مطالب این صفحه در تاریخ 12/27/2007  تازه شد!

مجتمع جامعهء مدنی افغانستان

مجما

مرام مجما تقويت و گسترش جامعهء مدنی در افغانستان است!

مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما

جامعهء مدنی چیست؟

جامعهء مدنی حوزه یی از نظریات و روابط اجتماعی است که میان دولت و خانواده قرار داشته و از چنان فعالیت های غیر اجباری نماینده گی میکند، که بر محور مصالح، اهداف و ارزش های مشترک می چرخند.
جامعهء مدنی شامل فعالان و نهاد های متنوع مدنی است که از نظر ساختار اداری، استقلال و توانمندی از هم فرق دارند.
جامعهء مدنی با توجه به سرشت و نقش مدنی آن در راستای صلح ارزش به سزایی دارد.

 

 اهداف مجما:
  • افزایش سهم گیری تمام بخش ها و اقشار جامعه افغانی در روند بازسازی، انکشاف و صلح در کشور
  • بلند بردن نقش و موثریت جامعه مدنی در موضوعات مهم کشور
  • تقویت و گسترش شبکه های مدنی
  • ایجاد هماهنگی و صدای واحد برای جامعۀ مدنی افغانستان در مسائل مهم سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی

 

         شما در اینجا هستید: صفحهء نخست >> مقاله ها >> از آن سوی دیوار شکستهء زمان

  

ش مسعوده

آز آن سوی دیوارشکستهء  زمان

 

صنف ششم مکتب بودم، آن روز ها از بزرگان، خانواده ، همسایه گان  و مخصوصآ از پدرم می شنیدم که  رژیم تغییر کرده (جنبش ملی اسلامی افغانستان)، من از این گفته ها چیزی نمیدانستم یک شب به  خانۀ ما مهمانهایی  آمده بودند موضوع تغییر رژیم بازیر  زبان ها جاری شد و هر کسی چیزی می گفت.

کاکای بزرگم  حدود 75 سال  عمر داشت.  او لنگی  نصواری رنگی  به سر می بست و چپن قهوۀ رنگی بر شانه داشت . تسبیحی داشت  با مهره های بزرگ که همیشه در دستش بود. او را  بیشتر از دیگران احترام می کردند.  شاید برای آنکه عمرش بالاتر از همه  بود و یا هم  به گفتۀ دیگران سرد و گرم روزگار را چشیده بود.  او سرش را به علامت تأسف تکان داد و گفت: "حالی ده کجا ست، روز به روز بدتری است خدا همه را در پناه خود داشته باشه."

همه به طرف کاکای بزرگ می دیدند گویا اینکه او از حوادث آینده خبر دارد و دیگران با شنیدن حرف های کاکای بزرگ سرشان را به علامت تائید تکان میدادند پدرم گفت: "ها!  شرایط اوقدر خوب نیست دلم است که دختر ها را دیگه به مکتب روان نکنم."

به دنبالۀ گپ های پدرم  مامایم گفت، "خوب شد که گفتی مه هم میخواستم بریت بگویم که دیگه رفتن دختر ها در مکتب خوب نیست.میفامی او روز سر چوک مردم میگفتند که نفرهای ناشناس از کارتهء خراسان یک دختر 17 ساله را از راه مکتب در موتر انداخته و بردند. خدا میدانه خانواده ش چی حال داره. بی چاره ، میگن وقتی او را در موتر بالا میکردند زیاد سروصدا  کرد اما نفرها مسلح بودند و هیچ کس جرأت نکرد که نزدیک برود."

مادرم و دیگر اعضای خانواده  با حالت تعجب و اضطراب این سخنان را میشنیدند .

