مطالب این صفحه در تاریخ 05/10/2011  تازه شد!

مجتمع جامعهء مدنی افغانستان

مجما

مرام مجما تقويت و گسترش جامعهء مدنی در افغانستان است!

مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما

جامعهء مدنی چیست؟

جامعهء مدنی حوزه یی از نظریات و روابط اجتماعی است که میان دولت و خانواده قرار داشته و از چنان فعالیت های غیر اجباری نماینده گی میکند، که بر محور مصالح، اهداف و ارزش های مشترک می چرخند.
جامعهء مدنی شامل فعالان و نهاد های متنوع مدنی است که از نظر ساختار اداری، استقلال و توانمندی از هم فرق دارند.
جامعهء مدنی با توجه به سرشت و نقش مدنی آن در راستای صلح ارزش به سزایی دارد.

 

 اهداف مجما:
  • افزایش سهم گیری تمام بخش ها و اقشار جامعه افغانی در روند بازسازی، انکشاف و صلح در کشور
  • بلند بردن نقش و موثریت جامعه مدنی در موضوعات مهم کشور
  • تقویت و گسترش شبکه های مدنی
  • ایجاد هماهنگی و صدای واحد برای جامعۀ مدنی افغانستان در مسائل مهم سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی

 

         شما در اینجا هستید: صفحهء نخست >> مقاله ها >> دلتنگی های من...

  

ش مسعوده

دلتنگی های من...

 

در آیینه به خود مینگریست و با خود حرف میزد بغض گلویش را پر کرده  بود از یکساعت قبل قطرات گرم و شور اشک را روی گونه هایش احساس میکرد او این گونه دلتنگی ها را بار بار تجربه کرده بود. دلتنگی های او دلیل خاصی نداشت،  شاید از طبیعت نازک و اندک رنج او سرچشمه میگرفت و یا شاید از توقع بلندش.

 دلتنگ شدن و به تنهایی گریستن تقریبآ به او عادت شده بود. امشب یکبار دیگر تنهایی به سراغ او آمده بود. او دوستان زیادی دارد. روز قبل را در یک محفل عروسی با دوستانش سپری کرده بود ولی هیچ کسی نمیتوانست به عمق احساسات او برسد و آنرا درک کند. دیگران مانند او نبودند از این رو او بارها کوشیده بود تا مانند دیگران بی خیال و بی تفاوت باشد و در مورد هر اتفاق که برایش رخ میدهد بی توجه عمل کند، اما این کوشش او بی نتیجه بود چرا که احساسات ظریف او نمیگذاشت که او با چشمان بسته راه زندگی را بپیماید .

 او خودش را در وجود خودش گم کرده بود و فقط خود را در خودش جستجو کرده میتوانست و بس.

 او در جستجوی یک قلب پرعاطفه، یک احساس پاک، یک محبت صادقانه و یک دوست واقعی بود . او در جستجوی یک محبت صادقانۀ بود که فقط نظیر آنرا در قلب خودش احساس میکرد.

 او روز ها به درس ، تحصیل، کار، وظیفه و آموزش پرداخته بود او هر گز نمیخواست باعث ناراحتی کسی شود تلاش او این بود تا لحظات ناراحتی دیگران را به خوشی تبدیل کند. چون در قلب خودش همیشه طوفان وجود داشت، طوفانء از احساسات، عشق و خواسته های که به ندرت به حقیقت تبدیل شده بود.

 زندگی بار بار او را در دوراهی قرار داده بود و او با مدد خواستن از یگانه دوستش، همرازش و کسی که همیشه به او (خدایش)  رجوع میکرد مسیر درست و راه کوتاه و بی خطر زندگی را انتخاب میکرد.

او از گذشته هایش چندان خاطرۀ خوشی نداشت که با به یاد آوردنش دل خوش کند کودکی او مانند کودکی اکثریت کودکان به حسرت بازی های کودکانه سپری شده بود . و از اینکه ششمین دختر خانواده اش به حساب میرفت خوش  بودن یا نبودنش آنقدرها نداشت.

او دوازده  سال مکتب و چهار سال دانشگاه را با وجود آنکه به درجۀ اول و نمرات عالی به اتمام رسانیده بود کسی با دادن هدیه ای آنگونه که شایستۀ او بود  تقدیر و تشویق اش نکرده بود و شاید هم همین دلیل کامیابی و بی نیازی او بود. تا او همیشه ببخشد بدون آنکه توقع از دیگران داشته باشد. این حالات میتوانست بزرگترین درس زندگی را که نداشتن توقع از دیگران است برای او بیاموزاند.

او این همه پیروزی و برتری را با تشویش و نگرانی اوضاع اقتصادی خانواده اش تمام کرده بود.

