مطالب این صفحه در تاریخ 03/13/2007  تازه شد!

مجتمع جامعهء مدنی افغانستان

مجما

مرام مجما تقويت و گسترش جامعهء مدنی در افغانستان است!

مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما

جامعهء مدنی چیست؟

جامعهء مدنی حوزه یی از نظریات و روابط اجتماعی است که میان دولت و خانواده قرار داشته و از چنان فعالیت های غیر اجباری نماینده گی میکند، که بر محور مصالح، اهداف و ارزش های مشترک می چرخند.
جامعهء مدنی شامل فعالان و نهاد های متنوع مدنی است که از نظر ساختار اداری، استقلال و توانمندی از هم فرق دارند.
جامعهء مدنی با توجه به سرشت و نقش مدنی آن در راستای صلح ارزش به سزایی دارد.

 

 اهداف مجما:
  • افزایش سهم گیری تمام بخش ها و اقشار جامعه افغانی در روند بازسازی، انکشاف و صلح در کشور
  • بلند بردن نقش و موثریت جامعه مدنی در موضوعات مهم کشور
  • تقویت و گسترش شبکه های مدنی
  • ایجاد هماهنگی و صدای واحد برای جامعۀ مدنی افغانستان در مسائل مهم سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی

 

         شما در اینجا هستید: صفحهء نخست >> مقاله ها >> "بهار"، ستایشگر آزادی

  

 

 

 

پرتو نادری

"بهار"
ستایشگر آزادی

 

    نخستين روز ثور يا ارديبهشت ماه هر سال ما را به ياد بهار، آن ستايشگر آزادي مي اندازد و مثل آن است كه بهار هر ساله سوگ "بهار"‌ را روي برگ برگ باغستان جان همه فارسي زبان جهان هموار مي كند.

شب سيزدهم ربيع الاول سال (1304) ق برابر با (1265) خورشيدي در خانوادهء حاج ميرزا كاظم صبوري كه از ناصر الدين شاه قاجار لقب ملك الشعرايي داشت، كودكي چشم به جهان گشود كه او را محمد تقي نام نهادند. ملك الشعرا حاج ميرزا محمد كاظم صبوري كه ميراث سخنوريش به ملك الشعرا فتح علي شاه (صبا) ميرسد، فرزند حاج محمد باقر كاشاني رييس صنف حرير بافان مشهد بود كه او فرزند عبدالقدير خارا باف كاشانيست.

پدر ميرزا محمد تقي بهار در مشهد تولد يافته بود و به مانند ساير برادران به دنبال پيشهء پدري و اجدادي نرفت، بل به تحصيل علوم ادبي و فراگيري زبان عربي و فرانسه پرداخت، فقه آموخت و شعر به سبك امير معزي ميگفت، در سرايش قصيده، مستمط، غزل و مثنوي استاد بود، ولي شعرش بيشتر ينه قصيده است.

حاج مرزا محمد كاظم صبوري را با شاعر سياح و تجارت پيشه (ميرزا نصر الله بهار شيرواني) موانست بسيار بود، شاعر سياح به سفر هاي دوري ميرفت و در باز گشت از سفر هايش به خانهء آنها مي آمد و از قضا در خانهء آنها به رحمت حق پيوست. محمد تقي. بهار تخلص خويش را از او گرفته است.

مادر بهار از يك خانواده، تجارت پيشه و اصيل گرجستانيست كه جد او از معارف گرجستان و از نژاد مسيحيان قفقاز بود كه در جنگهاي روس و ايران با جمع ديگري به وسيلهء عباس ميرزا نايب السلطنه به اسارت به ايران آورده شده و به دين اسلام در آمد با اين حال بهار نسل خود را از برامكهء بلخ مي داند:

منت خداي را كه من از نسل برمكم

بتوان شمرد جدو پدر تا فرامكم

جز خاندان حيدر كرار در جهان

يك خانواده نيست به تنظيم همتكم

در ملك خويش و در همه آفاق مشتهر

بر خانوادهء خود و بر خود مباركم

 

زندگي علمي بهار از همان سپيده دم كودكي آغاز يافت. او هنوز كودك چهار ساله يي بود كه او را جهت آموختن قرآن و زبان فارسي به مكتب خانه گي زن عمويش فرستادند. شش ساله بود كه خواندن و نوشتن را فرا گرفت و خواندن قرآن را آموخت و در هفت ساله گي شاهنامه را ميتوانست بخواند.

