|
آغازين سخن
خجند، چه طنيني دارد اين نام!
چه دشوار است و غم انگيز كه شكوه و عظمت در
هالهء اندوه جلوه گر شود. اين شهر چه نامهايي
را تداعي مي كند و چه سر گذشتي بر آن رفته
است!
پرورشگاه دهها دانشمند بزرگ،
فيلسوف، سخنور و هنر مند كم بديل، اما در برهه
هاي از تاريخ اسير زنجير تسلط بيگانهء فرهنگ
ستيز و زدايندهء هر چه معنويت و اصالت و هر چه
رنگ و بوي سنتي و بومي.
دلها غرقهء شادي مي شود كه
ديگر خجند از بند ها رسته است و طلسمها شكسته
و اميد فراوانست كه باز بتواند فرزنداني
بپرورد كه صلابت نام شان در گنبد تاريخ هيا هو
برانگيزد. كمال از آن پرورده گان دامان
پاكيزهء خجند است كه تا زبان فارسي دري زنده
است و تا شعر فارسي دري بر لبها جاري و بر
روانها ساريست آرامگاهش گلباران است و روحش
نور باران.
شعر او يك جريان ملايم و يك
جويبار زلال است كه اگر چه گاهي سرچشمه هايي
در نظيره گويي دارد، دلنشين است و خواندني و
در لحظه هاي ناب زنده گي مي توان از آن چتر
سبزي فراز سر افراشت.
شايد امروزه جز خبره گان اهل
تاريخ كمتر كسي آگاه باشد كه سلجوق نياي بزرگ
سلجوقيان در همين خجند به خاك سپرده شده است،
ولي كيست كه نداند خجند گهوارهء كمال است و
كمال در همين مهد زرين پرورش يافته است تا
بدانيم كه سطوت زور مندان روزي بيش نيست، اما
آواز شاعران را نمي شود در گلوگاه آنان خاموش
كرد.
در كليت مي توان گفت كه شعر
كمال خجندي آميزهء ييست از لطافت كلام، رقت
معاني و دقت در مضمون آفريني، ولي با اين حال
شعر نزد او پيوسته چنان وسيله يي براي بيان
انديشه هاي بلند عرفاني و احساس و عواطف
عارفانه مطمح نظر بوده است.
با اين پيش زمينهء گلگشتي
داريم در باغستان شعر و انديشهء اين سخن
پردازنام آور.
يك نگاه كلي:
كمال عمدتاً شاعريست غزلسرا و
غزلهاي او چنان طيفي از نور با موجهاي رنگيني
از تصوف، عرفان، انسان دوستي، عشق و آزاده گي
آميخته است.
به همين گونه آميزه هاي طنزي
در زبان شعري كمال كار برد گسترده يي دارد،
چنان كه او بدين شيوه همهء زاهدان سالوس و
صوفيان دروغين و مصلحتي روزگار را به آوردگاه
فرا مي خواند و آن همه سالوس و دروغ را آماج
تير انتقاد خويش قرار مي دهد:
صوفيان گويند چون ما خيز و در
رقص كمال
حالت و وجد ريايي خوش نمي آيد
مرا
از نظر او هر كسي لياقت قرب
دوست را ندارد و تنها آنهايي كه از هالهء
سوداي هر دو جهان فارغ اند و سينه را از حب
جاه و مال خالي ساخته اند، سزاوار اين مرتبت
اند:
دست بوس دوست مي خواهي بشو دست
از دو كون
دست آلوده نشايد مرحباي دوست
را
دوستي هاي همه عالم بروب ازدل
كمال
پاك بايد داشتن خلوت سراي دوست
را
سماع و حالت كمال از گونهء
ديگر است. غبار ريا را بر ان راهي نيست و از
اين روست كه ريا پيشه گان روز گار به چنان
حالتي نمي توانند برسند.