در بیست و سه سال زندگیش لبخند را تمثیل کرده بود حتی با اعضای فامیلش تا مبادا اسباب ناراحتی بیشتر آنان گردد. کسانیکه در اطرافش بودند مانند همصنفان، همکاران و آنانیکه به نحوی با او ارتباط داشته اند بارها به او یاد آوری کرده و گفته بودند که ای کاش میتوانستند مانند او شاد و خوشبخت باشند و او با یک لبخند تلخ این سخنان را پاسخ گفته بود .

اگر چه نمیخواست ظاهر و باطن دوگانۀ داشته باشد اما این حرکات و صحنه پردازی را برای خوشی خانواده اش انجام میداد.

او فکر میکرد شاید اکثریت افراد بر آورده شدن نیازمندی های زندگی را خوشبختی بنامند. و یا هر یکی از دیدگاه خود واژۀ خوشبختی را با بدست آوردن چیزی یا کسی تعبیر و تجربه کند. ولی او هیچ گاهی در جریان زندگی گذشته اش خوشبختی را به معنی واقعی آن تجربه نکرده بود.

در همۀ مراسم و ایام  خوشی دیگران شادی میکردند ولی این گونه مراسم نگرانی بیشتری را برای او به ارمغان میاورد . اواز ظاهر فریبی نفرت داشت همان گونه که او در جستجوی واقیعت بود هر چیز و هر پدیده را به معنی واقعی اش میخواست تجربه کند.

با وجود آنکه بعد از فراغت از مکتب  شامل کار شد و پول بدست میاورد اما او نیازمندی های فامیلش را بر ضروریات روزمرۀ خودش ترجیح میداد.

از همین لحاظ نه میتوانست از اجتماع  دور باشد و نه میتوانست با جامعه خود را هماهنگ سازد . آن هم با جامعۀ که صرفآ معیار ارزش فرد را در آرایش و ساخت و ساز ظاهرش میسنجند. و برایش جایگاه قایل میشوند.

باز هم دوراهی............

او دختری بود که از نعمت داشتن برادر هم بی بهره بود شاید اگر برادر میداشت بار مسئولیتش کمتر میبود و یا میتوانست با ادا کردن فرض یک برادر او را در خوشی های زندگی سهیم میساخت.

یگانه منبع که به خاطرش امید زندگی را در دلش زنده نگهمیداشت مادرش بود. مادرش او را خیلی دوست داشت هر صبح که او از خانه بیرون میشد دعا های مادرش او را بدرقه میکرد و به او قوت قلب میداد. و همین بهانه زندگی او بود. چه اگر او برای خودش زندگی نمیکرد برای مادرش باید زندگی میکرد.

از همین رو اگر در جریان روز احساس، ضعف، گرسنگی، حقارت، نابرابری،اضطراب، نگرانی، مریضی و ده ها احساس منفی دیگر او را تهدید میکرد عصر و هنگامیکه به خانه برمیگشت، مادرش میپرسید دخترم امروز بخیر گذشت ؟

او امروز را  به هر حالت  که بود گذشتانده بود لازم نبود قلب بی آلایش مادرش را که تمام روز منتظر برگشت دختر کوچکش بود با گفتن واقیعت ها برنجاند بنآ با لبخند و تبسم همیشگی و با یادآوری فعالیت های روزمره اش خبر های خوشی را به مادرش میشنواند . و میگفت: " زنده باد دختر مادرم."

همه در مسیر زندگی در حرکت بودند اگر او می ایستاد چه میکرد نه راهی برگشت به عقب و نه مسئولیت هایش میگذاشت که شکست را قبول کند و از صحنۀ زندگی خارج شود و نه علاقۀ به آینده داشت که شادمانه مسیرش را تعقیب کند.

دوستانش هم فقط کسانی بودند که او را در لحظات خوشی همراهیش میکردند و برایش اجازه نمیدادند تا از ناخوشی هایش بگوید و یا هم علاقۀ به شنیدن صدای واقعی قلب او نداشتند . و اگر هم او میخواست عقده هایش را برای آنان بازگو کند او را به عنوان دختر عقب مانده و دارای افکار کهنه متهم میکردند. لذا او باید سکوت میکرد و این طوفان و آشوب را در قلب کوچک ، تنها و شکسته اش نگهمیداشت.

اما چگونه میتوانست ؟

او راه درست را انتخاب کرده بود و فقط  درتنهایی ودر سکوت شب میگریست و با خدایش سخن میگفت، مانند امشب!

صفحهء گذشته

 
 


برای دیدن بهتر ویب سایت مجما شما صفحهء کمپیوتر خود را به 768*1024 هماهنگ سازید و از بروسر IE6 یا بلند تر استفاده نمائید!