|
وقتي از جامعهء مدني در
افغانستان سخن گفته ميشود. هدف دو نوع جامعه
است، نخست جامعهء مدني جديد و مدرن كه اين نوع
جامعه و فعاليت هاي آن در سطح كل جامعه خيلي
محدود و نا رساست. دو ديگر جامعهء مدني سنتي
است كه در كشور ما داراي سابقه و گذشتهء
طولاني بوده كه بستگي به غنا مندي فرهنگي و
اجتماعي اين سرزمين دارد. اين جامعه به شكل
نورم ها و ساختار هاي اجتماعي در تداوم تاريخ
در شهر ها و دهكده هاي افغانستان وجود داشته و
دارد.
قبل از آنكه حاكميت دولتي در
دهكده ها و نقاط دور و نزديك كشور ما بر قرار
گردد، برخي ازين نورم ها و ساختار ها در كشور
وجود داشته است كه اهداف آن رفاه اجتماعي و
منفعت جمعي بوده است. مانند شوراهاي محلي،
جرگه ها، تصاميم محاسن سفيدان و غيره كه به
برخي از مجادلات اجتماعي پايان داده است.
جامعهء مدني را در افغانستان براي بار نخست در
راه اندازي اصلاحي شير عليخان در طي سالهاي
1862-1878م، ديده مي توانيم شير عليخان را
ميتوان نخستين مؤسس مدنيت و تحولات صنعتي در
كشور به حساب آورد. در حاكميت اين شاه بود كه
نخستين بار مطبعه سنگي از هند به كشور آورده
شد. دو مطبعه در مملكت به نام هاي شمس النهار
و مصطفاوي داخل فعاليت گرديدند، روزنامه شمس
النهار به نشرات آغاز كرد كه نخستين گام در
جهت ايجاد جامعه مدني در كشور است. در نشرات
شمس النهار، نشانه ها و علايم انقلاب صنعتي
اروپا مشاهده مي شود. اين نشريه كه از سال
1873 م به فعاليت آغاز نموده به نشر مقاله هاي
اجتماعي خبر هاي داخلي و خارجي مي پرداخت و در
جهت تنوير اذهان عامه انگيزهء مهمي ايجاد كرده
بود.
اما ريشه هاي جامعهء مدني نوين
در افغانستان به مفهوم متعارف آن در سپيده دم
قرن بيستم با ايجاد جنبش مشروطيت در كشور عرض
وجود نموده است بنا بر اظهارات مؤرخين كشور و
از جمله غبار، اين جنبش هاي اصلاحي، سياسي و
اجتماعي، با اشتراك يك عده فعالين سياسي و
افراد روشنفكر در طي چند مرحلهء مختلف به راه
انداخته شده است.
طوريكه در مرام مشروطيت اول
اينگونه ميخوانيم.
آشتي وحسن تفاهم بين اقوام و
قبايل افغانستان و تحكيم وحدت ملي، سعي در
اصلاح ملت از راه صلح و آشتي، نه با دهشت
افگني و استعمال سلاح و زور، تعيم معارف،
مكاتب و وسايل بيداري مردم مطبوعات، تأسيس
مجلس شوراي ملي از راه انتخابات آزاد
نمايندگان مردم، تحصيل استقلال سياسي كشور
آزادي افغانستان و گسرتش روابط سياسي و
اقتصادي با دنياي خارج. تامين اصول مساوات و
عدالت اجتماعي. مرام مشروطيت اول داراي مبدآ و
اساس بود كه اهداف جامعه مدني در آن به وضوح
ديده مي شود كه آن همانا اهداف اجتماعي فرهنگي
و رفاه اجتماعي است. آنچه در مرام مشروطيت
دوم، مهم و با ارزش است، تبديل حكومت مطلقه به
نظام شاهي مشروطه، استقلال سياسي و نشر تمدن و
فرهنگ در كشور است.