سماع ما به زاهد در نگيرد
در اين صحبت مگر بيگانه يي است
و اما بيگانه گي در ميان كمال
و زاهد از كجا سرچشمه مي گيرد؟درست از اين جا
كه انديشه هاي عرفاني كمال تا آن سوي دنيا و
عقبي سير مي كند، در حالي كه زاهد به بهشت
ميانديشد و به بهشت عشق مي ورزد و كمال به
مالك بهشت.
زاهدان كمتر شناسند آن چه ما
را رهبر است
فكر زاهد ديگرو سوداي عاشق
ديگر است
ناصيحا دعوت مكن ما را به
فردوس برين
كاستان همت صاحبدلان زان بر تر
است
ما به رندي در بساط قرب رفتيم
و هنوز
همچنان پير ملامتگر به پاي
منبر است
چنين است كه كمال چنان سيمرغي
با بالهاي عشق و عرفان اوجهاي آزاده گي را
تسخير مي كند و بر بام عنايت سلطاني فرو نمي
آيد.
عالم آزاده گي خوش عالميست
اي دل آن جا رو كه آن جا خوشتر
است
اندرين پستي دلت نگرفت هيچ
عزم بالا كن كه بالا خوشتر است
عاشقان را دل به وحدت مي كشد
مرغ آبي را به دريا خوشتر است
كمال از آن جهت از عنايت هر
سلطان بي نياز است كه او خود را در اقليم عشق
و آزاده گي سلطاني ميداند.
كمال از پادشاه دارد فراغت
به وقت خويش از هم پادشاه بود
بدون ترديد اين تاثير اكسير
عشق است كه اين قاف نشين فقر و عرفان را به
اورنگ پادشاهي معنويت مي رساند.
عشق حرفيست كه دال است به آيات
كمال
آن كه در قال فروماند نشد واقف
حال
زاهد خشك در انكار محبان جان
داد
گو بخور خاك كه محروم شدي ز آب
زلال
ورق علم بگردان قلم زهد شكن
ساكن راه يقين شو گذر از كوه
خيال
تن چه كار آيد اگر جان سوي
جانان برود
سيل چون ريخت به دريا چه كشي
رنج سفال
دل گمگشته زنقصان فراق آيد باز
اگرش داعيهء وصل رساند به وصال
كمال به مانند شاعران عارف
ديگر باور مند است، آن عده كساني كه بت غرور
در بر دارند و اژدهاي نفس خويش را پرورش مي
دهند و هيچگاهي آماده به شهادت در راه حقيقت
نمي شوند، بي ترديد كه به سر زمينهاي بامدادي
عشق نمي توانند برسند.
از عشق دم مزن چو نگشتي شهيد
عشق
دعوي اين مقام درست از شهادت
است
بشكن بت غرور كه در دين عاشقان
يك بت كه بشكند به از صد عبادت
است
آن گونه كه مولانا جلال الدين
محمد بلخي مي گويد:
مادر بتها بت نفس شماست
زان كه آن بت مارو اين بت
اژدهاست
شيخ كمال به خاطر طي مراحل و
عبور از شهر هفت گانهء عشق به داشتن مرشد و
سالك باور مند است و از اين نقطه نظر او يك
عارف اويسي نيست.
سفر عشق تو بي واسطهء راهبري
حد مانيست كه اين ره رهي
نامحدود است
او زماني كه عقل را در برابر
آيينهء عشق قرار مي دهد و يا زماني كه در راه
رسيدن به آن حقيقت بر تر، عشق را با عقل
مقايسه مي كند به باورد داشتهاي زيرين مي رسد:
به آب علم بشوييد روي دفتر عقل
به نور عشق رخ عقل را سياه
كنيد
و يادر بيت زيرين:
به نور عقل نتوان رفت راه عشق
اي عاقل
ز مجنون پرس اگر داري طريق حي
ليلي را
و به همين گونه در جاي ديگري:
خلعت عشق نيست لايق عقل
كاين قبا بر قد دل آمد راست
در نزد كمال مراد ازعلم، مل
است و آناني را كه علم آموخته اند، ولي توسن
عمل در برهوت جهالت و ظلمت مي رانند نكوهش مي
كند.