خانواده يي كه بهار در آن پرورش ميافت، كانون فروغناكي بود از معرفت، فضل و ادب. آن جا آشنايي او با شاهنامه، هفت گنبد، كتاب صد كلمهء رشيد الدين و طواط، تماشي دشت و دره و كوه، گلهاي زرد و بنفش و شقايقهاي پراگنده صحرا، خار بنان روييده ميان دشت، پرنده گان آواز خوان بيابان، مايه هاي اوليهء شعر را در او پديد آوردند، تا اين كه او نخستين سروده هاي خويش را شكسته و بسته به تقليد از شاهنامه بر حاشيه هاي كتاب شاهنامه نوشت. همان گونه كه آن روز ها چيز هايي را به نام نقاشي بر حواشي كتابها نيز رقم ميزد.

شايد بتوان گفت كه كار شاعري او از همين زمان آغاز يافته است يعني درست همان زماني كه كودكان ديگر تازه الفبا مي آموزند. اما بنا بر ياد داشتهاي خودش، هنگامي كه او هنوز ده ساله بود و همراه با پدر و مادر به سفر كربلا رفته بودند، از قضا شب هنگام در "بيستون" گژدم جراري در بساط آنها راه يافت، گژدم را با ضرب كفش كشتند و بهار ده ساله بيت زيرين را به آن مناسبت ميسازد و براي پدر ميخواند:

به بيستون چو رسيدم يك عقربي ديدم

اگر غلط نكنم از ليفند فرهاد است

بعد ها پدر اين بيت فرزند را بار ها در محافل دوستان به رسم استهزا ميخواند و خنديد.

دوران كودكي و نوجواني بهار مصادف بود با اضطراب مردم ايران و ناتواني دولت و ضعف مملكت و آشفته گي در كار ها و شكست پياپي ايران از همسايه گان مقتدر شمالي و جنوبي. مردم در آن روز گار وضع درد آوري داشتند و قانون نبود تا در سايهء چتر آن احساس امنيت و آرامش كنند. سرنوشت مردم به دست حاكمان خود كامهء ولايات افتاده بود. حاكمان گويي ولايات را خريده بودند و با مردم به گونه يي رفتار مي كردند كه گويي بنده گان زر خريد آنها هستند مردم هم چاره يي جز اين نداشتند كه هر طايفه، هر خانواده و هر قومي دسته ها و گروه هاي مسلح پديد آرند كه گاهي در برابر هم و گاهي هم در برابر حكومت شمشير ميكشيدند. اين مسأله آن ديناميزه بزرگ اجتماعي جامعه ايران را به هدر ميداد. رشد بهار با رشد چنين مسايل در جامعه به همراه بود. با اين حال او اصول ادبيات را نزد پدر آموخت و بعد كار آموزش خود را نزد مرحوم اديب نيشابوري از ادبا و شعراي مشهور و ساير فصلاي معاصر دنبال كرد. مقدمات زبان عربي و اصول كامل ادبيات فارسي را در مدرسه نواب در خدمت اساتيد آن تكميل كرد. به آموختن رياضي همان علم مجردي كه بسياري از شاعران ما شديداً از آن رم ميكنند پرداخت و نزد استادان معتبر آن روز گار در مشهد علم منطق را فرا گرفت. به تاريخ علاقهء فروان نشان ميداد و با خواندن مقاله هاي علمي و تحقيقي در مجله ها مصري نه تنها به آگاهي خويش در زبان عربي گسترش مي داد، بل با افكار جديدي از دنياي بيرون نيز آشنا ميگرديد.

امروزه شعر هاي فراواني در دست است كه بهار آنها را در سنين (13-14) ساله گي سروده است. او غالباً در اين مرحله توجهء خاصي به تسميط داشته و اشعار اساتيد كهن را تضمين ميكرده است. از آن ميانه ميتوان به نمونه هاي زيرين اشاره كرد.