جريان مشروطيت فصل نويني در
تشكيلات مدني افغانستان به وجود آورد، و براي
مردم، آگاهي، مسؤوليت و رشد فكري و اجتماعي
بخشيد. اين جنبش با وجود آنكه اقتدار سياسي را
هدف قرار داده بود، اما جنبه هاي اجتماعي و
فرهنگي آن برجسته است، ليسهء حبيبيه به مركز
فعاليت هاي سياسي درين وقت تبديل گرديده بود،
قشر روشنفكر درين وقت در سه محور دور هم جمع
شده بودند.
نخست ليبرالهاي دربار كه
خواهان ريفورم در داخل رژيم بودند و دگر حزب
سري ملي كه افزون بر تقاضاي ريفورم در
افغانستان تغيير رژيم را مطالبه مي نمود،
دستهء سوم، روشنفكران منفرد بودند كه خارج از
حلقهء در بار وليسهء حبيبيه. همه اين فعاليت
ها در جهت ايجاد جامعهء مدني در تاريخ كشور ما
نقطه آغازين اين جامعه محسوب مي شود.
جامعهء مدني در افغانستان در
طي چند دهه بعد از ختم جنگ جهاني دوم
(1939-1945م) رشد چشمگيري نمود. گرچه كشور از
تشنجات جنگ سرد در امان نبود اما در كشور ثبات
نسبي به وجود آمد و اين ثبات فرصتي را براي
احيا و پيشرفت و انكشاف سازمانها و مؤسسات
مدني فراهم ساخت از جملهء دست آورد هاي محسوس
اين، چند دهه را ميتوان از رشد اقتصادي در
كشور، ايجاد احزاب متعدد سياسي و وسعت فعاليت
هاي سياسي خارج از دايره دولت ارتقاي سطح
تعليمي و فرهنگي مردم، توسعه مطبوعات رشد
بوروكراسي دولتي و توسعهء بازار، كاريابي،
ازدياد نفوس شهر ها، بر قراري امنيت در كشور
وعيره نام برد. بين سالهاي (1352-1342
خورشيدي) كه به نام دههء دموكراسي ياد ميشود،
نقش مطبوعات در آگاهي مردم خيلي برجسته است.
مطبوعات با وجود آنكه عده يي محدود و با سواد
شهر نشين را مورد خطاب قرار ميداد، اما نقش ان
در آگاهي سياسي و بيداري مردم موفق ترين دوره
هاي تاريخ افغانستان است در طي اين سالها مردم
داراي پارلمان و مجلس تقنينه گرديدند. و
سازمان هاي مدني از نگاه كثرت و نوعيت ازدياد
يافت. مردم در سطوح مختلف و روي اهداف مختلف
اجتماعي، سياسي و فرهنگ منسجم گرديدند و به
ايجاد اتحاديه ها انجمن ها و كلوپ ها و غيره
مبادرت ورزيدند اين سازمان ها معمولاً رضاكار
و در اكثر موارد مستقل از دولت بودند. زنان
نيز در دههء دموكراسي از نظر قانون از حقوق
مساوي با مردان بر خوردار بودند و در امور
سياسي و اجتماعي كشور سهم فعال داشتند. در
دورهء حكومت شاه محمود در دههء چهل 1946 كلمات
آزادي، دموكراسي، ترقي و تجدد به كارميرفت،
ريفورم اجتماعي رويدست گرفته شده، تحصيل كرده
ها به كابينه راه يافتند، در شوراي ملي در
دوره هفتم و شوراي بلديه طي سال هاي 1948-1949
م ظاهراً بدون مداخلهءدولت انتخابات صورت
گرفت. قانون مطبوعات در سال 1951 م توشيح شد،
پوهنتون كابل در سال 1946 م تأسيس گرديد اولين
اتحاديهء آزاد محصلان پوهنتون كابل ايجاد
گرديد و به تعقيب آن اتحاديه ها و جنبش ها
محصلان شروع شد، مؤسسه نسوان در سال 1946 م
ايجاد گرديد، مجلهءميرمن به نشرات آغاز كرد. و
غيره.