هدايه خواندي و هيچت هدايتي
نرسيد
عنا كشيدي و زانسو عنايتي
نرسيد
و در جاي ديگر:
در علم محققان جدل نيست
از علم مراد جز عمل نيست
غزلهاي كمال از نظر وزن و رديف
گسترده گي قابل تأملي دارند. حتي كمال در وزن
شاهنامه نيز غزلي دارد به اين مطلع:
ببايد بر آن ديده بگريست زار
كه محروم ماند زديدار يار
در هم آميزي بيش از حد شعر
كمال با صنعت مبالغه گاهي سبب مي شود تا جنبه
هاي عاطفي شعر او صدمه ببيند. غير از اين او
با آن كه در شماري غزلهايش از قوافي و رديفهاي
دشواري استفاده مي كند با اين حال اين استادي
را از خود نشان داده است تا رواني و سلاست
سروده هاي خود را حفظ كند. از اين نقطه نظر
شعر او با شعر حسن دهلوي شباهت هاي زيادي به
هم مي رساند. اساساً در مورد كمال عقيدهء
پژوهشگران چنين است كه او در شاعري از حسن
دهلوي تتبع مي كرده است. چنان كه مولانا
عبدالرحمان جامي در نفحات الانس در اين ارتباط
نوشته است:
"در ايراد و امثال و اختيار
بحرهاي سبك با قافيه ها و رديفهاي غريب كه سهل
ممتنع نماست، تتبع از حسن دهلوي مي كند، اما
آن قدر معاني لطيف كه در اشعار وي هست در
اشعار حسن نيست و آن كه وي را دزد حسن مي
گويند بنا به همان تتبع مي تواند بود. در بعضي
ديوانهاي او ديده شده است كه:
كس بر سر هيچ رخنه نگرفت مرا
معلوم همي شد كه دزد حسنم"
كمال عمدتاً غزلهاي خود را در
هفت بيت مي سرايد و آن گونه كه خود گفته است:
به بوستان سخن مرغ طبع من اكثر
به هفت بيت شود نغمه سازو و
قافيه سنج
گاهي هم كه غزلي از هفت بيت
كوتاه تر مي شود، اين گونه مسأله را بيان مي
كند:
كمال اين يك غزل گوباش كوتاه
زكوتاهي چه نقصان زبور است
كمال و عمر خيام
باغستان شعر كمال هر چند با
گلهاي رنگين عشق، عرفان و تصوف آراسته شده
است، با اين حال گاه گاهي در اين باغستان
پدرام مي توان به جلوه هاي از انديشهء حكيم
بزرگ، عمر خيام نيز دست يافت:
كمال:
رو غنيمت شمر امروز كمال اين
دم را
زان كه اندر دو جهان خوشتراز
اين دم نيست
عمر خيام:
اين قافلهء عمر عجب مي گذرد
درياب و مي كه با طرب مي گذرد
ساقي غم فرداي قيامت چه خوري
پيش آر پياله را كه شب مي گذرد
كمال:
دست نديد عاشق مسكين به گردني
تا روز گار خاك و جودش سبو
نكرد
عمر خيام:
اين كوزه چو من عاشق زاري بود
است
در بند سر زلف نگاري بود است
اين دسته كه بر گردن او مي
بيني
دستيست كه بر گردن ياري بود
است
كمال:
كنون گر فرصتي داري منه يك
لحظه جام از كف
كه خواهد كوزه گر روزي زخاك ما
سبو كردن
عمر خيام:
بر خيز و بيا بتا براي دل ما
حل كن به جمال خويشتن مشكل ما
يك كوزه شراب تا به هم نوش
كنيم
زان پيش كه كوزه ها كنند از گل
ما
به همين گونه مي توان نمونه
هاي ديگري از شعر هاي كمال ارائه كرد كه
انديشه هاي فلسفي عمر خيام بر آنها سايه
انداخته است. با اين حال كمال در ديوان غزليات
خود تا جايي كه من ديده ام مستقيماً از عمر
خيام ياد نمي كند و گاهي هم در انديشهء آن
نيست تا شعر خود را با او مقايسه كند.
