مطالب این صفحه در تاریخ 05/10/2011  تازه شد!

مجتمع جامعهء مدنی افغانستان

مجما

مرام مجما تقويت و گسترش جامعهء مدنی در افغانستان است!

مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما

جامعهء مدنی چیست؟

جامعهء مدنی حوزه یی از نظریات و روابط اجتماعی است که میان دولت و خانواده قرار داشته و از چنان فعالیت های غیر اجباری نماینده گی میکند، که بر محور مصالح، اهداف و ارزش های مشترک می چرخند.
جامعهء مدنی شامل فعالان و نهاد های متنوع مدنی است که از نظر ساختار اداری، استقلال و توانمندی از هم فرق دارند.
جامعهء مدنی با توجه به سرشت و نقش مدنی آن در راستای صلح ارزش به سزایی دارد.

 

 اهداف مجما:
  • افزایش سهم گیری تمام بخش ها و اقشار جامعه افغانی در روند بازسازی، انکشاف و صلح در کشور
  • بلند بردن نقش و موثریت جامعه مدنی در موضوعات مهم کشور
  • تقویت و گسترش شبکه های مدنی
  • ایجاد هماهنگی و صدای واحد برای جامعۀ مدنی افغانستان در مسائل مهم سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی

 

         شما در اینجا هستید: صفحهء نخست >> مقاله ها >> واژه و آفرینیش

  

 

 

 

پرتو نادری

واژه و آفرینیش

 

      زبان ژرفترين و استوار ترين وسيلة پيوند و تفاهم در ميان انسانهاست. نوع نظامي است که « واژه» کوچکترين واحد يا جز آن را تشکيل مي دهد ، يعني   هر واژه  مفهوم جداگانه يي را شامل نظام زبان مي سازد.

درين تعريف واژه تجسم مادي و عيني « مفهوم» است. ما وقتي واژه يي را روي صفحة کاغذ مي نويسيم در حقيقت مفهومي را متبلور ساخته ايم.  به زبان ديگر اگر  نظام زبان واژه ء بدون  مفهوم را درخود نمي پذيرد  در جهت ديگر مفهوم ،  بدون واژه نيز  نمي تواند عينيت  وتشخص  يابد.

واژه افزون بر اين که سنگ بناي هستي زبان را مي سازد. در شعر و ادبيات که شکل متعالي زبان است يگانه افزاريست که در دست شاعر و نويسنده قرار دارد. چون سر انجام شاعر و نويسنده جهت تجلي، عاطفه، تخيل و انديشة خويش دست به دامن واژه گان مي زند .

انسان ابتدايي در جريان تعميم و شناخت خويش از محيط پيرامون، آن گاه که قدرت نام گذاري اشيا را پيدا کرد، در حقيقت نوع جهان تازه يي نيز ايجاد نمود. او اشيا ر ا نامگذاري کرد و  اشيا با اين نامگذاري نوع تشخص و هويت تازه يافتند.

امروزه واژه گان در نظام زبان بخش اعظم معنويت و هويت انسان را در خود جذب کرده است، واژه گان نه تنها به اشيا هويت تازه مي بخشند و آن هويت را منتقل مي سازند، بل بار معنويت وهويت انسان را نيز بر دوش دارند .  هر واژه در شعر يا يک اثر ادبي ديگر ، تنها و تنها  همان واژه يي نيست که ما  آن را در قاموس ها مي بينيم ؛ بلکه واژه ها در آثار ادبي گذشته ازاين که مفاهم تازه و استعاري مي توانند پيدا کنند ، در  جهت ديگر بخشي از هستي معنوي آفرينشگر اثر را نيز با خود  انتقال مي دهند . از اين نقطه نظر واژه ها در آثار ادبي گاهي هويت کاملاً جداگانه  با آن چيزي پيدا مي کنند  که در قاموس ها  دارند .

واژه گذشته از اين که روشن ترين وسيلة پيوند در جامعة انساني است و جامعة انساني به وسيلة اين پيوند مفهوم مشخص خود را پيدا ميکند؛ بل وسيلة پيوندي در ميان پروردگار عالميان و انسانها نيز است.

پيامبر اسلام، چهل ساله بود و در غار حرا بود که نخستين دستور پروردگار عالميان توسط حضرت جبرئيل( ع) اين گونه برايش فرستاده شد: « اقرء باسم ربک الذي خلق، خلق الانسان من علق» يعني« بخوان به نام پروردگارت که آفريد انسان را از خون بسته!» بدينگونه نخستين سپيده دم پيوند پيامبر با خداوند(ج) پس از بعثت در فروغ طلوع واژه گان رنگ گرفته است.

