مطالب این صفحه در تاریخ 05/10/2011  تازه شد!

مجتمع جامعهء مدنی افغانستان

مجما

مرام مجما تقويت و گسترش جامعهء مدنی در افغانستان است!

مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما

جامعهء مدنی چیست؟

جامعهء مدنی حوزه یی از نظریات و روابط اجتماعی است که میان دولت و خانواده قرار داشته و از چنان فعالیت های غیر اجباری نماینده گی میکند، که بر محور مصالح، اهداف و ارزش های مشترک می چرخند.
جامعهء مدنی شامل فعالان و نهاد های متنوع مدنی است که از نظر ساختار اداری، استقلال و توانمندی از هم فرق دارند.
جامعهء مدنی با توجه به سرشت و نقش مدنی آن در راستای صلح ارزش به سزایی دارد.

 

 اهداف مجما:
  • افزایش سهم گیری تمام بخش ها و اقشار جامعه افغانی در روند بازسازی، انکشاف و صلح در کشور
  • بلند بردن نقش و موثریت جامعه مدنی در موضوعات مهم کشور
  • تقویت و گسترش شبکه های مدنی
  • ایجاد هماهنگی و صدای واحد برای جامعۀ مدنی افغانستان در مسائل مهم سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی

 

         شما در اینجا هستید: صفحهء نخست >> مقاله ها >> از غزل سنتي تا غزل تصويري

  

لطیف ناظمی

از غزل سنتي تا غزل تصويري

 

بيدل گهر نظم کسي راست که امروز    

 در بحر غزل کشـــتي انديشــــه دواند  

 

غزل يکي از کهن ترين و شور انگيز ترين قالب هاي شعر پارسي دري است. در معناي اين واژۀ تازي گفته اند که: سخن گفتن با زنان باشد و ذکر ايام شباب و شرح عشقبازي هاي شاعر و حالات و عواطف محبوب وي، و براي سده هاي پيهم مضمون غزل، گزارش زيبايي هاي معشوق، شکايت از هجران و بازتاب حسب حال شاعر بوده است؛ از همين رو يکي از معاني چهارگانۀ غزل فقط شعر عاشقانه است؛ معناي ديگرغزل عبارت از مقطعات چند بيتي ملحون بوده است که در آغاز به وزن رباعي سروده مي شده است، و سومين تعبير از غزل همان بخش آغازين قصده هاي کامل است که

"نسيب" و "تشبيب" مي نامند.

شمس قيس رازي مي نگارد: « نسيب غزلي باشد که شاعر علي الرسم آن را مقدمۀ مقصود خويش سازد تا به سبب ميلي که بيشتر نفوس را به استماع احوال محب و محبوب و اوصاف مغازلات عاشق و معشوق باشد... و تشبيب غزلي باشد که صورت واقعه و حسب حال شاعر بود ». 

معناي چهارمين غزل نيز همان است که مراد ماست و آن قالبي است که بيش از هزار سال است  شاعران پارسي گوي در آن طبع مي آزمايند.

در باب پيدايي غزل و اين که چگونه پديد آمده است نيز پندار هاي گوناگوني وجود دارد. گروهي بر آنند که غزل از پيکر قصيده جداشده است و همان نسيب و تشبيب اندکه در هيأت غزل اظهار وجود کرده اند؛ جمعي  را نظر چنان است که ترانه محلي و سرود هاي عاميانه سر انجام به غزل چهره بدل کرده اند. دسته يي از پژوهشگران نيز بدين باور اند که غزل پارسي دري از غزل عربي پديد آمده است که اين نظر را نمي توان پذيرفت. ولي منشاء غزل ما هرچه باشد عمري دراز دارد و از کودکي تا جواني و سالخوردگي دگرگوني هاي فراواني را از سر گذشتانده است و به درستي پيدانيست که نخستين گويندۀ غزل چه کسي بوده است براي اين که آثار بي شماري از گويندکان  پيشآهنگ زبان دري از ميان رفته است و اشعاري هم که از نخستين گويندگان مابر جاي مانده و از آسيب روزگار در امان مانده است اندک است و پراگنده.

