|
ازشمس تا کنون هيچ اثر نوشته شده يي در هيچ
يک از رشته های دانش بشری به ما نرسيده
است . او خود می گويد که عادت به نوشتن
نداشته است .
من عادت به نوشتن ، نداشته ام
هرگز ،
چون نمی نويسم
درمن می ماند
و
هرلحظه ، مرا روی دگر می دهد
يگانه اثری که از شمس به ما رسيده است
همانا " مقالات " اوست . مقالات نه تنهايکی
از گنجينه های درخشان ادبيات عرفانی فارسی
دری به حساب می آيد ؛ بلکه آن را می توان
يکی از بااعتبار ترين منبع تحقيق در
ارتباط به زنده گی ، انديشه و ديدگاه های
عرفانی واجتماعی و رويدادهايي دانست که بر
شمس و به قول مولانا بر آن خواوند خداوندان
اسرار گذشته است.
شمس در زنده گی شصت و اند ساله اش ، نتوانست
فرصت کافی برای بيان انديشه های عرفانی خود
به دست آورد. هنوز کسی به درستی نمی داند که
او در خلوت گزينی هايش با مولانا چه می گفته و
از جه مسايل و موضوعاتی بحث می کرده است
بدينگونه ما کماکان از فيض بخش بزرگ سخنانی
که همه بر وجهه کبريا می آمدند محروم مانده
ايم . تا جايي که روشن است شمس پس از ديدار
با مولانا در قونيه بود که زمينهء راه
اندازی مجالس صوفيانه برای او در ميان سالهای
642 تا 645 فراهم شد و او به گفته ء خودش
ثلثی از سخنان خود را گفت . سخنان او در مجالس
صوفيانه به اشارت مولانا که خودنيز در آن
مجالس اشتراک می کرد به وسيله شماری از
مريدان ياد داشت می شد و مقالات نتيجه معنی
گفتن های او در همين مجالس صوفيانه است . غير
از اين گفته می شو د که بخش های از مقالات
دست نويس خود شمس است که بعداً بريادشتهای
مريدان درمقالات افزوده شده است .
مقالات شمس از چندين جهت داری اهميت
گسترده يي می باشد .
نخست اين که " مقالات " آيينه ء شخصيت پيچيده
ء شمس است و اگر مقالات به دست ما نمی رسيد
شناسايي شخصيت شمس از ورای اين همه افسانه ،
شعر ، روايت و پنداشت ها بسيار دشوار می
نمود و شايد هم امری می بود ناممکن .
از سخنان شمس مس دانيم که او در نو جوانی
درتب دريافت فلسفه ء وجودی و راز پيدايي هر
پديده يي چنان می سوزد که ديگر خواب و خوراک
را نيز از ياد می برد و مشتاقانه می خواهد
بداند که فلسفهء حيات چيست؟ چرا او به
جهان آمده است ؟ زنده گی اين دريای هميشه جاری
اگر پايانی دارد ، اين پايان چه گونه خواهد
بود ؟
در مقالات می خوانيم :
مرا چه جای خوردن و حفتن ! تا آن خدا که مرا ،
هم چنين آفريد ،
با من سخن نگويد ، بی هيچ واسطه يي و من از
او چيز ها نپرسم و نگويد !
-
مرا چه جای خفتن و خوردن ؟
چون چنين شود ، ومن با او بگويم و بشنوم آن
گاه بخورم و بخسبم !
بدانم که چگونه آمده ام
و
کجا می روم
و
عواقب من چيست ؟
او شخصيت دوگونه ء دارد گاهی خويشتن بر تر
بين و گاهی خويشتن کمتر بين ، گاهی فروتن و
مهربان و گاهی مغرور ، پرخاشگر و ناسازگار:
من سخت متواضع می باشم ، بانيازمندان صادق
؛اما سخت بانخوت و متکبر باشم با دگران !
اهميت ديگری مقالات اين است که شمس در جريان
سخنان خود ما را با گوشه های از زنده گی و
انديشه های شماری از شخصيت های فلسفی و
عرفانی برجسته ء خاور مين آشنا می سازد
.چنان در مقالات اشاره هايی وجود دارد در
ارتباط به بزرگانی چون : ابوبکر سله باف
تبريزی، بايزيد بسطامی ، منصور حلاج ، شيخ
محی الدين ابن عربی ، امام فخر رازی ، امام
غزالی ، جنيد بغدادی ، اوحدالدين کرمانی ،
حکيم سنايی و ديگران ... او که خود با شماری
ازاين بزرگان ديدار و گفتگوکرده است ،
گاهی با چنان اشاره و ايجازی در زمينه سخن
می راند که اگر خوانند پيش از آن با انديشه
ها و زنده گی ان ها آشنايي نداشته باشد ،
به دشواری می تواند چيزی از چنان اشاراتی
در يابد .
