتر از 60 هزار نفر کشته شدند. من گفتم بايد عدالت اجرا شده و به قربانيان جبران خسارت شود.

در ادامه گفتم من به کشور خارجي ديگري نرفته ام، جز آذربايجان و آن هم چند روز براي شرکت در يک کنفرانس بين المللي از طرف سازمان تجارت جهاني. من آنجا به عنوان روزنامه نگار از افغانستان رفته بودم و مخالفت شديد خود را با عضويت افغانستان در اين سازمان اعلام کرده بودم. در ضمن همين سوال و جواب ها، اين را هم از سارنوال که چرا از جناب احدي وزير ماليه که گويي کارمند بانک جهاني ست و به نفع اين سازمان کار مي کند نمي پرسيد که چرا خانه اي که ملکيت بانک ملي افغان، در وزير اکبرخان را ماهي 3 هزار افغاني براي 3 سال کرايه کرده در حالي که کرايه ي واقعي آن 4 هزار دالر آمريکايي بود. من سندي را نشر کرده ام به امضاي 3 مقام عالي رتبه ي دولت: آقاي فاروق وردک، رييس جمهور کرزي و صادق مدبر معاون فاروغ وردک که يک تخلف آشکار مي باشد. بانک مرکزي افغانستان تبليغ مي کند که مردم بايد در معاملات خود از پول افغاني استفاده کنند و نه از دالر و کلدار و..در حالي که در سند رسمي که من منتشر کرده ام و به امضاي اين 3 مقام رسيده، معاشات گزاف امتيازي مقامات بلندپايه ي دولت به دالر آمده است. اين خودش جرم است. آيا حق ندارم اين را بگويم؟

پاسخي دريافت نکردم.

سوال شد که نويسندگان کابل پرس چگونه کار مي کنند. توضيح دادم. بيشتر بايد اينترنت را توضيح مي دادم و سيستم هاي کار در اينترنت را. ولي سارنوال به من گفت که حالا مي خواهي کمپيوتر و اينترنت هم برايت بياوريم. من به سارنوال گفتم کاش مي بود تا به شما بصورت واضح تر توضيح مي دادم.

سوالات ديگري هم از من شد مثلا در آينده چه برنامه هايي دارم. جواب دادم اگر پول پيدا کردم 4 کتاب آماده ي چاپ دارم. مي خواهم کتاب هايم را چاپ کنم. کمپاين مبارزه با بي سوادي را که روي سايت کابل پرس آغاز کرده ام، ادامه خواهم داد. کوشش مي کنم با بي سوادي مبارزه کنم. اين مشکل تاريخي ماست. گفتم دوست دارم يک سرويس وبلاگ هم ايجاد کنم که جوانان افغانستان در سايت هاي ديگران سرگردان نباشند.

خب خوشبختانه شکنجه فيزيکي نشدم. اما شکنجه ي رواني شدم. من زندان را براي نخستين بار لمس کرده بودم و چيزي که آزارم مي داد اين بود که من و همسرم در افغانستان تنهاييم. هيچ خويش و قومي در اينجا نمي شناسيم و بدتر از همه اين بود که من بصورت اتفاق آن روز بازداشت ام، کليد دروازه ي حولي کرايه اي را نيز در جيب داشتم و او نمي توانست از خانه برآيد.

کوشش کردم. درخواست کردم که اجازه بدهند تلفون بزنم. اجازه ندادند. حتا گفتم هر فردي با هر اتهامي در جريان تحقيق و بازداشت حقوقي دارد. قلم، کاغذ و اخبار و کتاب در اختيارم قرار نداده ايد. بگذاريد من مي خواهم تلفون بزنم. ناخوآگاه و با کمي فاصله ي فضايي يا داستان نويسنده ي چيره دست کلمبيايي " گابريل گارسيا مارکز" افتادم با عنوان" من فقط آمده ام تلفون بزنم".

اما دريغ از حقوق يک بندي در اين گوانتاناموي کوچک.

در آخرين سوالات از من پرسيده شد که از سبک و شيوه ي کدام نويسندگان پيروي مي کنم. گفتم من از سبک و شيوه ي کسي پيروي نمي کنم. من کوشش مي کنم روش خودم را داشته باشم. اما من اندازه ي موهاي سرم کتاب خوانده ام و طبيعي ست که جاهايي از نويسنده اي الهام گرفته باشم.