كنون كه سبزه مزين نموده صحرا را

رسيده مژدهء گل بلبلان شيدا را

به باغ اگر نگري يار سرو بالا را

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

كه سر به كوه و بيابان تو داده اي مارا

و نمونهء ديگر:

دلبرا ره بنما تا به علامت بروم

از سر كوي تو باشور قيامت بروم

ورنه اين ره به خدا من به ندامت بروم

تو مپندار كزين در به ملامت بروم

دلم اين جاست بده تا به سلامت بروم

 

پدر كه از آغاز متوجه تربيهء فرزند بود و بهار را در كار شاعري تشويق ميكرد. بعداً‌ در اين امر كوتاهي نمود. چرا كه آرزو نداشت تا فرزندش شاعري پيشه كند. اين امر مصادف به روز گاري بود كه ناصر الدين شاه قاجار در گذشته بود و سكهء روز گار در كف اختيار مظفرالدين شاه افتاده و جامعهء ايران رو به سوي تحولات بزرگي به پيش ميرفت. پدر بر اين امر باور مند شده بود كه ديگر روز گار شاعري از رونق افتاده است و زود باشد كه حرفهء شاعري به كلي بيرونق گردد و صاحبان آن محتاج لقمهء ناني گردند. پس براي زنده گي كردن بايد به دنبال كسب و تجارت رفت.

روي چنين مسايلي بود كه او باري شاعر جوان را از رفتن به مدرسه باز داشت و در قيد ازدواج در آورد. تا اين كه براي امرار معاش سرو كار شاعر به كنج دكان بلور فروش كشانيده شد.

شاعر بر سر دو راهي قرار داشت كه در يك سو پدر برايش زنده گي تا جرانه آرزو ميكرد و اما خود نميتوانست با هر زنده گي پرتجمل، ولي تو خالي ساز گار بماند،‌انديشه هاي بلند انساني و هيجان تحول طلبي و شور خدمت به مردم، شكوه و جلال ظاهري و اساس هر زنده گي  مرفه يي را در نظر او و بسيار بيرنگ جلو ميداد. چنان كه اين امر حتي گاه گاهي پدرش را به تغيير عقيده واميداشت.

بهار هنوز (18) ساله بود كه به سال (1280) خورشيدي سايه مهربان پدر از سر او ناپديد شد و اين حادثه او را با چهرهء‌ واقعي زنده گي مقابل ساخت. بنا بر گفتهء خودش او پيش از فوت پدر نيز به تكميل معلومات خويش پرداخت و بر آن بود كه تا به تهران برود به كمك بزرگان دولت رهسپار فرهنگستان شود و به فرا گرفتن علوم جديد بپردازد، اما هماره از آرزو تا واقعيت فاصله ييست بسيار. مشكلاتي در برابر او چون ديوار ايستادند. از يك سو بي سرپرستي خانواده كه افزون بر همسر، مادر، خواهر و دو برادر كوچك نيز با او بودند كه مسووليت تدارك زنده گاني آنها و تربيهء كودكان به عهده اش افتاده بود.

از سوي ديگر جامعهء ايران در (1282)  يعني دو سال پس از در گذشت پدر شاعر، دستخوش انقلابهاي شد كه دگرگونيها و تاثيرات شگرفي را در جامعه پديد آورد و در هر سري شور ديگري انداخته بود.

تازه اين مسايل يگانه دشواريهاي زنده گاني شاعر نبودند، بل همين كه گامي فراختر و استوار تر به سوي سرزمينهاي نا مكشوف شعر و ادب ميگذاشت، آتشي در سينهء معاندان و حسودان تنكمايهء روز گار بر افروخته ميشد. جز شماري چند از اساتيد و فضلاي خراسان ديگر همه گان بر سر انكار او بودند و شاعري او را باور نداشتند و اين سخن ياوه را بر هر كوي و هر برزن يك صدا سر داده بودند كه اين جوان شعر هاي پدر را به نام خود ميكند و به نام خود ميخواند.

