|
آن گونه که پیش از این گفته
شد، اندرز و سخنان حکمت آمیز در شعر رودکی
جایگاه بلندی دارد . همین امر سبب شده است تا
پاره یی از شعرهای او در میان مردم به مثل
سایر بدل شود. افزون بر این در شعر او می توان
کاربرد مثل های را دید که بیشتر فکر می شود که
مثل های ساخته شده به وسیلهء مردم است که
بعداً به شعر راه یافته اند.
اما مثل به چگونه سخنی می
گویند؟ این جا سخنانی داریم در این باب تا
برسیم به نمونه های مثل در شعر رودکی.
مثل، سخنا نیست کوتاه و
پذیرفته شده در میان مردم که هرکدام آن به
داستان پند آمیزی و یاهم به نکته یی حکمت
آموزی پیوند دارد. کاربرد مثل گوینده را از
بیان و توضیح گسترده در یک موضوع بی نیاز می
سازد و به سخنان اوتاثیر و قوت بیشتری می دهد.
گوینده با کار برد مثل نه تنها می خواهد توجه
شنونده را به خود جلب کند؛ بلکه می کوشد تابا
استفاده از مثل به سخنانش پایهء استدلالی نیز
دهد.
مثل اساساً واژهء عربیست که
فارسی آن متل است و ضرب المثل، متل زدن را
گویند. مثل ها در هر زبانی بیانگر چگونه گی
تاریخ و تمدن گوینده گان آن است.آنهای که
تاریخ و تمدن غنی و گسترده تری دارند. مثل
درزبان آن ها نیز موجودیت و کاربرد گسترده
تری نیز دارد.
فارسی دری یکی از آن زبانهایی
است که موجودیت مثل درآن بسیار بسیار گسترده
است. چنان که بخشی زیادی این مثل ها به
زبانهای دیگری نیز نفوذ کرده است.
مثل ها در درازای زمانه ها یا
به گونهء گفتاری و یاهم به وسیلهء آثار ادبی
به ما رسیده است.
مثل ها گاهی بسیارکوتاه اند
مانند:« خر وخم » که به داستان درازی بسته
است.
گاهی طولانی است مثلاً« خربوزه
از خربوزه رنگ می گیرد، همسایه از همسایه »
گاهی به گونه یی یک مصراع شعر
است. مثلاً«پایان شب سیه سپید است»
مثل ها از نظر موضوع گاهی می
توانند نتیجهء سخنان اندرزآمیز دانشمندان،
حکیمان و یاهم پیشوایان مذهبی باشند. گاهی
شاید سخنی یک انسان عادی باشد که دریک موقعیت
خاص گفته و بعد مورد پذیرش مردم قرار گرفته و
به مثلی بدل شده است.
گاهی می تواند نتیجهء یک
داستان باشد. گاهی هم مضمون شعر شاعری . مانند
این بیت رودکی که خود به یک مثل سایر در میان
مردم بدل شده است:
هرکه نامخت از گذشت روزگار
هیچ ناموزد زهیچ آموزگار
یا این بیت حکیم ناصر خسرو
تو خود چون کنی اختر خویش رابد
مدار از فلک چشم نیک اختری ر
ویا باز هم این گفتهء ناصر
خسرو:
از ماست که بر ماست
یا این مصراع معروف:
هرکه آب از دم شمشیر خورد نوشش
باد
پژوهش در پیوند به موجودیت
مثلها درآثار ادبی گذشتگان، ما را باریشه های
تاریخی آنها آشنا می سازد. با وجود این در
مورد مثل های که با شعر شاعران به ما رسیده
اند نمی توان به یقین سخن گفت که آیا این
مثلها از زبان مردم به شعر شاعران راه یافته
اند و یا این که شعر حکمت آمیز شاعران خود با
گذشت زمان در میان مردم جاری شده و به مثلی
بدل گردیده است.
بازتاب مثل های در شعر فارسی
دری طیف گسترده و چشمگیری دارد. به هر حال
شاید بتوان گفت مثل های فارسی دری می تواند هم
منبع مردمی داشته باشد و هم می تواند شعر های
حکمت آمیز و پند آموز شاعران بوده باشد که در
میان مردم راه یافته وبه مثل بدل شده اند.
در دیوان رودکی می توان مثل
هایی را دید که هم اکنون در میان مردم رواج
دارد. نمونه هایی می آوریم:
1- دوستی دنیا تا لب گور است.
یا می گویند که کس در گورکس دیگرنمی خوابد.
انسان اگر هزاران دوست وسپاه
داشته باشد، چون مرگ فرا رسد او به تنهایی می
میرد و دیگران تنها تا لب گور او را همراهی می
کنند.
گرمن این دوستی تو ببرم تا لب
گور
بزنم نعره ولیکن زتوبینم هنرا
2- آهن سرد کوبیدن کنایه از
کار بیهوده و بی نتیجه است.
چرا جویی وفا از بی وفایی
چه کوبی بیهده سرد آهنی را
3- دروازهء خانهء کس را به مشت
نزن تا کسی دروازهء خانه ات را به لگد نزند.
