|
شمس نه تنها یکی از تاثير گذار ترين شخصيت
بر مولانا است ؛ بلکه او را میتوان زایشگر
معنوی مولانا نیز گفت . با وجود پژوهشهای
گسترده يي که در ارتباط به شخصیت رازناک
شمس ، چگونه گی ديدار و اثرگذاری متقابل
او و مولانا بر يک ديگر ، صورت گرفته است
با اين حال هنوز می توان در اين ارتباط
سخنان فراوانی گفت .
با این همه امروزه یگانه منبع معتبر در رابطه
به شناخت شمس را سخنان خود او می دانند .
چنان که او در یکی از معروفترین گفته هایش ،
خود را این گونه معرفی می کند.
آن خطاط ،
سه گونه خط نوشتی !
يکی ، او خواندی لا غير او !
يکی را ، هم او خواندی ،
هم غيراو
يکی ، نه او خواندی ، نه غير او
آن خط سوم منم
اين خط سوم را يک وصف تمثيلی دانسته اند که
شمس آن را چنان عنوان کنايه آميزی ، برای
شخصيت پيچيده ء خود بر گزيده است . او خود
را چنان خطی معرفی می کند که نه خطاط می
تواند آن را بخواند و نه هم کس ديگری .
شمس در اين گفتار کوتاه در حقيقت مسير سلوک
روحانی خويش را تشريح می کند و آن را برای
مولانا تشريح می کند و از او می خواهد تا
اين مسير را طی کند .
شمس در قصه ء آن خطاط بااين سه نوع خط به
گونهء نمادين خواسته است تا سه مرحله از
سلوک عارفانه را تشريح کند .
آن خطاط سه گونه خط می نويسد :
يکی چنان است که خود می خواند و ديگران هم
می توانند بخوانند و اين خط را رمزی از
حال زاهد صوفی دانسته اندکه هم ديگران او
را از ظاهر حالش می شناسند و هم خود اومی
داند که سيرت و احوالش در چيست . خط دوم را
ديگران نمی توانند بخوانند؛ ولی خطاط میخواند
و اين رمز حال صوفی متوّحِد است که ديگران
ازسِر حال او آگاهی ندارند ؛ ولی او خود
باخبر از حال خويشتن است .
حط سوم به گونه يي است که نه ديگران آن را می
توانند بخوانند و نه هم خطاط می تواند
خواند .
اين رمز حال صوفی مستور است .
ديگران از حال او بی خبر اند، برای آن که حال
او درهالهء غيرت پنهان است. بناً کسی نمی
تواند حال او را بشناسد و خود او نيز به سبب
آن که از خودی آن طرف افتاده است از حال
خود خبری ندارد .
آن گونه که گفته آمديم شمس در قصهء آن خطاط
می خواهد مولانا را در يک چنين مسير عارفانه
یی در جستحوی آن عشق بر تر راهنمايي کند .
شيوه ء تربيت عارفانه ء شمس با برهان الدين
ترمذی اين تفاوت را دارد که برهان الدين آرزو
داشت تا شخصيت مولانا را در دو بعد زيرين
پرورش دهد :
نخست او می خواست مولانا مفتی و فقيهی باشد
اهل حال .
دوديگر او آرزو داشت تا از مولانا عارف ،
صوفی متوحد و صاحب حالی بسازد . برهان الدين
الگويي را که در تربيت معنوی مولانا در نظر
داشت همانا بهاًوالدين ولد، پدر مولانا بود
و همه کوشش و آرزويش اين بود تا مولانا به
مرتبت معنوی پدر برسد . برهان لدين ترمذی در
تربيت مولانا به آرزويش رسيده بود . يعنی
مولانا پيش از ديدار با شمس چنان پدر خويش
درمرحله ء صوفی متوحد قرار داشت .
اما شمس نمی خواهد مولانا در همين حد باقی
بماند. او می خواهد که مولانا به خط سوم
برسد و بدينگونه از خودی خود رهايي يابد تا
بتواند به ماورای قال و حال و نهايتاً به
مرحله ء فنا که همان بقای جاودانه است دست
يابد .