كار بهار به آزمون كشيده شد و او را هر روزه امتحان ميكردند و اما اين آزمونها آتشي بود انبوه از هيمهء نفرت، كينه ورزي و شك و ترديد كه ميباييست شاعر جوان چنان ساووش از درون آن پيروز مندانه به در آيد. به مناسبتهاي گوناگون از او ميخواستند تا شعري بسرايد. او ميرفت و ميسرود. مطلعي از قصايد استادان كهن شعر فارسي دري را برايش ميدادند تا در آن وزن و آن قافيه شعر بسرايد. او ميرفت و ميسرود و مجاب شان ميكرد. اما حسادت را پاياني نيست. آنها نغمهء ناجور ديگري سر دادند و رشتهء حسادت را او نوع ديگر تاب دادند و گفتند كه گويا اين شعر ها را كس ديگري برايش ميسرايد و شماري هم مي گفتند كه اين شعر ها را مادرش ميسرايد.

بناءً نوع ديگري امتحان را به ميدان آوردند و از بهار جوان في البديهه شعر ميخواستند و سخت دشمنانه و بي آرزم واژه گاني بافته از آسمان و ريسمان را برايش ميدادند تا از آنها شعر بسازد مثلاً باري برايش گفتند تا با استفاده از واژه گاني تبيح، چراغ، نمك، چنار رباعي بسازد و هر كلمه را در يك مصراع آن به كار گيرد.

بهار في المجلس سرود:

با خرقه و تبيح مرا ديد چو يار

گفتا از چراغ زهد نايد انوار

كس شهد نديد ست در كان نمك

كس ميوه نچيدست از شاخ چنار

و يا با واژه گان خروس، انگور، درفش و سنگ اين رباعي را ساخته بود:‌

برخاست خروس صبح بر خيز اي دوست

خون دل انگور فگن در رگ و پوست

عشق من و توقصه مشت است و درفش

جور تو و دل صحبت سنگ است و سبوست

بهار با طبع رواني كه داشت گاهي هم از چنين كلمه ها شعر هاي آميخته با طنزو هجا به آنها تحويل ميداد و بدينگونه سر انجام دهان گشادهء حسودان را توانست كه ببندد و نور حقيقت را در ذهن تنبل و دير باور آنان بتاباند.

در همين ايام بود كه در مشهد آوازهء سفر مظفرالدين شاه به خراسان شايع شد. بهار براي آن كه سمت ملك الشعرايي خود را پس از پدر تثبيت كند و خود را به شاه بشناساند، اولين قصيده خويش را براي عرضه داشتن به شاه با مطلع زيرين سرود:‌

رسيد موكب فيروز خسرو ايران

ايا خراسان دگر چه خواهي از يزدان

او در پايان قصيده از حسودان و معاندان به شاه شكوه مي كند و خطاب به آنان ميگويد:‌

تو سبك من نشناسي ز شاعران ديگر

چرا ز بيخردي بر نهيم اين بهتان

پس از صبوري اينك منم كه شعر مرا

برد به هديه به جاي متاع بازر گان

به خرد سالي آن سان چگامه سرايم

كه سالخورده سخندان سرودنش نتوان

همينگونه هم شد او پس از پدر لقب ملك الشعرايي يافت و مواجب پدر نيز براي او داده شد. اما ناگفته نبايد گذاشت كه تنها زوق شاعري نبود كه دنياي رنگين بلور ها را در نظر بهار بيرنگ و حقير جلوه ميداد، بل ذوق سياست و اشتراك در تحولات سياسي- اجتماعي نيز در تكوين شخصيت او تاثير بزرگي داشت.

چنان كه پس از در گذشت پدر چنان شخصيت مستقل و آزاد وارد ميدان پر هياهوي زنده گي سياسي شد و به صف انقلابيون پيوست. براي آن كه موج را و تومان را با بستر كوچك و تنگ جويباران كاري نيست و نميتواند هم باشد.