اما جامعهء مدني در دو دههء
بعد يعني دورهء دموكراسي با وجود آنكه زمينه
براي رشد جامعهء مدني محسوس بود. طوريكه ديده
ميشود در مقابل نفوذ و مداخلهء روز افزون دولت
در امور جامعهء مدني، مؤسسات و سازمان هاي
مدني به تدريج ازادي هاي خود را از دست داده و
به بخشي از نظام سياسي حاكم مبدل گرديدند وقتي
در دههء 1360 هـ ش (1980-1990م) داخل شويم به
وضوح مي بينيم كه در پهلوي اتحاديه هاي حزبي
مربوط به نظام حاكم، پاره يي از اتحاديه ها در
چوكات بوروكراسي دولتي در شهر ها و دهات به
وجود آمدند كه از طرف دولت تشويق و حمايه
ميگرديدند، در طي اين دهه تمام فعاليت هاي
اتحاديه ها و سازمان ها از طرف دولت و حزب
حاكم تقويه، تشويق و كنترول مي گرديدند اما
اين ساختار هاي ايجاد شده نه تنها استقلال
مطلوب را نداشتند، بلكه غالباً به صفت وسيلهء
سياسي از طرف دولت مورد استفاده قرار
ميگرفتند. در طي همين دوره بود كه دولت
كوپراتيف هاي دهقاني را در مناطق تحت كنترول
خويش در دهات به وجود آورد و بزرگترين اقدام
دولت درين زمينه به حساب مي آمد، اما اين
اقدامات منتج به سازمان هاي اصيل مدني در كشور
نگرديد، بلكه وسيلهء اعمال قدرت براي دولت به
كار بسته ميشد. در قسمت وضعيت جامعهء مدني
افغانستان در هه 1360 دو نكته قابل بحث و
ارزيابي است: اول اينكه اين يك دورهء پرتلاطم
در كشور ما محسوب ميشود، جنگ ويراني و مقاومت
و آغاز فرار مغز ها را در كشور تشكيل ميدهد.
افراد مسلكي و روشنفكران به ميزان زيادي كشور
را ترك ميدهند، ملل متحد در سال 1986 م اعلان
كرد كه 6 مليون و اضافه از آن يعني يك سوم
نفوس افغانستان كه باشد بر رشد سياسي
–
اجتماعي و اقتصادي آن تاثير ناگوار مي گذارد.
دوم اينكه در مدت بيست سال
گذشته مهاجرين افغان در پاكستان و ايران كه
بيشترين رقم مهاجرين را تشكيل ميدهند، دست به
ايجاد جامعهء مدني زده اند، در اينجا يك بحث
جدي مورد نظر است كه اين سازمان هاي ايجاد شده
در خارج از افغانستان با سازمان هاي داخل كشور
از لحاظ كيفي مشابهت هايي داشته اند، اين
سازمانها هر كدام اهداف سياسي خويش را دنبال
مي كردند، و هر كدام از منابع مختلف تمويل و
تشويق مي شدند.
رژيم حاكم در كابل براي بقاء و
توسعهء نفوذ سياسي خود به ايجاد و تربيه
سازمان هاي جديد مدني اقدام مي ورزيد. گروه
هاي مقاومت در خارج از كشور از هر وسيلهء ممكن
براي ازدياد و توسعه نفوذ سياسي و قدرت نظامي
خود استفاده مي نمودند، با اينكه اين گروه ها
هماهنگ نبودند و با محدوديت هاي كشور ميزبان
روبرو بودند، اما با موفقيت در راهايجاد
سازمان هاي مستقل مدني سنگ اندازي مي كردند از
نيرو تعداد اعظم سازمان هايي كه در دورهء مورد
بحث در ميان كلته هاي پنا هنده گان افغانستان
در خارج كشور عرض وجود نموده بودند جزء ساختار
كلي روابط سياسي در افغانستان شمرده ميشدند.