مادرم گفت ها، مه هم نمیگذارم که دخترها دیگه مکتب بخوانن همینکه آب و نماز شان را یاد گرفتن و لوحه را خوانده میتانن بس است

من که فقط شنونده بودم و جرأت اظهار نظری  را پیش بزرگان و مهمانان نداشتم حیران بودم چی کنم یکبارمکتب ما، صنف ما و  ساعت مضمون ورزش به یادم آمد و به نظرم رسید که  من با همصنفی هایم در صحن مکتب بازی میکنم. در ساعت  ورزش  ریسمان بازی میکردیم چون مکتب ما یک حویلی کرایی بود با چند اطاق نیمه ویرانه و گلی، تنها برای صنوف ابتداییه. و هیچ نوع وسایل ورزشی  در اختیار نداشتیم هر کس با خود از خانه ریسمان میاورد و بعضی همصنفان هم که ریسمان نداشتند یا فراموش شان شده بود آنان منتظر میماندند و هر چرخ ریسمان را حساب میکردند زمانیکه ریسمان به پای بازی کننده بند میشد نوبت را به دیگری میداد.

همینگونه بازی ادامه مییافت تا ختم ساعت ورزش. ما در هر هفته دو ساعت ورزش و دو ساعت هم مضمون رسم داشتیم معلوم میشد که تمام شاگردان به این دو مضمون بیشتر علاقمند هستند.  شاید هم از اینکه این دو مضمون کار خانگی نداشت و یا اینکه معلمان  که این دو مضمون را تدریس میکرد خیلی مهربان بودند .

در ساعت ورزش که ما به صحن مکتب میرفتیم معلم ورزش ما سیخ های جاکت بافی را از دستکولش میکشید و مشغول بافتن جاکت میشد و از تار های  روشن به رنگ های سرخ، نارنجی و گلابی استفاده میکرد و بیشتر جوراب های کوچک میبافت من بار ها آرزو کرده بودم که ای کاش دختر معلم ورزش بودم تا با او یکجا به مکتب میامدم . و جوراب های که معلم ما میبافت میپوشیدم . به همین فکر بودم که مادرم صدایم کرد و گفت:" برو جای نماز ره  از خانه دیگه بیار که کاکایت نماز میخانه."

از جا بلند شدم و رفتم به خانۀ دیگر ناگهان چشمانم به بکس مکتبم افتاد.  با عجله بکس را گرفتم و آنرا باز کردم کتاب دری، کتاب دینیات، کتاب ریاضی و کتابچه رسم را از بکس کشیدم و رنگه های پنسلی که در مضمون رسم استفاده میکردیم  از بکس بیرون کردم و رسم ها را یک به یک از نظر گذرانیدم .

به یاد گفته های پدرم افتادم که میگفت:" بلی دیگر دختر ها را نمیگذارم که به مکتب برود."  ما 18 نفر در یک صنف درس میخواندیم دختری که همیشه در پهلویم می نشست پروانه نام داشت هر دو یکجا با هم به مکتب میرفتیم او هر روز 15 دقیقه وقت تر از شروع  مکتب به خانۀ ما میامد او دختری صمیمی ، لاغر اندام  و ضعیفی.   فکر می کردی که  با بلند کردن دستکول بزرگش او به یک طرف خم میشود. پروانه بسیاری روز ها غیر حاضرمی بود.  وقتی دلیل غیبتش را می پرسیدم می گفت مادرم مریض است من باید از خواهر کوچکم مواظبت کنم.

در تفریح او با همصنفانم سهم نمی گرفت. گویا  از تفریح خوشش نمی آمد از این رو در گوشۀ مینشست وفقط به طرف ما میدید.

ناگهان مادرم وارد خانه شد و بدون آنکه برایم چیزی بگوید جای نماز را گرفت و رفت.

من با حسرت به طرف کتاب ها و کتابچه هایم مینگریستم مانند این بود که با آن که نمیخواهم کسی مانع مکتب رفتنم شود باید برای همیشه با دوستان وهمصنفانم خداحافظی کنم.

آن شب تا صبح نخوابیدم همه اش به فکر رفتن به مکتب بودم . فردای آن روز جمعه بود واقیعت دارد هر چه دور از دسترس قرار گیرد حرص ما نسبت به آن بیشتر میگردد. از اینکه شب گذشته شنیده بودم که باید به مکتب نروم میخواستم در روز جمعه هم مکتب بروم.