در ميان سالهاي (1284-1285) خورشيدي او نخستين مقاله هاي سياسي، اشعار و ترانه هاي محلي خود را كه در آنها از مشروطيت جانبداري ميشد و محمد علي شاه قاجار را به مذمت ميگرفت، نوشت و سرود. او در اين هنگام يكي از آنهاي بود كه در خراسان از وضع كشور راضي نبود و در انجمنهاي سري، سرو سري داشت.

او اين نبشته ها و شعر ها را بدون امضأ در روز نامه هاي خراسان كه محرمانه به زير چاپ ميرفت به دست نشر ميسپرد و در حقيقت ميتوان اين سالها را سالهاي فعاليت اجتماعي – سياسي بهار دانست.

جدال محمد علي شاه با ملت دير نپاييد و با پيروزي ملت به پايان آمد و اما در ميان سران مشروطيت دو دسته گي پديد آمد. شماري به حركتهاي تند باور مند بوند و شماري هم به حركتهاي اعتدالي. با اين حال در مشهد حزب تند رو دموكرات قدرت بيشتري يافته بود. زماني كه در (1286) خورشيدي كميتهء حزب دموكرات در خراسان انتخاب شد. بهار يكي از اعضاي آن بود او بعداً‌ روز نامهء نو بهار را در (1288) با امتياز و مسووليت خودش كه ناشر آرأ و انديشه هاي حزب بود، در مشهد انتشار داد.

بهار در نبشته ها و مقاله هاي خود در اين روز نامه مردم را از خطر شكست مشروطيت و مداخلهء روسهاي تزاري بر حذر ميداشت و آنها را در روشنايي حقيقت قرار ميداد. پيش بينيها او به حقيقت پيوستند. مداخلهء روسهاي ترازي سبب بسته شدن مجلس دوم شد. ژنرال كنسول روس تزاري مانع انتشار روز نامه گرديد. حتي او با استفاده از ساير دسته هاي مرتجع و مخالفان تجدد در ميان مردم بر ضد شاعر جوان كه ديگر نويسنده شناخته شده و شجاع روز گار خود نيز بود، توطئه هايي پديد آورد تا آن جايي كه عده يي او را تكفير كردند.

بعداً در سال (1290) خورشيدي، بهار دست به انتشار روز نامهء "تازه بهار" زد كه مدتي به سر دبيري يكي از برادرانش به چاپ مي رسيد تا اين كه بنا به دستور وزير امور خارجهء وقت از نشر باز ماند.

سالهاي جنگ بين المللي اول بود. مبارزات مطبوعاتي ملك الشعرا شدت بيشتر يافته بود و او از روي هر نيرنگ و دسيسه يي پرده مي افگند و حقيقت را براي مردم باز ميگفت. اين امر در (1292) سبب زنداني شدن او شد. ولي بعداً‌از سوي مردم سرخس به مجلس شورا فرستاده شد و بدينگونه به مجلس سوم راه يافت.

در همين زمان بود كه نشرات روز نامهء نو بهار را دو باره در تهران از سر گرفت.

در سال (1294) به "بجنورد" تبعيد شد و شش ماه تمام در تبعيد گاه ماند. تا اين كه دو باره به تهران برگشت "انجمن دبي دانشكده" را پي افگند كه به سال (1297) اولين شمارهء مجلهء ادبي – سياسي دانشكده به همت او از چاپ بر آمد با دريغ كه بيشتر از يك سال نتوانست عمر كند.

مجله ناشر افكار انجمن ادبي بود و منظور از نشر آن همانا تجديد نظر در ادبيات فارسي دري بر بنياد تغييرات و تحولات ادبيات اروپا بود.

جالبترين مقالهء شمارهء اول زير عنوان "منظور ما" خود يك بيانيه به شمار ميرفت كه با همكاري بهار و ادباي بر جستهء ايران نظير سعيد نفيسي و عباس اقبال آشتياني و رشيد ياسمي نوشته شده بود. اين مجلهء وزين در دورهء كوتاه انتشار خويش در تنوير و گسترش زبان ادبي و موضوع ادبيات نقش مهم و شايسته ي را انجام داده است. مجله كانون فروغناكي بود كه انبوه از نويسنده گان، شاعران و خامه به دستان با رسالت به دور آن جمع بودند. بهار به مجلس چهارم نيز راه يافت كه اين دوره با بحران سلطنتي قاجاريه وجدالهاي سياسي همراه بود و بهار در گروه اقليت مجلس بود كه با وجود مشغله هاي فكري فراوان شبانه براي هفت روز نامه سرمقاله مينوشت.