در طي ساليان جنگ و مقاومت به
ويژه دو دههء اخر مؤسسات و سازمانهاي غير
دولتي بين المللي فعاليت هاي رفاهي خويش در
افغانستان را افزايش بخشيده اند.
مهاجران افغان مقيم پاكستان به
شمول سياستمداران، رهبران جهاد و مقاومت براي
بار نخست با اين موسسات بين المللي تماس حاصل
نمودند ودرين تماس ها گاهي به رقابت نيز
ميپرداختند.
اين موسسات از كشور هاي مختلف
به هدف كمك به افغانها تشكيل شده بود. اين
مؤسسات بين المللي در پهلوي جهات مثبت، جنبه
هاي منفي براي افغانها نيز داشته است، اين
جنبه هاي منفي همانا وابستگي افراد و اشخاص به
اين مؤسسات خارجي مي باشد. اين مؤسسات غير
دولتي كه تحت نام
NGO
فعاليت هاي خود را در جهت رفاه و مساعدت براي
افغانها آغاز كردند و خواستند خلا به جا مانده
در جهت رفاه اجتماعي را پر كنند.
پرسش اساسي اين جاست كه آيا
ميتوان اين مؤسسات خيره و انكشافي را جزء
جامعهء مدني به حساب بياوريم، البته اين امر
وابسته به ماهيت اين نهاد هاي خيريه جهانيست،
در صورتي هدف اين مؤسسات بين المللي را رفاه و
كمك هاي اجتماعي تشكيل دهد. مي تواند در
چوكات جامعهء مدني قرار مي گيرند. و به ندرت
اين مؤسسات از ميان مردم بر خاسته اند و بيشتر
وابسته به همان مؤسساتي كه آنها را تمويل مي
كنند. ما وقتي ميتوانيم اين مؤسسات را در رديف
جامعهء مدني قرار دهيم كه در ميان مردم نفوذ
كرده و به نياز مديها و آرزو هاي واقعي آنها
تبديل گردند.
سالهاي 1371-1380 خورشيدي
بدترين تاريخ جامعهء مدني در افغانستان است در
اين سال ها بحران جامعهء مدني وا خامت بيشتر
كسب مينمايد طوريكه گفتيم جامعهء مدني در جنب
نظام سياسي رشد و نمو ميكند و موجوديت آن ها
وابسته به جامعهء سياسي است، در طي اين دوره
كشور فاقد يك دولت و نظام سياسي با اعتبار و
فراگير است. بحران مشروعيت كشور را آزار ميدهد
و مردم از فقدان يك نظام حقوقي در عذاب اند.
بحران جامعه مدني با از بين رفتن نظام سياسي و
حقوقي در افغانستان آغاز مي گردد.