سارنوال پرسيد که مثلا از چه نويسندگاني؟

پاسخ دادم از احمد شاملوي عزيز، از ناظم حکمت ترک، از پابلو نروداي شيليايي، از يانيس ريتسوس يوناني، از ماکز کلمبيايي، از همينگوي آمريکايي، از کنزابوراويه ي جاپاني و ....

روز شنبه ديگر از من سوال نشد و من در سلول 6 متري همراه با 4 متهم ديگر شب را گذرانديم و يکشنبه شد.

روز يکشنبه ساعت حوالي 12 ، آمدند دنبالم. مرا به دفتر رياست سارنوالي امنيت ملي بردند. رييس محترمانه برخورد کرد. از من خواست که به اعتصاب غذايم پايان دهم. به من گفت که دوسيه ي مرا از امنيت ملي گرفته و اکنون پيش لوي سارنوال کشور (جبار ثابت ) مي رويم. او فقط گفت که امروز آزادت مي کنيم. من خوشحال شدم. بالاخره رييس سارنوالي امنيت گفت تا چيزي نخوري پيش سارنوال نمي رويم.

بعد از 96 ساعت اعتصاب غذا را پايان دادم و به نزد سارنوال کشور رفتيم. به محض ورود به دفتر لوي سارنوالي رييس دفتر آقاي سمير احوالپرسي گرم کرد. به دفتر آقاي ثابت وارد شديم. به من گفت ما همديگر را ديده ايم. گفتم در همين اتاق و يک گفتگوي صريح داشتيم براي کابل پرس.

گفت که در حق تو ظلم شده است. چند روز تو به ناحق بندي شدي. دوسيه ي تو را از امنيت ملي گرفتيم و به کميسيون بررسي تخطي هاي رسانه اي ارسال مي کنيم. يک ضامن پيدا کن، ضمانت کند که از افغانستان نگريزي، آزاد مي شوي. گفتم خود شما به من گفتيد که رسانه ها چشم بيناي ماست. من دوسيه هاي اختلاس را برايتان فرستادم از آقاي صمدي معاون خود بپرسيد. اما متاسفانه بجاي کسي که اختلاس کرده مرا بندي کرده اند. سارنوال به من گفت که از اين پس اسناد را براي من ارسال کن. همچنين گفت که راسخ تر به کار خود ادامه بده. به فکر تحکيم وحدت ملي باش. هزاره، پشتون، تاجيک و ازبک همه افغان هستيم. به سارنوال گفتم من کسي را ندارم که براي خانه يا دوکان ضمانت کند. گفت که يک دوست ژورناليست خود را بياور که تذکره داشته باشد او ضمانت کند.

از دفتر لوي سارنوال برآمديم. مرا دوباره مقابل گوانتاناموي کوچک به زندانبان سپردند. رييس سارنوالي امنيت ملي گفت که چند ساعت باش تا نامه ي شما را بياوريم و آزاد مي شويد. تا ساعت 5:45 عصر صبر کردم. ديگر نااميد شده بودم. احتمال مي دادم که مراحل اداري تمام نشده و به فردا موکول شده است. ساعت نزديک 6 عصر روز يکشنبه مرا خواستند به دفتر رييس سارنوالي امنيت ملي. وارد دفتر شدم که دوستان و همکارانم را ديدم. جاويد فرهاد، مارتين دوست تازه و خوب من، آقاي حکيمي و آقاي هاشمي. همه را در بغل کشيديم و اطمينان يافتم که آزاد شدم.

در راه جاويد توضيح مختصري داد که جامعه ي خبرنگاران افغانستان چه تلاشي براي رهايي من انجام داده اند. از تلاش همه ي آن ها قدردانم و دست مريزاد مي گويم. از خبرنگاران و اتحاديه ي ملي ژورناليستان و ديدبان رسانه ها واقعا سپاسگذارم. اتحاديه ي ملي ژورناليستان ضمانت مرا بر عهده گرفته است.

فردا يک نشست خبري داير کرديم در مجتمع جامعه ي مدني افغانستان. من شرح کوتاهي ارايه کردم که اين چند روز زندان چطور گذشت و همچنين خواستار برکناري وزير فرهنگ شدم. اين آقا انديشه ي طالباني دارد . جاي تاسف است که اين آقا وزير فرهنگ افغانستان است.