همينگونه در دورهء پنجم از ترشيز و در دوره ششم از تهران به مجلس شوراي ملي فرستاده شد. اما بعد از ختم دورهء ششم با ميل و رغبت از سياست كنار رفت و وقت خود را وقف خدمات فرهنگي ساخت. به كار تدريس تاريخ ادبيات كهن ايران پس از اسلام در دارالمعلمين عالي و بعداً‌ به تدريس سبك شناسي در دانشگاه پرداخت، كه پيش از آن چنين كرسيي در دانشگاه تهران وجود نداشت.

بهار به نوشتن و تصحيح متون تاريخي و تأليف كتب درسي مشغول ميشود و با دريغ كه فتنه روز گار هنوز از پاي ننشسته است. چنان كه در (1311) باز بهار را در پشت ميله هاي زندان جاي ميدهند و بعد تر به اصفهان تبعيدش ميكنند، ولي قلم اين يار و همدم هميشه گي اش همچنان با اوست. او پيوسته در حضر و سفر در آزادي و قيد مينويسد و ميسرايد. چنان كه به قول خودش در حدود (6-7) هزاربيت شعر در همين تبعيد گاه سروده بود.

زنده گي بهار هميشه توأم با نگراني و ناراحتي و آزار حاسدان و كينه ورزان بوده است. حتي يك مرتبه به طور خيلي جدي با زمينه سازي قبلي وسايل قتل او را فراهم كردند. روزي كه قرار بود مجلس به انقراض سلسلهء قاجاريه راي بدهد براي اين هدف نا پاك تعيين شده بود و اما در اين ماجرا واعظ قزويني كه شباهت زيادي به بهار داشت به جاي او كشته شد.

بهار با آن كه بعد از دورهء ششم از سياست كناره كرد، ولي باز هم در دوره پانزدهم از تهران به مجلس رفت و رياست فراكسيون دموكراتها را به عهده گرفت. در سال (1324) خورشيدي در زمان نخست وزيري مرحوم احمد قوام، بهار به مقام وزارت فرهنگ رسيد و خود در اين رابطه مينويسد:

"آخر وزير شدم واي كاش قوام مرا به وزارت دعوت نميكرد و آن چند ماه شوم را كه بي هيچ گناه و جرمي در دوزخم افگنده بودند نميديدم."

كار وزارت چند ماه بيش ادامه پيدا نمي كند و در اثر وقايع آذربايجان از وزارت كناره ميگيرد و مينويسد!

"مشقت و رنج و عذاب روحي بي نهايت بود و من بيد رنگ پاي استعفا نامه را مضأ كردم."

بهار به خانه بر ميگردد و به گفتهء خودش آن جا مي افتد و در اوايل زمستان احساس ميكند كه سينه اش ناراحت است. با آن كه بضاعت چندان هم در بساط ندارد به سال (1326) خورشيدي به سويس مي رود تا باشد صحت خويش را باز يابد. چنان كه تا (1328) آن جا ميماند و هنگامي كه به ايران بر ميگردد به تعبير مردم بهار ديگر "آفتاب لب كوه" شده بود.

هر چند از او تقاضا هاي ميشود تا مسؤوليتهايي را به عهده گيرد، ولي ديگر فصل بهار زنده گي از "بهار" كوچ كرده است. پيري و ناتواني و بيماري شاعر ستايشگر آزادي را در انقياد خويش در آورده است. روز تا روز آفتاب عمر او در پشت تپه هاي راز ناك مرگ فرو ميرود. تا اين كه پس از يك هفته جدال درد ناك و غم انگيز با مرگ، در نخستين روز ارديبهشت ماه (ثور) سال (1330) خورشيدي چشم از جهان پوشيد. خداوند (ج) روحش را غريق درياي بيكرانهء رحمت خويش كنار!