در يک تقسيمبندی ساده ء زمانی می توان
شخصيت شمس را به دو مرحلهء مشخص دسته بندی
کرد .
نخست شمس پيش از ديدار با مولانا ،
دو ديگر شمس پس از ديدار با مولانا .
در ارتباط به چگونه گی زنده گی شمس پيش از
آن که با مولانا ديدار کند ، اطلاعات گسترده
يي در دست نيست .
دراين ارتباط يگانه منبع با اعتباری که می
تواند سيمای پرشکوه شمس را ا ز ورای آن
همه افسانه ها و روايات گوناگون برای ما
بنماياند ، همانا " مقالات" خود اوست .
شمس در کتاب مقالات به گوشه های زنده گی خود
در دوران کودکی ، نو جوانی و سالهای که در
جستجوی حقيقت در شهر ها و خانقاه ها سر
گردان بوده و به ديدار و صحبت مشايخ روزگار
می رسيده است ، اشاره های روشنی دارد که با
استفاده از آن می توان به سيما نگاری شمس
پرداخت .
در تاريخ تصوف و عرفان اسلامی و ادبيات
عرفانی فارسی دری ، زنده گی شمس بيشتر از
زنده گی هر عارف و متصوف ديگری در هاله يی
از افسانه ها ، روايات ، قصه ها و ديد گاه
های ناهمگون و متضادپيچيده شده است .
افسانه پردازی در ارتباط به شخصيت بزرگ
عرفانی شمس گاهی به پيمانه يي است که کسانی
هم پنداشته اند که او شخصيتی بوده ساخته و
پر داخته ء ذهن شاعرانهء مولانا و واقعيت
تاريخی نداشته است .
اين يکی از آن انگاره های نا درستی است که
در ارتباط به شخصيت رازناک شمس ساخته شده است
. بدون ترديد شمس به مانند هر شخصيت تاریخی
ديگر از پدر و مادری به دنيا آمده ، مدت زمانی
زيسته و در راه رسيدن به عشق خويش به سفر های
درازی پرداخته و در قونيه با مولانا ديدار
کرده و آن سجاده نشين با وقار و مدرس بزرگ
قونيه را به ترانه گويي برانگيخته ا ست :
زاهد بودم ترانه گويم کردی
سرفتنهء بزم و باده خويم کردی
سجاده نشين با وقاری بودم
بازيچه ء کودکان کويم کردی
پدر شمس، علی بن ملک داد تبريزی نام دارد .
سال تولد او به روشنی به ما معلوم نيست .
اتقاق نظر براین است که شمس آن گاه که به
سال 642 قمری به قونيه رسيد و با مولانا
ديدار کرد، شصت سال داشته است . پس در اين
صورت می توان سال تولد او را 582 قمری تخمين
زد .
از آن چه که او در ارتباط به خود در مقالات
گفته است برمی آيد که شمس کودکی بوده است
استثنايي و زنده گی او در کودکی و نو جوانی
در تنهايی و دلتنگی بزرگی سپری شده است .
دنيای او با دنيای کودکان ديگر بسيار متفاوت
است . او در کوی و برزن ، چنان کودکان ديگر
به بازی و هيا هو نمی پردازد ، خاموش و گوشه
گير است .
به درس و موعظه علاقمند است و در ارتباط به
شرح حال مشايخ صوفيه مطالعه می کند و ذهنی
دارد پر از پرسش . همه آرزويش اين است که
خداوند با او سخن بگويد و او از خداوند در
ارتباط به راز آفرينش خود وجهان چيز هايي
بپرسد و بداند که چرا آفريده شده است و
چگونه به جهان آمده است .
در آغاز او می پندارد که کودکان ديگر نيز
چون اومی انديشند و چنين پر سشهايی در ذهن
دارند و دنيای آنها با دنيای او همگون است ؛
ولی به زودی در می يابد که چنين نيست و اوبا
اين همه عالم روحانی که دارد يک کودک
استثناييست.