 ما از نخستين گويندۀ شعر دري يعني حنظلۀ بادغيسي تنها چهار مصرع شعر در دست داريم. از محمود وراق هروي، محمد پسر وصيف سگزي، فيروز مشرقي و ابوسليک جز چند بيت مختصر نخوانده ايم. هميگونه از شهيد بلخي، رابعۀ بلخي، ابوشکور بلخي، دقيقي بلخي، ابوطيب مصعبي، کسايي مروزي، منجيک ترمذي، بشار مرغزي سروده هاي  معدود در اختيار ماست. از شاعر بزرگ آل سامان و سخنور بسيار سخني چون رودکي که حتا به صورت مبالغه آميزي شعر هايش را يک مليون دانسته اند و حد اقل آن را صد هزار گمان زده اند اکنون جز اندکي برجاي نمانده است و در آن ميان جز دوسه غزل معدود از او نديده ايم. شايد بتوان گفت با آثاري که اينک در اختيار است يگانه غزل شهيد بلخي را بايد نخستين غزل پارسي دري دانست، شعر عاشقانۀ زيبايي که پس از هزار سال و اندي هنوز هم دلنشين و شور انگيز مي نمايد و جا دارد که باري آن را باز خوانيم:

مرا به جان تو سوگند و صعب سوگندي

 که هرگز از تو نگردم نه بشـنوم پندي

دهنــد پنـــدم و من پـــند هيچ نپـــذيرم  

که پند ســــود ندارد به جاي سُوگندي

شنيده ام که بهشت آن کسي تواند يافت 

که آرزو برســــــــاند به آرزو مـندي

هزار کبک ندارد دل يکي شــــــــاهين

هزار بنــــــــده ندارد دل خــــداونــدي

ترا اگر ملک چينيان بديـــــــدي روي  

نماز بـــــــــــردي و دينار برپراگندي

وگرترا ملک هندوان بـــديـــدي موي

ســـجود کردي و بتخانه هاش بر کندي

به منجنيق عذاب انـــــدرم چو ابراهيم

به آتـــــــــــش حسراتم فگند خواهندي

ترا سلامت باد اي گل بهار و بهشت 

که ســـــوي قبلۀ رويت نماز خوانندي

پس از شهيد بلخي که شاعر اواخر سدۀ سوم و اوايل سدۀ چهارم است (مرگ 325) به رودکي سمرقندي مي رسيم که سه چهار غزل دارد و گويا  هموست که بار نخست در غزلي تخلص را به کار برده است جايي که مي گويد:


چو رودکي به غلامي اگر قبول کني

به بندگي نپسندد هزار دارارا

«علي العجاله بايد اين غزل را قديم ترين غزلي دانست که داراي تخلص است»؛ رودکي در چکامۀ معروف خويش که آن را( حسرت جواني) نام نهاده اند نيز تخلص خويش را آورده است که چنين کاري در قصيده معمول نبوده است. پس از رودکي تني چند از سخنوران سدۀ چهارم و پنجم مانند دقيقي، رابعۀ بلخي، عيوقي، فرخي، عنصري، منوچهري، عسجدي و ديگران به انشاد غزل دست يازيدند اما از جايي که در آن روزگار بازار صله دهي و صله ستاني به سختي گرم بود و مديحه سازي سکۀ رايج بود؛ غزلسرايي اقبال چنداني نداشت. اما از  قرن ششم به بعد بازار مديحه سرايي چندان گرم نمي ماند و بنا بران شاعران اين روزگار به شعر غنايي و غزل گويي روي مي آورند. از سوي ديگر رواج تصوف غزل را به عنوان قالب مطلوبي در خدمت مضامين عرفاني قرار مي دهد. گروهي از شاعران قرن ششم چون ظهير فاريابي، جمال الدين و کمال الدين اصفهاني به غزل غنايي و عاشقانه روي مي آورند و کساني چون سنايي و عطار و خاقاني و نظامي به درجه هاي مختلف شيفتۀ شعر عرفاني مي شوند.

بغرنج شدن مناسبات اجتماعي، تغيير پايتخت شعر از خراسان به عراق عجم ، مکتب خراساني را که مضامين ساده با زبان بي پيرايه و بدون ابهام بيان مي گشت به سوي نوعي ابهام کشاند و آرام آرام در قرن هفتم و هشتم غزل چنان به بشکوهي رسيد که بزرگ ترين غزلسرايان يعني مونا جلال الدين بلخي، سعدي و حافظ را در خود پروريد. قرن نهم و دهم دوران هبوط غزل است.  در دورۀ تيموريان با همۀ شکوه و بالندگي که نصيب هنر و فرهنگ و صنعت شده است و دورۀ نوزايي در خاور زمين پنداشته مي شود سيماي شعر تابندگي قرن هشتم را ندارد و از همين روست که تذکره نويسان، نورالد ين عبد الرحمان جامي را خاتم الشعرا لقب مي دهند.