آن روز را با پریشانی و نگرانی به شب رسانیدم مادرم با مهربانی برایم گفت دخترم شرایط و اوضاع خراب است تو خورد هستی نمی فهمی دیگر مکتب نرو. نه تو و نه خواهرت. خواهرم دوسال از من بزرگتر بود ما باهم یکجا درس می خواندیم علاقمندی او هم به مکتب کمتر از من نبود.

به مادرم گفتم مادر دختر های بزرگتر از من به مکتب می روند چرا

من مکتب نروم ؟ مادرم گفت:" بچیم هر کسی را دلش . امشب نشنیدی کاکایت می گفت که یک دختر را در موتر بالا کرده و بردند در حالی که همه مردم او را دیدند؛  اما کسی به کمک او نیامد و به دادش نرسید. و گفت باز اگر شرایط خوب شد  برو من مانع تو نمیشم."

 مادرم خلیی با مهربانی این سخنان را برایم گفت. هر قدر پافشاری کردم فایده نداشت. حیران بودم چی کنم .ساعت 8 صبح بود که پروانه در آستانۀ در ظاهر شد و مرا صدا کرد. چشمانم برق زد و به مادرم گفتم مادر پروانه است.

مادرم به پروانه گفت پروانه جان تو برو، دختر مره پدرش اجازه نمیته که مکتب برود به خاطر که شرایط خوب نیست. پروانه با نگاه های پر ازپرسش و تعجب به من و مادرم می نگریست و چیزی برای گفتن نداشت. زمانی که پروانه از حویلی خارج شد من تا دم در رفتم و با نگاه هایم او را تا آنجای که از نظر ناپدید می شد بدرقه کردم چشمانم از اشک پر شده بود حالا از هیچ چیزی خوشم نمی امد.

دیوارهای حویلی هر لحظه به نظرم بلند و بلند تر میشد و نفسم تنگی می کرد فکر میکردم که نمی توانم درست تنفس کنم این طور معلوم می شد که همه جا دود است و من خفه می شوم. مادرم و خواهرانم به کار های خود مصروف بودند خواهر بزرگم که با من به مکتب می رفت نیز حالت بد تر از من را  داشت.

رفتم بکس مکتبم را گرفتم و در گوشۀ نشستم کتاب دری را گشودم ورق زدم تصاویرش را از نظر گذرانیدم.  درس های را که امروز باید در مکتب می خواندیم با خود تکرار کردم، نوشتم و دو باره خواندم. به همین صورت مضامین دیگر راهم خواندم و نوشتم. یکبار یک فکر در ذهنم خطور کرد از زبان یکی از دوستانم شنیده بودم که راه شان دور بود او درس ها را در خانه می خواند و صرف در امتحان به مکتب حاضر می شد.  تصمیم گرفتم من هم همین کار را کنم .

نزد مادرم رفتم و برایش گفتم : مادر من می خواهم در خانه درس بخوانم و فقط در امتحان به مکتب حاضر شوم. مادرم به طرفم دید و چند لحظه چیزی نگفت معلوم می شد که با خود میندیشد که چگونه مرا قناعت دهد. باز اصرار کردم ، مادرم گفت:" درست است هر قسم که دلت می خواهد."  گفتم مادر همرای پدرم گپ می زنی مادرم  گفت ها بچیم، گپ می زنم.

سه روز بود که مکتب نرفته بودم شام که پدرم به خانه آمد بعد از آنکه خریطۀ سودا را به مادرم داد و نماز شام را ادا کرد  گفت: صاحب حویلی گفته که من حویلی را گرو می کنم،شما یک جای دیگر به خود پیدا کنید .

مادرم با تعجب گفت چی؟ گرو.......حالی کجا برویم؟ همین جا خوب بود، چند سال است که در همین کوچه بودیم . با همگی بلد شده بودیم تمام همسایه ها مردم های خوب هستند. سپس ازپدرم پرسید تو چی فکر می کنی؟ کجا برویم؟ پدرم گفت یکی از دوستانم چند روز پیش گفته بود که حویلی را که به کرایه داده بود حالا بیکار است اگر کسی دیگر نیامده باشد،  حویلی او را می گیریم.