شايد به دليل اين كه كمال
عمدتاً علاقه دارد تا با شاعران غزل سرا به
مصاف بر خيزد و عمر خيام چيزي به نام غزل
ندارد، و هر چند او با همان ترانه هاي معدودش
توانسته تا خود را در صف بزرگترين شاعران
كلاسيك فارسي دري جاي دهد. غير از اين ممكن
كمال دريافته بوده است كه ترانه سرايي با عمر
خيام ختم شده و ترانه هاي خود را قابل مقايسه
با ترانه هاي او ندانسته است. اين در حاليست
كه سه قلهء عظيم غزل سرايي فارسي دري سعدي،
مولانا، و حافظ را به آوردگاه سخنوري خود فرا
مي خواند و از مقابله كردن با آن ها هراسي
ندارد.
كمال و حافظ
كمال در ميان شاعران همروزگار
خويش از همه بيشتر به خواجهء رندان حافظ شيراز
نظر داشته است. با اين حال يكي از غزلهاي كه
به اقتفاي حافظ سروده او را در غزل سرايي هم
عنان خويش نمي داند كه بدون ترديد كمال با آن
نفس عارفانهء كه داشته است در اين ارتباط
دستخوش فوران احساسات شده است.
به قول شاعر و ادبيات شناس
بزرگ كشور واصف باختري شمار غزلهاي كمال به
پيروي و اقتفاي حافظ سروده شده است دست كه به
پنجاه غزل مي رسد.
حافظ:
شراب تلخ مي خواهم كه مرد افگن
بود زورش
كه تا يك دم بياسايم ز دنيا و
شرو شورش
كمال:
دل مسكين كه مي بيني از اين
سان بي زرو زورش
به خاك ميكده كردند خوبان مفلس
و عورش
حافظ:
فاش مي گوم و از گفتهء خود
دلشادم
بندهء عشقم و از هر دو جهان
آزادم
كمال:
باز در عشق يكي دل به غلامي
دادم
خواجه راگو كه بيايد به
مباركبادم
حافظ:
بيا تا گل بيفشانيم و مي در
ساغر اندازيم
فلك را سقف بشگافيم و طرح نو
در اندازيم
كمال:
بيا ساقي كه بيخ غم به دور گل
براندازيم
بت گلرخ طلب داريم و مل در
ساغر اندازيم
حافظ:
به مژگان سيه كردي هزاران رخنه
در دينم
بيا كز چشم بيمارت هزاران درد
بر چينم
كمال:
چه خوشتر دولتي زينم كه يك دم
با تو بنشينم
كه سيري نيست از رويت مرا
چندان كه مي بينم
حافظ
گرچه افتاد ززلفش گرهي در كارم
همچنان چشم گشاد از كرمش
ميدارم
كمال:
من از اين خرقهء آلوده كه در
بردارم
عار باشد اگر از خويش نباشد
عارم
حافظ:
مژدهء وصل تو كو كز سر جان بر
خيزم
طاير قدسم و از هر دو جهان بر
خيزم
كمال:
نقد جان چيست كه در دامن جانان
ريزم
گر بخواهد زسر جان و جهان بر
خيزم
حافظ:
منم كه شهره شهرم به عشق
ورزيدن
منم كه ديده نيالوده ام به بد
ديدن
كمال:
چو زلف يار ز خود لازم است
ببريدن
گر اختيار كني خاك پاش بوسيدن
حافظ:
آن سيه چرده كه شيريني عالم با
اوست
چشم مي گون لب خندان دل خرم با
اوست
كمال:
آن چه روييست كه حسن همه عالم
با اوست
دل در آن كوي نه تنهاست كه جان
هم با اوست
حافظ:
زان يار دلنوازم شكريست با
شكايت
گرنكته دان عشقي بشنو تو اين
حكايت
كمال:
اي ابتداي در دت هر درد را
نهايت
عشق ترا نه آخر شوق ترا نه
غايت
حافظ:
زلف آشفته و خوي كرده و خندان
لب و مست