 در سدۀ دهم نيز مکتب وقوع ظهور مي کند تا آرام آرام زمينه را براي شيوۀ هندي مساعد سازد.

اما از لساني شيرازي تا وحشي و محتشم، سخني براي گفتن ندارند جز همان گزارش هايي که از زندگي روزانۀ خويش صادر مي کنند و شرح ناکامي ها و شادخواري هاي خود را همان سان که روي داده است بيان مي کنند. بنا بر همين است که بايد روش ديگري در شعر و غزل برگزيده مي شد و همين بود که مکتب هندي قد افراشت؛ شيوه يي که مضمون را در شاعري مقدم بر عناصر ديگر مي شمارد و در جستجوي مضامين باريک  است و با شعار (به لفظ اندک و معناي بسيار) به سراغ شعر مي رود. در اينجا گفتني است که اطلاق نام مکتب اصفهاني بر اين شيوه دور از انصاف است چه از يک سو سخنوراني چون امير خسرو و فيضي دکني، بيدل دهلوي، ناصر علي سرهندي، بهمن لاهوري، غني کشميري، غنيمت کشميري، گرمي کشميري، آفرين لاهوري، فقير دهلوي و غالب دهلوي  يا راهيان اين راه بودند و يا تني چند از اينان از طلايه داران و رهگشايان اين طريق و از سوي ديگر سخنوراني هم که از خراسان و ايران در رواج اين شيوه کوشيده اند در هند دست به اين عمل زده اند و جمعي هم از اينان که در هند زيستند همانجا در گذشتند و گور گاه شان در سرزمين هند است.

  دکتر ذبيح الله صفا در تاريخ ادبيات در ايران مي نويسد:

"بلي، سبک هندي درست است ولي براي آن دسته از سخنوران بزرگ هند که با آموختن فارسي و قرار داشتن زير تأثير محيط و داشتن لهجۀ معيني از فارسي که در آن سرزمين رايج شده بود؛ شعر فارسي را به نوعي خاص و با زبان ويژۀ خود و تعبير هاي سازگار با آن سرودند به نحوي که سخنان شان با گويندگان هم عهد شان در ايران بسيار تفاوت يافته است... پس اين «سبک هندي» مي تواند شيوۀ سخنوري شاعراني پارسي گوي از سرزمين هند باشد که از اواخر سدۀ يازدهم به بعد در هند ظهور کرده اند."

يحيي آرين پور نيز معتقد است که سبک هندي بيرون از ايران و در سر زمين هاي غير ايراني به وجود آمده است:

«اين سبک گويندگي که در سرزمين هاي غير ايراني به وجود آمده در محيط مساعدي رشد و نمو يافته بود؛ روز به روز به سستي و پستي افتاد و دقت در ايجاد مضامين تازه و استعانت از استعاره و مجاز و خيالبافي ها و نازک انديشي هاي دور از ذهن به حدي رسيد که گفته و سروده هاي شعراي اين عهد از لطف و ذوق عاري گرديد.»

اين امر موجب مي شود که در نيمۀ قرن دوازدهم گروهي در ايران به اين انديشه بيفتند که از شيوۀ هندي روي بر تابند و به تقليد و تتبع مکتب خراساني و عراقي بپردازند. پيشاهنگان اين جنبش شعلۀ اصفهاني، محمد نصير اصفهاني و مشتاق اصفهاني بودند که گروهي از جوانان ديگر نيز به پيروي از آنان پرداختند که نامدار ترين آنان عاشق اصفهاني، هاتف اصفهاني، آذر بيگدلي، صباحي بيگدلي، و صهباي قمي بودند.