حضرت پيامبر دستور مييابد که : بخوان! ما مي دانيم که خواندن چيزي نيست جز جاري ساختن زلال واژه گان بر زبان. پيامبر واژه گاني را که از سوي خدا فرستاده شده و به اين وسيله او را به خواندن امر مي کند، بر زبان جاري مي سازد و بدينگونه رابطه ميان پروردگار و پيامبر با حلة واژه گان تنيده مي شود.

خداوند در کتاب آسماني خويش قرآن در سورة « ن و القلم و ما يسطرون» قلم را ستايش مي کند و به آن سوگند ياد ميکند.  اگر واژه، مفهوم را متجلي مي سازد و به زبان ديگر اگر مفهوم  درجامهء  واژه ، عينيت مي يابد ، بايد در نظر داشت که  واژه  خود  به وسيلهء قلم است که شکل مي گيرد و متجلي مي شود.

اين سلسله ما را به آن سرچشمه يي  مي رساند که  همه چيز  از او هستي يافته است . مولانا جلال الدين محمد بلخي در دفتر چهارم  مثنوي معنوي در تمثلي اين گونه به اين امر  اشاره مي کند :

مورکي بر کاغذي ديد او قلم

گفت با مور ديگر اين راز هم

که عجايب نقش ها آن کلک کرد

همچو ريحان و چو سوسن زار و رد

گفت آن مور اصبعست آن پيشه ور

وين قلم در فعل فرعست و اثر

گفت آن مور سوم کز بازو است

که اصبع لاغر ز زورش نقش بست

همچنين مي رفت بالا تا يکي

مهتر موران فطِن بود اندکي

گفت کز صورت مبينيد اين هنر

که بخواب و مرگ گردد بي خبر

صورت آمد چون لباس و چون عصا

جز به عقل و جان نجنبد نقشها

بي خبر بود  او که  آن عقل و فواد

بي زتقليب خدا باشد جماد

يک زمان از  وي عنايت بر کند

عقل زيرک ابلهي ها مي  کند

 

واژه بدون قلم هنوز پريشان است، چنين به نظر مي آيد که واژه هنوز چيري کم دارد، هنور در نقصان است و قلم است که او را کامل مي سازد، متجلي مي سازد و عينيت مي بخشد.

با قلم است که مي توان کلامي را، سخني را و واژه يي را بر صفحة کاغذ رقم زد و پيام آن را به ديگران انتقال داد.

مولانا عبدالرحمان جامي در اورنگ هفتم ( خرد نامة سکندري)، سخن را فرود آمده از آسمان ها مي داند، که نهايتاً قلم از برکت او هستي يافته است:

سخن از آسمانها فرود آمدست

به اقليم جانها فرود آمدست

گشاده ز اقليم چون پر و بال

چو طاووس در جلوه گاه خيال

بود تابش ماه و مهر از سخن

بود گردش نه سپهر از سخن

دو حرفند از دفترش کاف و نون

به هستي شده نيست را رهنمون

سخن گر نبودي نبودي قلم

به لوح بيان سر نسودي قلم

قرآن يگانه کتاب آسماني نيست که قلم در آن ستايش شده و بالوسيلة آن به واژه و کلام ارج گذاشته شده است؛ بلکه در کتب آسماني ديگر نيز بدين امر اشاره ها و تاکيد هاي روشني وجود دارد.

در انجيل يوحنا در رابطه به واژه و کلام آمده است:

«در ازل کلام بود، کلام با خدا بود، کلام خود خدا بود، از ازل کلام با خدا بود، همه چيز به وسيلة او هستي يافت و بدون او چيري آفريده نشد، زنده گي از او به وجود آمد و آن زنده گي نور آدميان بود، نور در تاريکي ميدرخشيد و تاريکي هرگز بر آن پيروز نشده است.»

در انجيل کلام از چنان مرتبتي برخوردار است که از ازل با خداوند است و خداوند هيچ چيز را بدون او هستي نبخشيده است؛ بل همه چيز و حتي زنده گي از او هستي يافته است. به همينگونه در کتاب آسماني تورات در سفر پيدايش ميخوانيم :

« و خدا گفت روشنايي بشود، روشنايي شد، و خدا روشنايي را روز و تاريکي را شب ناميد.»