***

در يك صبحگاه بهاري وقتي كه خبر اندوهبار مرگ شاعر را اعلام نمودند، نفسها در سينه ها بند آمد و افكار متوجه اين حقيقت تلخ شد كه زبان فارسي دري يكي از نابغه هاي بزرگ خود را از دست داده است.

بهار مرد جذاب و خوش بيان بود. شنونده را به خوبي زير تاثير و نفوذ كلام خويش قرار ميداد. مردي بود سخت مبارز و كار دان. در برابر هر دشواري ايستاده گي ميكرد. شاعري بود بلند انديشه و والا قريحت و سياستمداري بود نيرومند و دور انديش.

حقيقت را ميپذيرفت و با وجود آن كه خود يكي از شاعران بزرگ قصيده سراي معاصر بود در مقابل شعر جديد (شعر در وزن نيمايي) ابرو در هم نميكشيد و روي ترش نميكرد. چنان كه در سال (1325) در نخستين كنگره نويسنده گان ايران به هنگامي كه خود وزير فرهنگ بود در خطابهء خويش با صراحت تمام گفت:

" حيات عبارت از جنبش و فعاليت است و حيات ادبي نيز همواره در گرو فعاليتها و جنبشها بوده و از اين رو حركت انقلابي خواه اجتماعي، خواه فكري و عقلي موجب ترقي ادبيات و باعث بروز و ظهور ادبا و نويسنده گان شده و ميشود."

او در همين خطابهء تاريخي خويش همچنان گفته بود:‌

"ما اكنون بر سردو راهي تاريخ قرار داريم. راهي به سوي كهنه گي و توقف و راهي به طرف تازه گي و حركت و هر گوينده و نويسنده كه مردم را به سوي آينده و جنبش و حيات هدايت نمايد و صنعت او حقيقي تر و غم خوارانه تر باشد، كالاي او در بازار آتيه رايج تر و مرغوب تر خواهد بود.

آقايان! توقف و طفره در طبيعت محال است. هستي عبارت از حركت است. هر متفكر و نويسنده كه هوا دار توقف و محافظت وضع حاليه باشد. با دليل منطقي بايد اذعان كند كه رو به عقب ميرود و هر كه در زنده گي رو به عقب رفت، به سوي مرگ شتافت. خاصه اديب و گوينده كه بايد همواره به مسافات بعيده پيشاپيش قوم حركت كند تا قوم را كه فطرتاً‌ دير باور و مايل به توقف است قدري پيشتر بكشد."‌

او به همينگونه در يكي از خطابه هاي ديگرش ميگويد كه:

"ما همانطور كه نميخواهيم شعر را از پيروي كلاسيك منع كنيم. نميخواهيم آنان را از پيروي شعر سپيد (بي قافيه و بي وزن) هم منع نماييم. ما بايد گوينده گان را آزاد بگذاريم كه هنر نمايي كنند." اين گفته هاي تاريخي و هشدار دهنده از آن مرديست كه قصيده اين كهنسالترين قالب شعر فارسي دري را به مرز هاي وسيعي از كمال رسانده و در تاريخ ادبيات به حيث آخرين علم افراز قصيده سرايي تثبيت شده است. به راستي كه او يكي از چند تن قصيده سرايان طراز اول ادبيات معاصر است كه زبان فخيم قصيده را در مكتب خراساني يك بار ديگر برگ و بار تازه يي بخشيدند.

از اين خطابه در كشور ايران نيم قرن و يك دهه سپري ميشود. با دريغ در كشور ما هنوز جاي چنين خطابه يي همچنان خاليست و چنين مينمايد كه كلاسيك گرايان ما تا هنوز كه بشريت وارد قرن (21) شده است، جرأت تاييد تحولات ادبي را ندارند و با تحجر ادبي چنان خو نموده اند كه ميخواهند سرعت نور را با مقياسهاي گام اشتر اندازه كنند.