شيوۀ هندي که به گونۀ رسمي يکصد و پنجاه سال سيطره اش را در قلمرو زبان پارسي حفظ کرده بود،  در ايران  جايش را به بازگشت ادبي داد که تقليد و تکرار مضمون و نحوۀ بيان گذشتگان بود. و لي در افغانستان به رغم آنچه محمد حيدر ژوبل و ديگران نوشته اند؛ بازگشت ادبي به عنوان يک جنبش و حرکت ادبي وجود نداشته و صورت نگرفته است و شاعران ما در قرن سيزدهم نيز به ادامۀ شيوۀ هندي پرداختند و اگر تني چند خود مشتاق آن بودند تا به شيوۀ خراساني يا عراقي طبع آزمايي کنند هرگز معناي حرکت ادبي و دورۀ خاصي را نمي دهد. بازگشت ادبي در ايران به گفتۀ نيما، بازگشتي از روي عجز به سوي سبک هاي مختلف قديم بود. در ايران انجمن هاي ادبي شيراز و اصفهان به ويژه انجمن «نشاط» با دسته ديگري از شاعران و ادبا  با طرح اين انديشه که مکتب هندي به ابتذال گراييده است گرد آمدند و گفتند بايد راه نوي جستجو کرد و در پي آن افتادند تا يک جريان ادبي را به راه اندازند پس بازگشت ادبي در ايران سيماي يک حرکت ارادي و جمعي را بر اساس آيين نامه يي ِ از پيش پرداخته شده دارد و در کشور ما چنين حرکتي صورت نگرفته است و گويندگان ما همچنان به پيروي از مکتب هندي ادامه دادند. ه

مين سان پس از انقلاب مشروطه در ايران شعر آن سامان ساده، اجتماعي و جنبشي در برابر بيداد تاريخي آن سرزمين گرديد؛ ولي جنبش مشروطيت کشور ما که  آن را بيداد گرانه در نطفه خفه کردند نتوانست بر شعر ما اثر گذار باشد. ترديدي نيست که تلاش هاي محمود طرزي در نوسازي درونمايۀ غزل ارجناک بود، اما افکار نوين طرزي با همۀ تلاش هايش از يک سو نتوانست اثرگذار و فراگير گردد و از سوي ديگر نگاه طرزي به درونمايه هاي جديد در شعر به راه دادن صنعت جديد و دانشواژه هاي فن آوري در  شعر خلاصه مي گرديد و کمتر به نابساماني هاي اجتماهي متعرض مي گشت و در انديشه تحولي بنيادي در حوزۀ شعر بود. از همين رو غزل هاي طرزي راه نوي در ادبيات ما نگشود.

غزل نو يعني چه؟

غزل نو در ادبيات فارسي  در آغاز دهۀ چهل هجري خورشيدي جلوه گري مي کند و متأثر است از شعر نو فارسي يا به بيان ديگر شعر نيمايي. گفته مي شود که نخستين غزل نو را در ادبيات فارسي فروغ فرخ زاد گفته است که استقبالي است از غزلي از هوشنگ ابتهاج سايه با اين مطلع:

امشب به قصۀ دل من گوش مي کني 

فردا مرا چو فصه فراموش مي کني

بايسته است تا غزل فروغ را در اينجا باز بنويسيم تا خوانندگان بنگرند که اين شاعر چگونه با بيان تازه و استعاره هاي نو آيين به سراغ اين فابل شعري رفته است:

چون سنگ ها صداي مرا گوش مي کني

ســـــنگي و ناشنيده فراموش مي کنی

رگبار نوبهاري وخواب دريچه را

با ضربه هاي وسوسه مغشوش مي کني

 دست مرا که ساقۀ سبز نوازشست 

با برگــــ هاي مرده هماغوش مي کنـــــي

گمراه تر ز روح شرابي و ديده را

در شعله مي نشــــاني و مدهوش مي کني

اي ماهي طلايي مرداب خون من

خوش باد مســـتيت که مرا نوش مي کني

تو درۀ بنفــــــــــش غروبي که روز را

بر ســـينه مي فشـــاري و خاموش مي کني

در سايه ها فروغ تو بنشست ورنگ باخت

اورا به سايه از چه سيه پوش مي کني؟

نادر نادر پور و توللي نيز در همين سال ها به نوشتن غزل نو آغازيدند و ديگران نيز اين راه را کوبيدند و تا اين که غزلسرايي نوين، چون گوهر سفتۀ پذيرفته يي برگردن شعر معاصر آويخته شد. در کشور ما نيز، غزل نو در همان سال هاي آغازين دهۀ چهل چهره برافروخت و دلبري کرد. در آن سال ها آهسته آهسته  شعر نو در برابر عصبيت انعطاف ناپذير شعر قدمايي قد برافراشت و سر انجام موجوديت خود را ثابت ساخت و غزل نو نيز در برابر هجوم مرتجعان ادبي و کهنه گرايان تاريخ زده ايستاد و راهش را به سوي روشني و به سوي آينده گشود.