فردای آنروز پدرم زمانی که به خانه آمد گفت تا به حال حویلی را کسی نگرفته و یک خبر خوش به دخترم دارم اینکه در روبروی حویلی که ما باید برویم مکتب است. مکتب به خانۀ ما بسیار نزدیک است،  دختر ها می  توانند که دوباره به مکتب بروند من از فرط خوشی فریاد کردم و گفتم مادر من دوباره مکتب رفته می توانم. روز بعد ما به حویلی جدید کوچ رفتیم.

مکتب جدید مرا با دوستان، استادان و همصنفان جدید آشنا ساخت . این  مکتب از خانۀ ما کمتر از صد قدم فاصله  داشت. نمای مکتب را یک ساختمان  زرد رنگ تشکیل میداد. و دهلیز طویل که در دو طرف آن صنف های درسی ها قرار داشت. ادارۀ مکتب رو به روی صنف ما بود .

روز اول که به صنف رفتم در چوکی های اول برای من جای نبود در چوکی آخر رفتم.  ساعت اول مضمون دری داشتیم معلم ما به صنف آمد وقتی مرا دید گفت:" دخترم بیا در چوکی اول بنشین."  و برای  همصنفانم گفت این دختر خرد است در چوکی اول برایش جای بتین و بعدآ از من خواست تا خود را به همه معرفی کنم .

 ساعت تفریح چند تن از همصنفانم از من خواست تا با آنان به تفریح بروم.  آن روز بسیار خوش گذشت من با علاقمندی زیاد درس هایم را می خواندم من با تمام همصنفانم عادت کرده بودم و دیگر حسرت روز های گذشته را نمی خوردم .

امتحانات سالانه نزدیک شد من کوشش می کردم تا موقعیت گذشته ام را دوباره بدست آورم . وقتی نتایج امتحانات اعلان می شد معلوم شد که من به هدف خود کامیاب شده ام .

اگر چه جنگهای داخلی و تنظیمی همه روزه جریان داشت و آرامش کلی را از خانواده ها گرفته بود با آن هم این موانع سد راه درس و تعلیم من نمی شد چرا که شمارشاگردان و دختران بالا تر از آن بود تا درس و تعلیم را ترک کرده و به خانه هایشان  بنشینند.  در جریان چهار یا پنج سال که در این مکتب آمده بودم بعضی از همصنفانم به نسبت شرایط نامساعد بنابر درخواست خانواده  هایشان مکتب را ترک کردند بعضی هم عروسی کرده و بعضی هایشان با خانواده های شان یکجا به کشور های خارج پناهنده شدند هر روز از تعداد هصنفان و دوستانم کم میشد . من کوشش می کردم با پیدا کردن دوستان جدید این خلا ها را پر کنم. روز ها می گذشت، هفته ها، ماه ها و سال ها سپری می شد. هر روز دلهره و هر روز اضطراب.

 صنف یازدۀ مکتب بودم که باز هم اوضاع سیاسی کشور تغییر کرد. این بار برهم زنندۀ آرامش مردم و هموطنان ما به گفتۀ مقامات و مسئوولان  دولت گروه طالبان بود. طالبان چندین ولایت را تصرف کرده بودند و هنوز به شهر مزارشریف دسترسی پیدا نکرده بودند. در طول شبانه روز همۀ مردم  رسانه های صوتی و تصویری را تعقیب می کردند که طالبان باز چی گل را به آب داده اند؟ کدام منطقه را تصرف کرده اند؟ کدام مکتب را به آتش کشیده اند؟ چند نفر را اعدام کرده اند؟ چند زن را به اتهام انجام اعمال غیر اسلامی سنگسار کرده اند و.........

هر روز قتل، هر روز اختطاف، هر روز ترور، هر روز آدم ربایی بدون در نظرداشت سن وسال و جنسیت .