در آفرينش جهان بر بنياد تورات، آفريدگار فقط گفته است که روشنايي بشود و روشنايي به وجود آمده است. گفتن روشنايي به خاطر ايجاد روشنايي، همان هستي بخشيدن است ذريعة« واژه». استفاده از زبان است براي ايجاد چيزي. وقتي مفهومي در جامة واژه هستي مييابد در حقيقت هويت و شناسنامة خود را به دست مي آورد. مثلاً آن گونه که در تورات آمده است، خداوند فقط گفته که روشنايي بشود، روشنايي پديد آمده است. يعني با استفاده از واژة روشنايي ، هستي روشنايي را پديد آورده است.

و باز هم در تورات: « و خدا روشنايي را روز ناميد و تاريکي را شب ناميد.» ناميدن روشنايي به روز و تاريکي به شب خود هستي بخشيدن است به شب و روز. يعني با ناميدن تاريکي به شب و روشني به روز است که شب و روز هستي و هويت خويش را پيدا مي کنند. مسلماً که ناميدن و گفتن خود استفاده کردن است از کلمه.

در قران نيز خداوند کون و مکان را به حرف « کن » هستي بخشيده است .

ابوالمعاني ميرزا عبدلقادر بيدل   دريکي از ترکيب بند  هاي خويش که به بيان آفرينش هستي پرداخته است ،          اين گونه به اين امر اشاره دارد :

به نام آن صمد بي چگونهء  يکتا

که کرد کون و مکان را به حرف کن پيدا

در آن زمان که نبود اززمانه آثاري

برون علم و عيان بود ذات او تنها

نه در حقيقت بحتيتش خيال شيون

نه بر صحيفهء ذاتيتش خط اسما

به خويشتن نظري کرد خود به خود بنمود

حقيقت همه اشيا به ذات خود يکجا

در ادبيات گرانبار و کم بديل زبان فارسي دري، ارج گذاري به مقام سخن چنان سنت جليلي، در ميان شماري از شاعران و سخن پردازان والا مرتبت و بلند انديشه در درازناي سده ها پيوسته ادامه داشته است. حکيم نظامي گنجه يي در اثر گران سنگ خويش« خمسه» در مثنوي « مخزن الاسرار» اندر باب قلم و سخن، اين گونه سروده است:

جنبش اول که قلم بر گرفت

حرف نخستين ز سخن در گرفت

پردة خلوت چو بر انداختند

جلوت اول به سخن ساختند

چون قلم آمد شدن آغاز کرد

چشم جهان را به سخن باز کرد

بي سخن آوازة عالم نبود

اين همه گفتند و سخن کم نبود

خط هر انديشه که پيوسته اند

بر پر مرغان سخن بسته اند

گر چه سخن خود ننمايد جمال

پيش پرستندة مشت خيال

ما که نظر بر سخن افگنده ايم

مرده اويم و بدو زنده ايم

گر نه سخن رشتة جان تافتي

جان سر اين رشته کجا يافتي

ملک طبيعت به سخن خورده اند

مهر شريعت به سخن کرده اند

ابوالمعاني ميرزا عبدالقادر بيدل ، پيوسته شاعران مداح را نکوهش ميکرد و باورمند بود که شاعران و نويسنده گان چاپلوس، متملق و مدحيه سرا کار هاي زشت صاحبان قدرت را توجيه ميکنند و کلمات و معاني زيبا را با ريختن به پاي قدرتمندان،  رو سياه مي سازند؛

اي بسا معني روشن که زحرص شعرا

خاک جولانگة اسب و خر صاحب جاه است

بيدل مقام و مرتبة سخن را در مثنوي« محيط اعظم» اين گونه بيان ميکند:

صداييست پيچيده در کاينات

که پر کرده از شوق ظرف جهات

کدامين صدا نغمه يي ساز کن

همان دستگاه ظهور سخن

درين بزم هر جا دلي ميتپد

به ذوق سخن بسملي مي تپد

سخن چيست آن معني بي نشان

که جايي خموشيست، جاي بيان

سخن تا نگرديد معني بيان

نه نام آشکارا شد و ني نشان

سخن گشت آيينة نيک و بد

سخن کرد افشاي جهل و خرد

سخن خاک را رنگ جان داده است

چو من خامشي را زبان داده است

به انکار اوهيچ کس ره نبرد

مگر آن که ختم نفس کرد و مرد

به وصف سخن نيست ياراي من

مگر وصف خود، خود بگويد سخن

بر بنياد چنين پاية بلند و شکوهمند سخن است که حکيم نظامي گنجه يي سخن پردازان را بلبل عرش ميداند. البته آنهايي را که مرتبت آسماني واژه گان را دريافته اند. نظامي در مقام مقايسه ، نظم را بر نثر برتري ميدهد:

قيافه سنجان که سخن بر کشند

گنج دو عالم به سخن در کشند

خاصه کليدي که در گنج راست

زير زبان مرد سخن سنج راست

بلبل عرش اند سخن پروران

باز چه مانند به آن ديگران

ز آتش فکرت چو پريشان شوند

با ملک از جملة خويشان شوند

پردة رازي که سخن پروريست

سايه يي از ساية پيغمبريست

از پي لعلي که بر ارد ز کان

رخنه کند بيضة هفت آسمان

شعر ترا سد ره نشاني دهد

سلطنت ملک معاني دهد

با دريغ که همواره چنين نبوده است؛ بل از همان سپيده دم پيدايي ادبيات و شايد بهتر باشد بگوييم که از همان سپيده دم پيدايي زبان دو نوع برخورد با واژه گان وجود داشه است. نخست آناني که قدسيت واژه گان را دريافته و مرتبت آسماني آن را حرمت نهاده اند و هيچگاهي به خاطر خشنودي اين يا آن اورنگ نشين بي فرهنگ و قلدر بي معرفت، دامان سپيد واژه گان را با لکه هاي سياه دروغ، ريا، تملق و گزافه گويي نيالوده اند.

دو ديگر آنهايي اند که واژه گان را وسيله يي مي سازند براي رسيدن به آرزو هاي حقير خويش. دامان پاک آنها را با دروغ و ريا مي آلايند و سخن جز به مدارنيت زورمندان نمي گويند. اين دسته همان خود فروخته گان و زبان آلوده گاني اند که قدسيت واژه گان را فروغناکي دل و وجدان را در برابر جلوة رنگين سيم و زر، مقام و جاه فروخته اند و در عوض نفرين و نفرت هميشه گي تاريخ را نصيب شده اند.

انبوهي از شاعران متملق درباري، مداحان تنگ مايه و روشنفکران کاذب خود فروخته و وابسته به دم و دستگاه اين يا آن حاکميت، نقادان مصحلت انديش، موسمي تنگدل و حسود و خبرنگاران دروغ پرداز از شمار همين دسته اند. اينان نه تنها کوردلانه پشت به خورشيد حقيقت کرده اند؛ بل دشمنان بسيار بسيار جدي و خطرناک نظام زبان نيز مي باشند. براي اين که اينان از دروغ به نام حقيقت، از ريا به نام صداقت و از وطن فروشي به نام وطنخواهي از اختناق به نام دموکراسي از هوس به نام عشق از خيانت به نام صداقت، سخن به ميان مي آورند و سياهي را به جاي روشني جا ميزنند.

چنين است که واژه گان به دست اين دسته از قلمپردازان مزدور از مفهوم و هويت خويش خالي ميشوند. پس اين دسته نه تنها کوچکترين خدمتي به زبان وادبيات انجام نميدهند؛ بل خود به بزرگترين دشمنان باالفعل زبان وادبيات نيز تبديل مي شوند.

ولي همانگونه که از انجيل نقل کرديم، نور در تاريکي ميدرخشد و تارکي هرگز بر آن پيروز نشده است. دروغ پردازي و گزافه گويي را عمر درازي نيست. همانگونه که گفته اند زبان چنان درخت انبوهيست که پيوسته شاخه هاي خويش را از برگهاي زرد، پژمرده، بيمار و محکوم به نابودي ميپيرايد و تنها برگهاي سبز و شادات را نگاه ميدارد.

سخن پردازان و روزنامه نگاراني که جهان را از پشت عينک سياه مصلحت انديشي، تملق، گزافه گويي وابتذال مينگرند، سر انجام دستان  روزگار جبين سياه شان را بر تخته سنگ سپيد حقيقت خواهد کوبيد و اوراق بويناک ديوان ها و نوشته هاي چرکين شان را چنان برگهاي زرد و پژمرده يي از درخت گشن شاخ و انبوده ريشة زبان و ادبيات به خاکدان نيستي فرو خواهد ريخت. براي آن که اين درخت تنها با برگهاي سبز، شاداب و راستين خويش است که ميتواند رو به سوي اوج و بالنده گي شاخ و پنجه بکشد و گسترة سبز آسمان حقيقت را در آغوش گيرد.

صفحهء گذشته

 

 

 


برای دیدن بهتر ویب سایت مجما شما صفحهء کمپیوتر خود را به 768*1024 هماهنگ سازید و از بروسر IE6 یا بلند تر استفاده نمائید!