شمس زبان انتقادی کوبنده يی دارد . گاهی
هم از طنزتلخی می کند که خواننده فکر می
نمايد که او شمشيرطنزو انتقاد خود را از
نيام برون آورده و با همه بزرگان فلسفه و
عرفان به ستيزه جويی برخاسته است .
او باور دارد که اناالحق گفتن منصورآز آن است
که او هنوز به آن مرحله نرسيده است که تمام
جمال روح را بتواند ديد :
منصورحلاج را هنوز" روح " تمام جمال ننموده
بود ، و اگرنه " اناالحق" چگونه گويد . امام
فخر رازی را به سبب ا ين که در برابرحضرت
پيامبر اسلام احساس هستی می کند ، با شلاق
انتقاد خود می کوبد :
فخر رازی چه زهره داشت که گفت :
محمد تازی چنين گويد و محمد رازی چنين گويد
!
اين مرتد وقت نباشد
اين کافر مطلق نبود
مگر توبه کند !
چنين بر می آيد که در روزگار شمس فيلسوف را
دانا به همه چيز می انگاشتند ؛ اما او فيلسوف
را دانا به چيز های بسيار می داند . گفته ء
معروفی است که همه چيز را همه گان می دانند و
همه گان هنوز به دنيا نيامده اند . نباً هيچ
فيلسوفی نمی تواند همه چيز دان باشد .
می آمدند به خدمت اين شهاب در دمشق و هزار
معقول می شنيدند،
فايده می گرفتند ، سجود می کردند .
برون می آمدند و می گفتند :
فلسفی است ، الفيلسوف دانا به همه چيز .
من آن را از کتاب محو کردم ، گفتم :
آن خداست که داناست به همه چيز !
نبشتم : الفيلسوف دانا به چيز های بسيار !
قيامت را منکر بودی .
گفت : مگر فلک از سير باز ايستد!
با اين همه شمس گاهی خود را در بيان انديشه
هایش با دشواری هايي رو به رو می ديده است .
نخست به دليل اين که کسی را چون خود نمی
يابد تا خود را در او بيند و با او به سخن
در آيد و اين خود يکی از دلايل دلتنگی او تا
پيش ز رسيدنش به قونيه است .غير از اين او با
مردمانی که بردلها و گوشها مهر نهاده اند چه
می تواند بگويد !
هنوز ما را اهليت گفت نيست !
کاشکی اهليت شنودن بودی
تمام کفتن می بايد و تمام شنودن ؟
اما سوگمندانه :
بر دلها مهر است
بر زبانها مهر است
و بر گوشها مهر است
اين تنها مشکل شمس در بيان انديشه هايش نيست ؛
بلکه عرصهء واژه گان نيز برای بيان انديشه
های او تنگ است.
شيخ گفت :
عرصه ء سخن بس درازاست و فراخ ، هرکه خواهد ،
می گويد ، چندان که خواهد !
گفتم :
عرصه ء سخن بس تنگ است
عرصه ء معنی فراخ است ،
از سخن پيشتر آ، تا فراخی بينی
و عرصه بينی!
تعصب و شرايط ناگوار اجتماعی ، تقليد و ابتذال
مسلط روزگار از عوامل دگری اند که مانع آن می
شود تا شمس آن گونه که می خواهد نمی تواند به
بيان انديشه های خود بپردازد :
راست نتوانم گفتن
که من راستی آغاز کردم ، مرا بيرون کردند ،
اگر تمام راست کنمی
به يک بار
همه ء شهر مرا بيرون کردندی
و جای ديگری در همين ارتباط می گويد:
همه چيز را به همه گان نمی توان گفت
متعصب تکفير می کند
لا ابالی نشخند و تحقير،
ثلثی گفته شد
با اين همه زمانی که شمس نيازبه گفتن سخنی و
مساله يي را در می يابد، آن را جراًتمندانه
و بی محابا بيان می دارد .