پيرهن چاك و غزل خوان و صراحي
در دست
كمال:
ما در اين دير فتاديم هم از
روز الست
رند و ديوانه و قلاش و خراباتي
و مست
حافظ:
كي شعر تر انگيزد خاطر كه حزين
باشد
يك نكته ازين معني گفتيم و
همين باشد
كمال:
گر مه به زمين باشد آن زهره
جبين باشد
دوري طلبد از ما، مه نيز چنين
باشد
حافظ:
زگريه مردم چشمم نشسته در خون
است
ببين كه در طلبت حال مردمان
چون است
كمال:
مرا كه ساغر چشم از غم تو خون
است
چه جاي ساقي و جام شراب گلگون
است
حافظ:
شاه شمشاد قدان خسرو شيرين
دهنان
كه به مژگان شكند قلب همه صف
شكنان
كمال:
نقش كن خواجه علي رغم صراحي
شكنان
بادهء تلخ به ياد لب شيرين
دهنان
بان اين همه اگر در يك جهت
كمال خجندي در پاره يي از غزلهايش به استقبال
حافظ مي رود در جهت ديگر بنا بر عقيدهء برخي
از پژوهشگران عرصهء ادبيات كلاسيك فارسي دري
او از شماري آن شاعرانيست كه به نوعي بر شعر
حافظ اثر گذار بوده اند.
در همين حال آن شمار عرافاني
كه به صحبت شيخ كمال و حافظ رسيده بودند بدين
باور بوده اند كه صحبت شيخ بهتر از شعر او
بوده است، در حالي كه شعر حافظ را نسبت به
صحبت او بهتر دانسته اند.
كمال و شيخ سعدي
دومين شاعري كه بيشتر مورد
توجه كمال قرار گرفته شيخ اجل سعدي شيرازيست.
شيخ كمال در پاره يي از غزلهايش به سعدي اقتفا
كرده و در مواردي خواسته است تا به غزلهاي
سعدي پاسخ گويد.
سعدي:
اي به خلق از جهانيان ممتاز
چشم خلقي به روي خوب تو باز
كمال:
آرزو برده ام كه چشم تو باز
كشدم گه به عشوه گاه به ناز
سعدي:
زمن مپرس كه از حال او دلت چون
است
از او بپرس كه انگشتهاش در خون
است
كمال:
خوش است اگر به حديث كمال داري
گوش
لطافت سخنانش چو در مكنون است
سعدي:
معلمت همه شوخي و دلبري آموخت
جفا و نازو و عتاب و ستمگري
آموخت
كمال:
ترا دو رخ به دو خط فن دلبري
آموخت
تو از دو چشم و دو چشم از تو
ساحري آموخت
سعدي:
تو آن نه اي كه دل از صحبت تو
بر گيرند
وگر ملول شوي صاحب دگر گيرند
كمال:
به مجلسي كه زروي تو پرده بر
گيرند
چراغ و شمع بر افروختن ز سر
گيرند
از مضمون پاره يي از غزلهاي
كمال چنين مي آيد كه او جداً با خواجهء شيراز
حافظ و شيخ اجل سعدي داعيهء همچشمي داشته و
شعر آن دو را بر تر از شعر خود نمي دانسته كه
جاي تأمل است.
چنان كه زماني او اين غزل حافظ
را:
ستاره يي بدرخشيد و ماه مجلس
شد
دل رميدهء ما را انيس و مونس
شد
استقبال مي كند و در مقطع غزل
حافظ را هم عنان خود نمي داند.
نشد به طرز غزل هم عنان ما
حافظ
اگر چه در صف سلطان ابولفوارس
شد
همچنين در غزلي كه در اقتفاي
سعدي سروده است، بدينگونه خود را با او مقايسه
مي كند:
گفتم جوابي نه كم از گفتهء
سعدي
بل اين دو غزل خوبتر از يك
ديگر افتاد
اين لاف نه در خورد كمال است و
ليكن
((بارستم دستان بزند هر كه در
افتا))
مصراع آخرين از سعدي است كه
كمال آن را تضمين كرده است.