شمس حتی در مي يابد که پدر نيز با دنيای او
فاصله دارد . چنين است که ازهمان دوران کودکی
نوع حس خويشتن بر تر بينی در شمس پديد می
آيد و از او کودکی می سازد خود بين و خود
آگاه .
شمس درارتباط به دلتنگی های دوران کودکی خود
باری چنين می گويد :
« مرا گفتند به خردکی
چرا دلتنگی ، مگر جامه ات می بايد
با سيم
گفتمی :
ای کاش اين جامه که نيز دارم ، بستندی!»
گوشه گيری و زنده گی پر رياضت شمس ، در کودکی
موجب شگفتی خانواده شده است ، تا جايي که
پدر به حيرت در کار او می بيند ومی پرسد :
«آخر تو چه روش داری ؟
تر بيت که رياضت نيست و تو که ديوانه نيستی ؟
او در پاسخ به پدر می گويد :
تومانند مرغ خانه گی هستی که زير وی ، در ميان
چندين تخم مرغ ، يکی دو تخم مرغابی
نيزنهاده باشند ! جوجه گان چون به در آيند
همه به سوی آب می روند ، ليکن جوجهء مرغابی
برروی آب می رود ، مرغ ماکيان و جوجه گان
ديگرهمه بر کنارآب فرو در می مانند !
اکنون ای پدر من آن جوجه ء مرغابی ام که
مرکبش دريای معرفت است .
ظن و حال من اين است
اگر تو ازمنی ؟
يا من از تو؟
در آ در اين آب در يا !
واگر نه برو برمرغان خانه گی !
پدر شمس با حيرت و تاًثر در پاسخ فرزند می
گويد :
با دوست چنين کنی با دشمن چه کنی ؟»
پدر شمس مرديست پارسا و نيکو. او پدرخود را
در چند جمله ء کوتاه اين گونه به زيايی و
حرمت معرفی می کند :
«نيکمرد بود ، الاعاشق نبود ، مرد نيکو
ديگراست و عاشق ديگر.»
شمس پارسايی و نيکويی را از پدر به ارث برده
است و تنها تفاوت اين است که سينهء پدر به
مانند سينهء او از آن عشق سوزان آسمانی
خاليست .
اين امر گويی در ميان آنها ديوار بلندی بر
افراشته است و درميان دنيای پدر و پسر فاصله
ء بزرگی ايجاد کرده است .
اين عشق سرانجام شمس را در همان دوره های
نو جوانی وا می دارد تا خانه ء پدر را ترک
کند و چنين است که شمس کانون خانواده را رها
می کند و به رسم صوفيان به سير و سياحت در
آفاق و انفس می پردازد.
اويک چندی در جستجوی آن حقيقت بر تر در
مدرسه ها و خانقاه ها ، در شهر های گوناگون
به سر گردانی به سر می برد و در جستجوی آن
است تا برای پرسش های خود پاسخ های تسکين
دهنده يی پيدا کند .
در تبريز مدت زمانی شاگردشيخ ابوبکر سلّه باف
می شود ؛ ولی اونمی تواند آن جوهری را که در
شمس است بشناسد . شمس او را با خشم رها می
کند و پای در راه های سفر های دراز تری می
گذارد .
افلاکی به روايت از سلطان ولد می نويسد که
روزی شمس تبريزی با پدرم می گفت :
« مرا شيخی بود ابوبکر نام در شهر تبريز ،
جمله ولايت ها از او یافتم ؛ اما در من چيزی
بود که شيخم نمی ديد وهيچ کس نديده بود ،
آخر آن چيز را در اين حال مولانا ديد .»
در بغداد مدت زمانی به صحبت شيخ الشيوخ عصر
اوحدالدين کرمانی در می آيد ؛ اما از اين که
او را احوال در جمال پرستی است نيز رها می
کند . به گفتار شيخ شهاب الدين سهروردی دل
می بندد ؛ ولی گفتارشيخ هم نمی تواند خاطر
او را تسکين دهد .