یا در همین مفهوم می گویند تا بد نکنی بد نمی
بینی.
انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس
تا کس نکند رنجه به در کوفتنت
مشت
4- اگریک در بسته شد، صد دیگر
باز می شود. یا به گونهء فشرده می گویند که یک
در بسته صد در باز.
درست و راست کناد این مثل خدای
ورا
اگر ببست یکی در،هزار در
بگشاید
باز هم همین مثل
ایزد هرگز دری نبندد بر تو
تا صد در دگر به بهتری نگشاید
5- گرگ و میش در یک چشمه آب می
خورند.
وقتی بخواهند که از عدل، آرامش
و امنیت واقعی سنخن بگویند و یا در این زمینه
به کسی اطمنان بدهند این مثل را به کار می
برند.
زعدل تست به هم باز و صعوه را
پرواز
زحکم تست شب و روز را به هم
پیوند
6- شیر می دهد، در آخر کدوی
شیر را به لگد می زند. گاهی هم می گویند که او
مثل گاو شته زن است.
این مثل را در مورد کسانی به
کار می برند که کاری را تا آخر به خوبی انجام
می دهد ؛ اما در آخر با سخنی یا حرکتی دل همه
گان را می آزارد .
گیتی چو گاو نیک دهد شیر مر
ترا
خود باز بشکند به کرانه خنور
شیر
7- انسان یک دنده یا انسان یک
پهلو، کنایه ازکسی است که سخنی را غیر از سخن
خود نمی پذیرد. یا کنایه از انسان بی گذشت
است. چنین کسانی را سر تمبه نیز می گویند.
سودی ندهد نصیحت، ای واعظ
ای خانه خراب طرفه یک پهلوست
8- دیوانه از دل دیوانه خبر
دارد.
لیلی صفتان زحال ما بی خبرند
مجنون داند که حال مجنون چونست
9- مانند خر در گل بند مانده
است، کنایه از رسواشدن و بی پرده شدن است.
وقتی کسی ادعا می کند که کاری انجام داده می
تواند و بعداً از انجام آن عاجز می ماند این
مثل را به کار می برند.
چو گرد آرند کردارت به محشر
فرو مانی چو خر به میان شلکا
10- آب آمد تیمم بر خاست.
تا درگهء او یایی مگذر به در
کس
زیرا که حرام است، تیمم به لب
جوی
11- گاوی پاده یی را بدنام می
سازد.
این مثل را در مورد انسان
زشتکاری به کار می برند که زشت کاری های او
سبب بدنامی نزدیکان و وابسته گانش می شود.
یکی آلوده یی باشد، که شهری را
بیالاید
چو از گاوان یکی باشد، که
گاوان را کند ریخین
12- دو تربوز به یک دست گرفته
نمی شود . یا در همین مفهوم می گویند که دو
دست را در هن می کند.
این مثل را در مورد آنسانهای
حریص و جاه طلب به کار می برند که همه چیز را
برای خود می خواهند .
ای خون دوستانت به گردن، مکن
به زه
کس بر نداشتست به دستی دو
خربوزه
13- از پس هر غم یک خوشی است و
یا می گویند که پس از هر تاریکی روشنایی است.
کار چون بسته شود بگشاید
وز پس غم طرب افزاید
14- خوده به کری زده است.یا می گویند خوده به
دری بیخبری زده است.
این مثل را زمانی به کار می
برند که کسی نخواهد به داد خواهی و درد کسی
دگری گوش فرادهد.
من سخن گویم تو کانایی کنی
هرزمان دست بر دستی زنی
15-آب تاختن کنایه از نهایت
ترس است.
زقلب آن چنان سوی دشمن بتاخت
که از هیبتش شیر نر آب تاخت
16- دنیا گاهی مادر است و گاهی
مادراندر و یا نزدیک به همین مفهوم می گویند
که به همه مادر است، به ما مادر اند.
جهانا چنینی تو با بچه گان
که گه مادری و گاه مادندرا
17- دهان پر آب شدن کنایه از
شدت حسرت از نداشتن چیزی و شدت طمع است.
مردم در چنین مورد می گویند که آب از دهانش
سر کرد.
فرشته را زحلاوت دهان پرآب شود
چو از حرارت می دلبرم لبان
لیسد
18- کسی مال دینا را با خود به
گور نمی برد. یا می گویند آخر دنیا یک کفن
است. این مثل در مورد انسانهای ممسک و موزی
به کار برده می شود که در زنده گی جز گرد
آوردن مال هدف دیگری را دنبال نمی کنند.
از هزاران هزار نعمت و ناز
نه به آخر به جز کفن بردند
بود از نعمت آن چه پوشیدند
وان چه دادند و آن چه را
خوردند
19- تا بد نکنی بد نمی بینی .
یا می گویند: هر چه کنی می بینی! یا می گویند
جان گفتی جان می شنوی،درد گفتی درد می شنوی.
چه
خوش گفت مزدور با آن خدیش
مکن بد به کس تا نخواهی به
خویش
|