كمال در شاعري نه تنها خود را
از حافظ و سعدي كمتر نمي انگارد، بلكه زاد گاه
خويش، خجند را نيز با شيراز به گونهء زيرين
مقايسه مي كند:
گر بنگرد رواني آب سخن كمال
از چشمه سار خويش رود خضر
شرمسار
خاك خجند را كه ز شيراز كم نهد
آرد به روز گار تو آبي به روي
كار
فلكلور در شعر كمال:
يكي از ويژه گيهاي غزلهاي كمال
اين است كه در آيينهء غزلهاي او گاه گاهي جلوه
هاي از ادبيات و باور داشت هاي مردم چون ضرب
المثلها، كنايه ها، مصطلحات و باور داشت هاي
مردم نيز تجلي مي يابند و اين امر مي تواند
سبب رنگيني بيشتر شعر هاي او مي گردد.
1-
ضرب المثل ها
ديوار گوش دارد و اغيار نيز
چشم
ما چون كنيم با تو زبيرون در
سخن
*- تا باد نباشد درخت نمي جنبد
راست گويند كه هواييست زتو بر
سر سرو
كه نجنبد به يقين هيچ درختي بي
باد
*- كج بنشين، راست بگو
ابرويش گفت كه فتنه كار من است
كج نشتست و راست مي گويد
*- مامور معذور است
بر غمزه منه گناه خونم
مامور بود هميشه معذور
*- خدا عقلش بدهد يا مرگ
ناصحم گفتا به خوبان دل منه
اي خدا عقلش بده يا آن دگر
*- آب كه از سرگذشت چه يك نيزه
چه صد نيزه
مني گريان چكنم زان مژه و غمزه
حذر
چه يكي نيزه چه صد چون بگذشت
آب از سر
*- آتش كه در گرفت، خشك و تر
مي سوزد
تا خشك و تر نسوزد منشين به دل
فروزان
پروانه سوخت آن گه با شمع شد
مجالس
*- سيب بخور ترا به باغ چه كار
به بوسه، سيب دقن گفتمش گلشن
كيست
كمال گفت تو انگور خور مپرس
از باغ
*- چيزي كه عيان است چه حاجت
به بيان است
گفته اي صورت او مظهر معنيست
كمال
خود عيان است چه حاجت به بيان
است
2-
كنايه ها
*- انگشت نما:
کنايه از شهرت کسی در ميان
مردم است كه گاهي اين شهرت مي تواند بار منفي
نيز داشته باشد.
آن چنان زار و نزار است ز
سودات كمال
كه چو ماه نو از ابروي تو
انگشت نماست
*- لب گزيدن:
كنايه از حسرت و افسوس خوردن و
گاهي هم كنايه از تعجب است.