در سال هاي آغازين دهۀ چهل پا به پاي شعر نيمايي در ادبيات مان، نخسين آزمون هارا در سرايش غزل نو نيز مي توان گواه بود. محمود فاراني شاعر نو آوري که در آن سال ها، کارهاي ارجمندي در اين حوزه داشت و 8 غزل از وي در سال 1342 دردفتر «آخرين ستاره» انتشار يافت امروز که داراي رگه هاي نو آيين اند، صاحب اين قلم نيزکه در آن سال هفده سالگي را مي گذراند دست به ساختن غزل هايي از اين دست زد. استاد واصف باختري مي نگارد:

«در ميانه هاي دهۀ چهارم قرن حاضرخورشيدي، محمود فاراني که از پيشگامان تجدد ادبي انگاشته مي شد؛ چند غزل به شيوه و هنجاري نوآيين سرود و به نشر سپرد و در همين آوان غزل هايي از شاعر نزده ـ بيست  سالۀ هراتي که.... لطيف ناظمي امروز باشد؛ در صفحات ادبي يکي دو مجلۀ کابل خوش درخشيد بي آنکه  دولت مستعجل باشند که شادمانه بايد گفت آن نهالک هااکنون به درخت سايه گستر هميشه بهاري تغيير هيأت داده اند. در واقع فاراني و ناظمي در راهي گام نهاده بودند که بعد هااين راه و روش به نام نو غزلسرايي شهرت يافت»

از فاراني در سه مجموعۀ «آخرين ستاره»، «سفر در توفان» و «روياي شاعر» در مجموع يازده غزل چاپ شده است که اگر در برخي از اين غزل ها، عناصر و ابعادي نوجويي اندک اند ولي در پاره يي از آن ها لحن و شيوۀ تازه يي جلوه گري دارد.

نمونۀغزلي از فاراني:

نشسته قطرۀ مي بر لب هوس جويت

چو ژاله يي که سحرگاه بر گلاب افتد

 تن سپيد تو در ســـــرخ جامه مي ماند

به عکس ماه که در لاله گون شراب افتد

خزد نگاه تو اندردل شکستۀ من  

چو آذرخش که بر معبد خراب ا فتد                

 ز پشت پردۀ پندار زندگي زيباست 

مبـــــاد کز رخ اين اهرمن نقاب افتد

 نهفت اختر اميد من به ظلمت شب

چنان که شب به دل دره يي شهاب افتد

شبي بيا که دو بازوي تو به گردن من 

چو مار هاي ســــپيدي به پيچ وتاب افتد

من آن دم از تن سيمين تو بگيرم کام

که چشم مست تو از کيف مي خراب افتد

  

سال هاي فراواني گذشتند و شاعران ما روي خوش به غزل نو نشان ندادند و گويي قرار بود که نسل ديگري بر خيزد تا اين راه را بکوبد و بر غزل ما رنگ و بوي امروزين دهد و بر اندامش حله يي نو آيين اندازد. از پايان دهۀ شصت خورشيدي به بعد گواه چنين تحولي دراين قالبيم و : کاظم کاظمي شريف سعيدي، سميع حامد، حميرا نکهت، خالده فروغ، زهرا حسين زاده و دیگران کارهاي چشمگيري در اين قالب دارند و نسل نو خاسته با شيفتگي افزونتري راهي اين طريق است که ذکر نام يکايک شان، مثنوي را هفتادمن دفتر مي سازد.

برخي از ويژگي هاي غزل نو:

غزل تصويري يا غزل نو از نگاه قالب تفاوتي با غزل قدمايي يا غزل سنتي ندارد و آنچه  اسباب تفاوت آن رااز غزل سنتي مي سازد؛ عناصر ديگري است که بر مي شمريم:

1. درونمايۀ غزل نو از زندگي معاصر است؛ ميهن پرستي، آزادي خواهي، تقبيح جنگ، انسان دوستي،

سر انجام بازتاب رويداد هاي پيراموني از شمار اين مضامين اند. اگر ديروز غزل عاشقانه، عارفانه و قلندرانه داشتيم؛ امروز در کنار غزل عاشقانه،غزل اجتماعي و سياسي هم داريم.

2. زبان شعر امروز بيشتر روايتي است. شاعر گزارشگر رويداد هايي است که خود ديده يا شنيده است و يا امکان و قوع آن ها مقدور است. روايت او گزارشي است با زبان عاطفي و با جوهر شعري.