دردمشق ديدارو گفتگو هايي دارد با شيخ محی
الدين ابن عربی ؛ اما به او نيزارادتی
پيدا نمی کند . او شيخ محی الدين ا بن عربی
را به نام شيخ محمد ياد می کند و از او
تصويری به دست می دهد که او بيشتر متوجه
خطا های ديگران است ومتوجه خطا ها و نا
رسايي های خود نيست . سمش چه در هنگام ديدار
با شيخ وچه پس از آن، سخنان شيخ خود را
انتقاد می کند :
« در سخن شيخ محمد این بسيار آمد که :
فلان خطا کرد ، فلان خطا کرد !
و آن گاه ديدمی که او خود خطا کردی ،
وقت ها به او بنمودمی
و سر فرو انداختی ، گفتی
فرزند تازيانه می زنی ! »
شمس بدينگونه در ميان مشايخ روزگار بسياری ها
رامی آزمايد ؛ ولی آن چيزی را که او در جستجوی
آن است درنزد هيچ کدام آن ها نمی تواند
پيدا کند .
از رسوم و اداب مقلدانهء خانقاه های نيز
دلتنگ و بيزار است . آن حس و نيازبه جستجوی
حقيقت همچنان او را به سفر های درازتری می
کشاند و همچنان به سیرآفاق و انفس می پردازد
تا جایی که صاحبد لانش "شمس پرنده " و بد
اندیشان شمس آفاقی یعنی ولگرد و غربتیش لقب می
دهند.
اودر سفر های دراز خويش بادشواری های زيادی رو
به رو می شود . گرسنه می ماند . به روز مزدی
می پردازد.
اندام لاغر و ناتوان دارد و این اندام لاغر
سبب می شودتاگاهی او را حتی به روز مزدی
نيزنپذیرند. اين اندام مایهء طعنه و دشنام
برای او نيز شده است. دشنامش می دهند حتی شبی
را هم که می خواهد در مسجد ی در خانه ء خدا به
روز برساند, با خشونت از مسجد بیرونش میکنند ,
روزگار آن قدر نا هموار است که دوست خدا را هم
درخانهء خدا نمی پذیرند, خانهء خدا گویی د ر
اجارهء دیگران است و خدا را بر آن اختیاری
نیست !
شمس دشمن تجمل و ظاهر پرستی و تقليد است؛ ولی
با این همه گاهی هم که درمی چند به دست می
آورد, خود را عیارانه چنان بازارگانان و اشراف
روزگار می آراید . شاید می خواهد خود را از
اهانت ظاهر پرستان در امان نگهدارد و شاید هم
می خواهد چهره ء اصلی خود را از ديگران پنهان
نگهدارد و نگذارد که کسی بر حال او آگاهی
داشته باشد.
روزگار با شمس تفاهمی ندارد و این بی تفاهمی
او را به سکوت و خاموشی وا می دارد، کمتر با
ديگران سخن می گويد . هر جا که او را می
شناسند از آن جا فرارمی کند او در این
روزگار بی تفاهمی و پیش از آنکه به مولانا
برسد, لحظات افسرده و مایوس کننده يی داشته و
در حسرت یک یار موافق و صاحبدل می سوخته است.
درست معلوم نیست که مولانا شمس الدين در چه
سالی خانهء پدر و تبريز را ترک کرد وبه سیر
افاق و انفس پرداخت, ولی چنین به نظر می آید
که او تقریبآ همه عمر را در جستجو بوده است,
چون زمانی به قوینه رسید به روایتی شصت ساله و
به روایت دیگر شصت و اند ساله بوده است.
اکثراً از دیدار شمس با مولانا به نام تولدی
دیگری مولانا یاد کرده اند و پژوهشها
بیشترروی اثر پذيری مولانا از اين ديدار
صورت گرفته است در حالی که از این دیدار می
توان به گونهً نقطه عطفی در زنده گی این دو
چهرهء شگفت عرصهء ادبیات عرفانی فارسی دری یاد
کرد. رابطه ء آن دو يک رابطه ء خلاق و دو
جا نبه است. در نتيحه ء اين ديدار نه تنها
مولانا ؛ بلکه شخصيت شمس نيز دستخوش ديگر
گونی می شود .
.
پايان نوامبر 2004-11-08
عقرب 1383 شهرکابل
|