جبههء مقاومت از كشور هاي
ايران و پاكستان و اطرف و اكناف افغانستان به
داخل شهر ها و پايتخت سرازير شد كه به اندك
زماني از داخل منفجر گرديد. جبهه مقاومت
نتوانست جاي حكومت قبلي را پر نمايد و يا علي
البدل قدرت در كشور گردد. درين دوره دهساله هر
چه بود هول بود و فترت و پوسيدگي نظام فراگير
گرديد، تفنگ و شلاق بر سرنوشت انسانها حاكم
گرديد، شهريان مظلوم، روشنفكران، معلمان،
علماء، دانشمندان اهل حرفه و پيشه كه به نحوي
با نيرو هاي مقاومت در ايران و پاكستان و يا
داخل كشور تماس و ارتباط نداشتند از دست و
زبان آنها در امان نبودند، ساختار و بنياد هاي
كه دولت بالاي آن استوار ميباشد، مانند: قواي
مسلح، بيروكراسي دولتي ، مطبوعات، نظام رفا
اجتماعي و غيره فرو ريخت و جايش را عناصر نا
متجانس، متضاد و نا هماهنگ اشغال كرد، سليقه
هاي گونه گون به عوض موازين، قوانين و ضوابط
حقوقي در شهر هاي بزرگ از سوي نيرو هاي محلي
اعمال مي گرديد، انارشي سياسي و نظامي بر
سرنوشت كشور حاكم شد در همين فرصت است كه
سازمانهاي خيريهء بين المللي تلاش كردند با
ارائه كمك هاي بشري خلاء به جامانده در نظام
رفاه عامه را پر كند اعتبار دولت از آسمان به
زمين سقوط كرد. جاي مشروعيت و قانون را تفنگ
احراز نمود. و در نتيجه بحران جامعه مدني وسعت
بيشتر كسب كرد. صحنه سياسي و نظامي در كشور
داغ گرديد. خفقان سياسي امور شديد اقتصادي،
عرصهء فرهنگ را نيز به بحران كشانيد و فاجعه
جامعهء مدني به اوج خود رسيد. حزب و اتحاديه
هاي مختلف اجتماعي از جامعه رخت بست.
فعاليت هاي رفاهي، مطبوعات بيطرف و روحيهء
انتقاد سالم كمتر به نظر ميرسيد گرچه مطبوعات
درين دوره به پاره يي از انتقادات از روش هاي
كار گزاران سياست در كابل مانند، نشريه صبح
اميد، هفته نامهء كابل، هنداره و غيره
پرداختند ولبهء تيز اين نشريه ها در برخي از
موارد متوجه دولت بود اما در كل، باز هم ديده
ميشود جامعه كافي نبود. گاهي سمينار ها،
گردهمايي ها و تمرين هاي سياسي به هدف رفاه
اجتماعي اينجا و آنجا رويدست گرفته ميشد.
مانند گردهمايي هرات مجمع سراسر خدمتگاران،
تشويق حكومت كابل و مخالفان آن از سوي عده يي
از روشنفكران مقيم كابل در جهت صلح و تفاهم
ملي و رفاه عام از تحولات مهم اين دهه در جهت
ارزش هاي مدني اين دوره است. اما آنچه مهم
است، اين خواهد بود كه درين دهه هيچ نهاد اصيل
در جهت ايجاد جامعهءمدني به وجود نيامد، اما
فعاليت ها و تلاش هايي كه در جهت ايجاد جامعهء
مدني به راه انداخته شده بود فاقد كارايي ملي
بود. هر چه بود مقطعي بود و زود گذر. اما اين
دوره آبستن يك حادثه و چرخش تاريخي يعني ظهور
طالبان در كشور است كه زخم خونين جامعهء مدني
كه از گذشته ها بدينسو چندان آب و رنگي نداشت
خون جان تر ساخت. طوريكه طالبان تمام ارزش هاي
مدني را در كشور يك شبه نابود كردند در ساليان
نخستين حاكميت هيچگونه نشريه يي وجود نداشت تا
اينكه بعد از مدتي زيادي در شهر كابل نشريه يي
را تحت نام شريعت پخش مينمودند كه محتواي آنرا
مسايلي فقهي، ديني، اخلاقي و امتياز دولتي
تشكيل ميداد، نهاد هاي مدني از كشور يكسره
نابود گرديد، نظام حقوقي مخدوش گرديد و رفاه
اجتماعي و عرضهء خدمات صحي و اجتماعي فقط بدون
مؤسسات بين المللي قرار داشت كه آنهم با سكتگي
هاي مواجه بود، در نتيجه بايد بپذيريم
همانگونه كه كشور به باز سازي فزيكي نياز
دارد. نوسازي جامعهء مدني نياز مبرمي به شمار
مي رود و كار گذاران سياست باز سازي بايد اين
زمينه را نيز جداً در نظر داشته باشند. |