چون گفتنی باشد ،
و همه عالمی از ريش من ، در آويزد
که مگرنگويم
اگرچه بعد ازهزارسال باشد ،
اين سخن
بدان کس برسد که من ، خو استه باشم
شمس درمقالات نه تنها در باره ء خود و
ديگران سخن می راند ؛ بلکه در باره روزگار
خود و سقوط ارزشهای متعالی انسانی و فرهنگی
در آن روزگار نيز ، سخن می راند . سخنان
بدون مقدمه و اضافه گويي آغاز می کند و بعد
در چند جمله ء کوتاه يک مساله ء بزرگ اجتماعی
بيان می گردد. چنين شيوه يي هرچند گاهی سخنان
ا و را به اوج کمال و زيبايي می رساند و آن
را شعرگونه می سازد ؛ ولی با ا ين حال يک
چنين فشرده گويی ، خواننده را بر آن می دارد
تا بيشتر در ارتباط به گفته های او غور کند
تا بتواند به پيام درونی سخنان شمس دست يابد
.
در روزگار شمس تقليد و ريا مضمون مسلط روزگار
ا ست و او در هرمجلس صوفيانه يي با شمشير
سخنان کوبندهء خود بر ضد آن به مبارزه بر می
خيزد و حتی تقليد را گاهی برابر با کفر می
داند :
هر فسادی که در عالم افتاد
از اين افتاد که :
يکی ، يکی را معتقد شد به تقليد !
يا منکر شد به تقليد !
کجا روا باشد مقلد را مسلمان گفتن !
به همين گونه منافق و رياکار از ديدگاه او
بد تر از کافرانند و واعظان ريا کار را
فروشنده گان دين پيامبر می داند :
آن که مرا دشنام می دهد ، خوشم می آيد ،
وآن که ثنای من می گويد می رنجم !
زيرا ثنا می بايد که بعد آن ، انکار
در نيايد !
آخر ، منافق ، بد تر است
از کافر !
*
اين ها که در روزگار ما بر منبر ها سخن
می گويند
و
بر سجاده ها نشسته اند ،
راهزنان دين محمد اند .
شمس با عوام سرو کاری ندارد ؛ بلکه اين
پيشوايان و بزرگان جامعه است که پيوسته اماج
تير ملامت و سر زنش او قرار می گيرند:
مرا در اين عالم با عوام هيچ کاری نيست !
برای آنها نيامده ام ،
اين کسانی که رهنمای عالم اند ، به حق انگشت
بر رگ ايشان که نهم .
اوپرخاشگر است، ازمیدان بحث و مناظره پای به
بيرون نمی گذارد :
اگر ربع مسکون
جمله يک سو باشند و من به سويي
هرمشکل شان که باشد همه را جواب دهم
و هيچ نگريزم از گفتن ،
و سخن نگردانم
و ازشاخ به شاخ نجهم
او به قوت و تاثيرکلام خود باور مند است و با
چنين قوتی است که می تواند در برابر هرپرسشی
ده پاسخ ارائه کند.
اگراين ربع مسکون ، هر اشکال که گويند
جواب بيابند ... جواب در جواب ، قيد در قيد
، شرح در شرح !
سخن من هريکی سوال را ده جواب گويد ،
که در هيچ کتابی مسطور نباشد – به آن لطف و به
آن نمک ، چنان که " مولانا " فرمايد :
تا با تو آشنا شده ام ، اين کتابها در نظرم
بی ذوق شده است!
اهميت و ويژه گی ديگری مقالات شمی اين است که
اين کتاب منبع بسياری از حکايات ، تمثيلات و
مفاهم مثنوی معنوی را تشکيل می دهد .عقيده يی
وجود دارد که بدون مطالعه و درک مقالات شمس
مشکل است که بتوان به فهم کامل مثنوی دست
يافت .
زبان شمس در مقالات زبانيست آميخته با طنز ،
اماطنز در نزد شمس هدف نيست ؛ بلکه وسيله است
. وسيلهء انتقاد بر نارسايی های اجتماعي .
طنزی او انديشه برانگيز و عبرت آموز است.
طنز برای طنز نيس ، وهيچگاهی طنز او تا سطح
نازل هزل و هجو پايين نمی آيد . طنز شمس ،
طنز سياه است ، طنز تلخ است:
مراحق بودم که قزوينيی شنيد که :
" ملحد " آمد !
زود مادر را نهاد و سر فرو بريد .
گفتند :
آخر حق مادری ؟
گفت :
تا " ملحدان " بدانند که محابا نيست !
" ملحد " آن ديد ، گفت :
او ازمن ملحد تر است !
من هرگز اين نکردمی .
نها يتاً طنزبرای شمس وسيله ء مبارزه است
در برابر بی عدالتی ، رياکاری و دروغپردازی.
او با چنين زبانی تصوير روشنی از محيط اجتماعی
آن روزگار ارائه می کند و بدينگونه مقالات
او اهميت بزرگ جامعه شناسانه نيز دارد .
:
پايان
جدی – 1383- شهرکابل
|