3. در غزل نو با آن که قالب ثابت است و نمي شکند اما هم از وزن هاي غريب گذشته که کمتر کار برد داشته استفاده مي شود و هم برخي از سخنوران با ترکيب و حتا توسع افاعيل به وزن هاي تازه يي دست يافته اند و ميزان اوزان عروضي را بالا برده اند.

4 . در غزل نو، قافيه هاي غير متعارف که نمو نۀ آن در گذشته وجود نداشته است به کار مي رود و شاعر بي هراس هر واژه را مي تواند به حيث قافيۀ شعرش انتخاب کند و محدوديتي در اين گزينش وجود ندارد.

5. هماهنگي در محور عمودي خيال يکي از ويژگي هاي ديگر اين گونه شعراست که شاعر پيوند انداموار بيت ها ها را بها مي دهد و مي کوشد تا گسستگي در محور عمودي شعر رخ ندهد. آن گونه که مي دانيم از حافظ به بعد اين پيوند آرام آرام به سستي مي گرايد و در مکتب هندي اين پيوند ازهم مي گسلد تا جايي که در شعر صايب هر بيت استقلال خود را دارد و ساز جداگانۀ خود را سر مي دهد.

6. در غزل نو، واژه ها به شاعرانه و غير شاعرانه جدا نمي شوند؛ واژه ها معمولي و غير معمولي نيستند. شاعر در فرايند واژه گزيني در کاربرد هر واژه مجاز است با اين شرط که متناسب با فضاي شعر باشد و شاعر ياراي آن را داشته باشد که براي واژه روح ببخشد و بتواند براي آن پروانۀ ورود بگيرد.

7. زبان غزل نو، تازه است. ديگر با زبان تکراري، بي روح و فوسيل شده نمي شود به سراغ درونمايه هاي امروزي شتافت. بايسته است تا زبان و تصوير و محتوي هماهنگ باشند و جستجو براي زبان استعاري، مجازي و کنايي نو، آيين سرشت غزل نو را مي سازد.

8. هرچند شگرد هايي چون حس آميزي، آشنايي زدايي و تصوير هاي پارادوکسي  مسبوق به سابقه است و در شعر کهن ما نيز پيشينه داشته است؛ اما غزل نو، سرشار از اين شگردهاست.

9. با آن که تخلص در غزل به اندازۀ عمر غزل سالخورده است شاعر غزلسراي امروز ترجيح مي دهد تا از آوردن نامش در پايان غزل اجتناب ورزد؛ زيرا و جود تخلص، مضمون غزل را خدشه مي زند.

گفتني است که امروز شاهد دستاورد هاي ارجناکي در حوزۀ غزل نو از سوي نسل نوبرخاسـتۀ خويشيم و ترديدي نيست که شاخه يي از غزل ها زيبا، استوار و انباشته از ادبيت اند اما با دريغ  شاخۀ ديگرآن به بحران هويت دچار هستند و در درونمايه، ساختار و زبان و بيان آن دشواري هاي فراوان راه دارد که بيشترينه برخاسته از بي ريشگي گويندگان آن است و بيگانه بودن آنان با ميراث ادبي کلاسيک مان که در فرصت هاي آينده به اين دشواري ها اشار ه خواهيم کرد.

جاي دارد که در پايان، غزلي از شاعر نوپرداز تواناي معاصر ـ  شريف سعيدي ـ را به عنوان نمونۀغزل نو يا غزل تصويري معاصر بازخواني کنيم:

 شب است دادبزن بانو سکوت سرد سترون چيست

 صدا صداست که مي پیچد دليل حنجره بستن چيست

تمام پنجره هايت کور، ميان گور خودت ماندي

و هيچگاه نفهميدي فروغ، آيينه، روزن چيست

سرود شعلۀ دلتنگي ز چشم هاي تو مي جوشد

گلوي تلخ تو مي داند که طعم بغض شکستن چيست

شبست با نخ آوازت بدوز پرچم عصيان را

وگرنه ماندن وپوسيدن ميان رشته و سوزن چيست

تمام منطق اين را که بر غروب تو مي خندند

شکافتم و نفهميدم که پيش منطق شان زن چيســـــت

هواي تازۀ باراني ميان باغچه مي پيچد

در اين هواي شکوفايي دليل پنجره بستن چيست؟

صفحهء گذشته

 
 


برای دیدن بهتر ویب سایت مجما شما صفحهء کمپیوتر خود را به 768*1024 هماهنگ سازید و از بروسر IE6 یا بلند تر استفاده نمائید!