اکنون پس از چند روز که از گوانتاناموي امنيت ملي رها شدم، در يک زندان ديگري افتاده ام. نيروهاي امنيت ملي و نيز افراد مجهول ديگري نيز در جستجويم هستند. طبيعي است در کابل پرس بسياري نقد شده اند و افراد زيادي هم هستند که نقد و انتقاد را بر نمي تابند.

اکنون شب و روز را در يک چهارديواري مي گذرانم و به محض برآمدن، بازداشت خواهم شد و يا کساني به من آسيب خواهند رساند. فضاي سنگين رواني به شکل ديگري حاکم شده است تا من در کار سانسور شوم. محدود شوم و ديگر آنگونه که هميشه مي نويسم ننويسم.

نويسندگي و روزنامه نگاري براي من بدون آزاد بودن در نوشتن هيچ لذتي ندارد. نوشتن با خون من سرشته و من ناچار به نوشتن هستم. حالا هم همانگونه در کابل پرس به شيوه ي خبري، تحليلي و انتقادي ادامه مي دهيم. از انتقاد دست نمي کشم و سند سوء استفاده و اختلاس و همچنين نقض حقوق بشر از هر فرد در هر رتبه و مقامي که باشد را نشر مي کنم. از خوانندگان و افرادي که به اسناد دسترسي دارند مي خواهم بدانند که قانون به مردم اجازه ي دانستن اين اسناد را داده و بگذاريد روشنگري را ادامه دهيم و در صورت دسترسي به چنين اسنادي آن را به آدرس الکترونيکي من ارسال کنند.

اين مبارزه ادامه خواهد داشت و متاسفانه رياست امنيت ملي افغانستان برداشت اشتباه و غلط از امنيت ملي دارد. اين روزنامه نگار مي تواند با افشاي اسناد اختلاس و سوء استفاده کمک خوب و مفيد براي امنيت ملي باشد.

من نسبت به بازداشت غير قانوني خود توسط نيروهاي امنيت ملي اعتراض دارم و متاسفانه نمي توانم با شرايط بوجود آمده، شکايت خود را به سارنوالي افغانستان ارايه کنم. ناچارم از طريق همين نوشته و رسانه هاي مختلف، صداي اعتراض خود را بازتاب دهم.

سه روز پيش فردي از امنيت ملي به من تلفون کرد و خود را معاون امنيت ملي معرفي نمود. گفت که بازداشت نمي کنيم. بيا و به چند سوال ما جواب بده. من قبول نکردم و گفتم که شما دفعه ي پيش به من دروغ گفتيد و نيم ساعت شما چند روز شد. من ديگر به شما اعتماد نمي کنم. سوالات خود را از طريق اتحاديه ي ملي ژورناليستان بفرستيد. اما در حقيقت من بايد به کميسيون بررسي تخطي هاي رسانه اي پاسخ بگويم.

معلوم نيست که جلسه ي کميسيون چه زماني داير خواهد شد. من حدود 1 ماه پيش نامه ي شکايتي به کمسيون بررسي تخطي هاي رسانه هاي ارسال کرده بودم و در آن نامه توضيح داده بودم که چگونه تهديد به مرگ مي شوم.

اکنون در يک چارديواري زندان شده ام. امنيت ملي افغانستان و افراد ناشناخته مرا تهديد مي کنند. درست همان شبي که آزاد شدم، شب دوشنبه نامه اي الکترونيکي دريافت کرده که نوشته بود از چنگ امنيت خلاص شدي اما تو را در سرک خواهيم کشت.

ظاهرا ماجراي بازداشت غيرقانوني روزنامه نگار همچنان ادامه دارد و نمي خواهند که من آزاد باشم و آزادانه بنويسم. حتا با اين حبس خانگي من همسرم نيز در همين زنداني بسر مي برد که من هستم.

خواهيم ديد که چه پيش خواهد آمد. اميدوارم که جامعه ي رسانه اي افغانستان از مقابل چنين تهديدهايي پيروز برآيد. موضوع تنها بازداشت کامران ميرهزار نيست. موضوع اين است که امنيت ملي با برداشت غلط از امنيت ملي، مي خواهد سانسور نامه اي که چندي پيش به رسانه ها ارسال کرده بود را تطبيق کند.

صفحهء گذشته

 
 


برای دیدن بهتر ویب سایت مجما شما صفحهء کمپیوتر خود را به 768*1024 هماهنگ سازید و از بروسر IE6 یا بلند تر استفاده نمائید!