وقتی از خانه به سوی  مکتب   قدم می گذاشتم از همه کس و همه چیز وحشت داشتم حتی از سایۀ خودم. روزی در صنف نشسته بودیم و درس میخواندیم که ناگهان صدای انفجار و حمله را شنیدیم همه پریشان و نگران شدند معلم ما در حالیکه از وحشت و ترس دستانش میلرزید باز هم کوشش می کرد که ما را دلداری دهد او گفت:" هیچ گپ نیست شاگردان عزیزم شما پریشان نباشین. من اداره می روم و پرسان می کنم  که چی گپ است!"

هنوز معلم ما از صنف خارج نشده بود که سرمعلم مکتب با رنگ پریده در آستانۀ در ظاهر شد و آهسته در گوش معلم ما چیزی گفت، این برخورد حس کنجکاوی ما را بیشتر بر انگیخت یک تعداد از همصنفانم بدون آنکه چیزی بفهمند گریه می کردند سرمعلم مکتب گفت:" دختران عزیزم ناراحت نشوید خیریت است من هم دقیق نمی دانم پیشتر از ریاست معارف تیلفون آمده بود که شاگردان را رخصت کنید تا به خانه هایشان بروند."

 با شنیدن این سخنان دیگر همصنفانم مجال ندادند و یکی پشت دیگر صنف را ترک کردند . وقتی به خانه رسیدم مادرم را دیدم که با رنگ پریده دم دروازه ایستاده  و انتظار آمدن من و خواهرم را می کشد وقتی ما وارد حویلی شدیم مادرم با عجله دروازه را بست و گفت: " از وقتی که صدای انفجار و حمله را شنیدم همینجا در انتظار شما ها بودم برویم خانه."

وضیعت  همینگونه  ادامه داشت تا اینکه بعد از یک هفته غیر حاضری دوباره به مکتب.  رفتم دلهره و نگرانی در چهرۀ تمام شاگردان و معلمان  به وضاحت معلوم میشد. وارد صنف شدم هنوز با تمام همصنفی ها احوالپرسی نکرده بودم که سروصدا های زیادی از بیرون شنیده شد  همه به طرف  کلکین و دروازه رفتند بعضی از معلمان ما در حالی که در نیمه راه چادری هایشان را به سر میکردند از دروازۀ مکتب خارج شدند. ما هم خود را به دروازه رسانیدیم.  سرمعلم مکتب گفت: " دخترهایم نترسین هر قدر زود که امکان داره خود را به خانه هایتان برسانین."

 وقتی از مکتب خارج شدیم همه در سرکها در حال فرار بودند و هر کس کوشش میکرد زودتر خود را به خانه هایشان برساند. اولین کوچه را پیموده بودیم که قطار داتسن های طالبان از پهلوی ما عبور کرد پاهای مان قدرت رفتن را نداشت هر لحظه احساس می کردم که به زمین می خورم چادرم را به اطرافم پیچانیده بودم آرزو می کردم یکبار به خانه برسم دیگر هیچ گاهی شوق درس و مکتب را نمی کنم . تا اینکه به خانه رسیدم و به مادرم  همه جریانات را قصه کردم.

 فردای آن روز حدود 10 پیش از  چاشت بود که دروازه به شدت کوبیده  شد. پدرم در را باز کرد. ناگهان هفت یا هشت نفر مسلح داخل حویلی شد و از پدرم خواست تا تفنگ  ها را بدهد! پدرم گفت من دوکاندار هستم. اهل تفنگ و اسلحه نیستم، پسر جوان هم ندارم. سه تن آنان به خانه آمدند. ما تلویزیون را در گوشۀ خانه گذاشته و بالای آن چند کمپل را انداخته بودیم یکی از آنان کمپل را به دور انداخت و با میلۀ تفنگ به شیشۀ تلویزیون کوفت صدای شکستن شیشه در خانه پیچید و انعکاس کرد.