گفتمش از دهانت اي بت چين
كام من غير لب گزيدن نيست
*- بي آب شدن:
كنايه از رسوايي و بي آبرو شدن
است
بر درت بي آب شد اشكم زبسيار
آمدن
بعد ازين مي خواهم از چشمم گهر
بار آمدن
*-فلك زده:
كنايه از انسان بد بخت و
تلخكام
بر فلك مي زنم ناوك آه
تا بداني كه ما فلك زده ايم
سوداي خام يا سودا پختن:
كنايه از آرزوي محال است
دل كه سوداي تو مي پخت كبابش
كردي
بود غمخانهء ديرينه خرابش كردي
*- از خود رفتن:
كنايه از بيهوش شدن است
عكس رويت چو فتد در آب، آب از
خود رود
گر فشاني زلف مشكين، مشك ناب
از خود رود
*- دندان طمع بر كندن:
كنايه از نا اميديست
گر به سنگ ستمم عشق تو دندان
شكند
دل زلبهاي تو دندان طمع بر
نكند
*- گوشمالي دادن:
كنايه از تهديد كردن و جزا
دادن است
چشم مستت گوشمال نرگس پرتاب
داد
طاق ابرويت شكست گوشهء محراب
داد
*- كجدار و مريز:
گفته اي زلف كجم دار به دست
دگري
ماند اين نكته همان كه كجدار و
مريز
و يا:
كرد خون همه بر گردن زلف
گفت كجدار طره را و مريز
*- گندم نماي جو فروش:
كنايه از انسان دو روي
روي گندمگون نمود و جان من چون
جو فروخت
از چه رو شد اين چنين گندم
نماي جو فروش
*- كارد به استخوان رسيدن:
كنايه از نهايت تحمل و حوصله
است
ليكن نبرم ز تيغ تو مهر
گر كارد رسد به استخوانم
*- دست شستن:
كنايه از صرفنظر كردن است
كمال از خضرپرسش كرد وصف چشمه
اش گفتا
چو آن لب ديده ام زان آب اكنون
دست مي شويم
*- دهان باز:
كنايه از حيرت است
آن لب لعل كزو ماند دهان همه
باز
باز بپرسيد كه دو شينه به
دندان كي بود
*- زخم زبان:
كنايه از طعنه زدن
دلم به زخم زبانها نگردد آزرده
كه عشاق تو بود كندهء تبر
خورده
كندهء تبر خورده خود كنايه
ييست از انساني كه مصيبتهاي زنده گي را با
خاموشي تحمل كرده و پيوسته از دوست و دشمن
شكنجه ديده است. مي شود گفت كندهء تبر خورده
يعني مردم افغانستان.
*-چربيدن:
كنايه از توان پيروزي و برتري
است.
چراغ روي تو بر آفتاب مي چربد
لبت ز قند چو حلواي ناب مي
چربد
و يا:
به حسن از ماه مي چربي و پروين
اگر منكر شوي اينك ترازو
3- سنت ها و باور داشت هاي
مردم
كمال همچنان به باور داشتهاي
مردم و سنت هاي حاكم در جامعه نظر داشته و
گاهي از چنين مسايلي در بيان انديشه هاي
شاعرانهءخود سود برده است.
به گونهء نمونه در ميان مردم
چنين باوري وجود دارد كه زمرد چشم اژدها را
كور مي كند و انسان را از تأثيرات نظر بد در
امان نگهميدارد. البته اين امر پيش از كمال در
شعر شاعران ديگر نيز ديده شده است، ولي كمال
با استفاده از چنين باور داشتي خواسته است تا
يك بار ديگر ضديت خود با زاهدان سالوس را بيان
كند.
شراب لعل مي نوشم من از جام
زمرد گون
كه زاهد افعي وقتست مي سازم
بدين كورش
به همين گونه رسم نان و نمك به
گونهء يك سنت پسنديه در ميان تاجيكان همچنان
باقيست. سال 1375 خورشيدي كه به مناسبت جشن
استقلال تاجيكان با شمار ديگري از شخصيت هاي
فرهنگي كشور به تاجيكستان دعوت شده بوديم در
فرود گاه شهر دوشنبه همين كه از هواپيما فرود
آمديم از ما با نان و نمك پذيرايي شد.
البته سنت نان و نمك خود ريشه
هاي ژرفي در آيين عياري و جوانمردي دارد و از
فلسفهء گسترده يي بر خوردار است كه عجالتاً
جاي بحث آن نيست.
كمال بار بار در شعر هاي خود
به اين رسم ديرين سال اشاره هايي دارد. چنان
كه در بيت زيرين.
گر كشي خوان وصل، لب بگشا
كه نخست از نمك كنند آغاز
كمال و شاعران ديگر
در ديوان كمال افزون بر سعدي و
حافظ نام شاعران دگري نيز آمده است. كمال
مرتبهء شاعري خود را با آنها در ترازوي مقايسه
مي گذارد كه نهايتاً پلهء شعر هاي خود را نسبت
به آنان سنگين تر مي يابد.