چرا شاعري چون بهار كه اوج كارش قصيده است با تحولات ادبي و خاصتاً‌ شعر در اوزان نيمايي و حتي شعر سپيد از در مخاصمت پيش نمي آيد و دستور نميدهد كه اولاً وزن مناسب بعداً قافيه مناسب، كلمه هاي مناسب و موضوع مناسب را بايد شاعر از قبل در نظر داشته باشد تا بعداً‌ شعر بسرايد؟ مسلماً پاسخ در اين جاست كه بهار يك شخصيت تثبيت شده و آگاه ادبي و علمي بود و بدون ترديد چنين شخصيتهايي از تحولات ادبي هراسي در خود احساس نميكنند. براي آن كه هراس و مخالف با تحول علمي و ادبي كار شخصيتهايست كه به گونه تصادفي و يا هم با قلدري هايي خود را بر جامعهء فرهنگي يك كشور تحميل ميكنند و باز هم به گفته روان شاد ملك الشعرا بهار هر كس كه در زنده گي رو به عقب رفت به سوي مرگ شتافت. خاصه اديب و گوينده كه بايد همواره به مسافات بعيده پيشا پيش قوم حركت كند..."‌

ملك الشعرا بهار در كليت داراي يك شخصيت چندين بعديست كه شايد بتوان شخصيت علمي، فرهنگي او را در ابعاد زيرين مشخص ساخت.

1-     بهار ، شاعر بزرگ قصيده سرا.

2-     بهار، شخصيت آگاه و پر تحرك سياسي.

3-     بهار، پژوهشگر نستوه زبان و ادبيات شناسي.

4-     بهار، خبر نگار نو آور و مروج نوع نثر نوين در مطبوعات.

5-     بهار ، مورخ.

6-     بهار، مترجم آثار ادبي.

بهار (68) سال زنده گي كرد كه پيوسته در زنده گي او حادثه پشت حادثه چنان سايه پشت سايه مي  آمد، ولي با اين حال او هيچگاه قلمش را زمين نگذاشت و تا آن جا كه توان داشت سرود و نوشت و آثار گران ارجي از خويش به ياد گار گذاشت كه در ذيل شماري از آنها را ياد دهاني ميكنيم.

1-     ديوان شعر كه بنا بر قولي در بر گيرندهء (30-40) هزار بيت است.

2-     كتاب سبك شناسي يا تطور نثر زبان فارسي در سه جلد.

3-     تاريخ تطور نظم فارسي (ناتمام) كه به اهتمام تقي بينش بار اول و به اهتمام علي قلي بختياري بار دوم به چاپ رسيده است.

4-     نيرنگ سياه يا كنيزان سپيد دامان.

5-     تاريخ احزاب سياسي.

6-     تاريخ انقلاب روسيه و لنين.

7-     زنده گينامهء ماني.

8-     زنده گينامهء محمد ابن جرير طبري.

9-     زنده گينامهء سيد حسن مدرس.

10- شعر در ايران، چاپ شده در مجلهء مهر (1313).

11- خط و زبان پهلوي در روز گار فردوسي. چاپ شده در فردوس نامه مهر.

12- تاريخ طبري، ترجمه.

13- بهار و ادب فارسي در دو جلد به تدوين محمد گلبن (مجموعهء صد مقاله).

14- ياد گار زيران ترجمه از پهلوي.

15- درخت آسور يك ترجمه از پهلوي.

16- درخت آسوريك ترجمه از پهلوي.

17- كتب ادبي  دبيرستانها كه با شماری  از استادان ديگر نوشته شده اند.

 به همينگونه كتب زيرين را تصيحي نموده و بر آنها حواشي نوشته است:

18- مجمل التواريخ و القصص از آثار قرن ششم هجري.

19- جوامع الحكايات و لوامع الروريات از محمد عوفي.

20- تاريخ سيستان.

21- رسايل افضل الدين كاشاني مشهور به بابا افضل.

و شايد هم آثار و نوشته هاي ديگر كه بايد جستجو شود.!

صفحهء گذشته

 
 


برای دیدن بهتر ویب سایت مجما شما صفحهء کمپیوتر خود را به 768*1024 هماهنگ سازید و از بروسر IE6 یا بلند تر استفاده نمائید!