 پدرم با یکی از این عساکر از قبل آشنایی داشت. به گفتۀ پدرم او زمانی در بلخ چوپانی می کرد و پدرم به او کمک مالی کرده بود و با آمدن طالبان او به گروه طالبان پیوسته بود. زمانیکه او پدرم را شناخت معذرت خواست و با سایر دوستانش حویلی ما را ترک کردند و برای تلاشی به خانۀ همسایه های  ما رفتند . چند لحظه بعد آواز گریه از خانۀ یکی از همسایه گان ما بلند شد. پدرم رفت تا ببیند چه خبر است، وقتی پدرم برگشت گفت که طالبان  پسر جوان همسایه را به بهانۀ اینکه سلاح دارد با خود بردند. بعد از یک هفته  خبر شدیم که پسر همسایه ء ما را با شمار زیادی از جوانان دیگر در کانتینر ها انداخته و به قندهار فرستادند و از این که در مدت یک هفته آنان در کانتینرهای در بسته مانده بودند در وضیعت خیلی رقتبار خفه شده و از جهان رفته بود.

با آمدن طالبان همه جا را ظلمت فراگرفت. برق ها قطع شد. دروازه های مکتب به روی شاگردان و اهل معارف بسته شد. از هنر، موسیقی،  ساز و آواز خبری نبود . در مدت سه سال یا بیشتر که  طالبان در مزار حکومت می کردند کم کم به این زندانی بودن، و فضای بسته عادت می کردیم.

در جستجوی آن بودم تا چگونه این روز های ظلمت و تاریکی را به روزهای آفتابی تبدیل کنم . از آنجای که کم و بیش به  خیاطی دسترسی داشتم دوباره به این پیشه، رو آوردم و خود را مشغول ساختم . همسایه گان و اقارب که در نزدیکی های ما زندگی می کردند. از من خواستند تا دخترانشان را خیاطی بیاموزانم من که در جستجوی چنین فرصتی بودم از این پیشنهاد استقبال کردم روز ها سپری می شد.  در مدت دو ماه تعداد شاگردانم به ده تن رسید.  ما یک گروه خیلی صمیمی و فعال بودیم حالا سپری کردن  روز و شب برای ما مانند سابق دشوار نبود.

 اطاق خیاطی ما مانند صنف درسی شده بود کار، تفریح، قصه و خنده. از جانب دیگر من با چند کتابفروشی شهر قرار داد کرده بودم و وقتی جهت خرید مصارف خیاطی به شهر می رفتم چند جلد کتاب را نیز به کرایه می گرفتم و تا هفتۀ بعدی مطالعه می کردم . تا این که حکومت طالبان سقوط کرد . و این حادثه تقریبآ همزمان بود با آغاز دورهء  بهاری مکاتب.

 بعد از سقوط حکومت طالبان من صنف 12 مکتب بودم این بار آفتاب سعادت یکبار دیگر در زندگی ام درخشید و دوباره راهی مکتب شدم.  وقتی وارد مکتب گردیدم استادان، شاگردان و همصنفانم را دیدم که برق شادی از چهره های شان هویداست. صمیمانه با یکدیگر احوالپرسی کردیم. اما یک تعداد از همصنفانم حاضر نبودند.  ما به این فکر بودیم که آنان شاید فردا یا پس فردا دوباره حاضر گردند، اما با تأسف اطلاع یافتیم که پنج تن از آنان با خانواده  های شان افغانستان را ترک کرده بودند. دو تن آنان از جبر زمان دست به خود سوزی زده بودند و یکی دیگرشان تا هنوز مفقودالاثر بود.

 همه چیز در جاهایشان بودند میز، چوکی، تخته، صنف، یادها و خاطره ها، فقط کمبود همصنفانم را احساس می کردم و بس.

 فقط آنانی حضور نداشتند که من انتظار حضور شان را می کشیدم. و تا امروز که تقریبآ شش سال از آن زمان می گذرد خاطراتشان همچنان د رذهنم زنده است.

 

 

قوس 1386

 مزارشریف

 

صفحهء گذشته

 
 


برای دیدن بهتر ویب سایت مجما شما صفحهء کمپیوتر خود را به 768*1024 هماهنگ سازید و از بروسر IE6 یا بلند تر استفاده نمائید!