تنها از آن ميان به مولانا
جلال الدين محمد بلخي و شيخ فريد الدين عطار
با نوع احترام بر خورد مي كند.
يار چو بشنيد گفتار كمال
گفت مولانايي و عطار ما
و باز هم در ارتباط به عطار:
صوفيان مست شدند از از سخنان
تو كمال
كه در انفاس تو بوي سخن عطار
است
به هر حال آن گونه كه ديده مي
شود كمال به گونه يي مي خواهد خود را چه در
سخنوري و چه در نفس عارفانه همسنك با شيخ فريد
الدين عطار، مولانا، سعدي و حافظ بنماياند. به
همين گونه از حكيم نظامي گنجه يي نيز به
احترام ياد مي كند. او را مالك گنجينهء معاني
مي داند. مصراعي از ((مخزن الاسرار)) او را
تضمين مي كند و با اين تضمين ميخواهد از قول
او قلم خود را كليد در گنج حكيم توصيف كند.
كرد حكيمي ز نظامي سوال
كاي به سر گنج معاني مقيم
هست در انگشت كمال آن قلم
يا نه عصاييست به دست كليم
گفت قلم نيست عصا نيز نيست
"هست كليد در گنج حكيم"
شاعران ديگري كه در ديوان او
چهره نموده اند، نه تنها از آن ها به احترام
ياد نشده است، بلكه مورد انتقاد هاي شديد او
نيز واقع شده اند.
به گونهء نمونه او عصار تبريزي
را شاعري مي داند كه خون هزار ديوان را به
گردن دارد.
عاقبت عصار مسكين مرد و رفت
خون ديوانها به گردن بردو رفت
سخنان سلمان ساوجي را هيچ مي
داند:
يكي شعر سلمان از اين بنده
خواست
كه در دفترم زان سخن هيچ نيست
بدو گفتم اين نكته ها را جواب
كزان سان دري در عدن هيچ نيست
من از بهر تو مي نويسم، ولي
سخناي او پيش من هيچ نيست
كمال اسماعي را در سخنوري
همپايهء خود نمي داند.
بود وقتي، كمال اسماعيل
شرف روز گار اهل سخن
به كمال تو در سخن امروز
آن كمال اين شرف نداشت كه من
از سوزني سمرقندي چنين تصويري
به دست مي دهد:
آواز حزين سوزني را
مشنو كه كنند عيب بسيار
خشك است و غمين و تيز و باريك
چون سوزن خار هاي ديوار
به همين سان از ظهير و انوري
نيز ياد كرده است، ولي آن دو را نيز در عرصهء
سخنوري هماورد خود نمي داند:
ديوان تو گر كسي بخواند
در پيش سخنوران عالم
زين گفته رود ظهير از جاي
چه جاي ظهير انوري هم
چون كوه خجند آمد اين شعر
با آب بلند نام محكم
كمال از اين همه مقابله و
مقايسه سر انجام به چنين نتيجه يي مي رسد:
ختم شد بر كمال لطف سخن
هر چه بعد از كمال نقصان است
كمال نه تنها لطف سخن را بر
خويش ختم شده مي داند، بلكه مي پندارد كه طرب
آباد سخن نيز از شعر هاي او آبادان است.
تا فكرت من نهاد بنياد سخن
آباد شد از من طرب آباد سخن
مي خواست سخن داد ز دست بي
طبعان
دادم به بشارت خرد داد سخن
سخن آخر اين كه شعر هاي كمال
نخستين بار به وسيله يكي از مريدانش به سال
798 هجري گرد آوري شده است. سال خاموشي او را
803 هجري دانسته اند. در ارتباط به سالروز
تولد او هنوز اطلاعاتي روشني و دقيقي در دست
نيست و اما از تاريخ خاموشي كمال معلوم مي شود
كه او بايد در اوايل سدهء هشتم هجري در خجند
به دنيا آمده باشد.
اسد – 1375 خورشيدي
شهر كابل
|