مطالب این صفحه در تاریخ 05/10/2011  تازه شد!

مجتمع جامعهء مدنی افغانستان

مجما

مرام مجما تقويت و گسترش جامعهء مدنی در افغانستان است!

مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما          مجما

جامعهء مدنی چیست؟

جامعهء مدنی حوزه یی از نظریات و روابط اجتماعی است که میان دولت و خانواده قرار داشته و از چنان فعالیت های غیر اجباری نماینده گی میکند، که بر محور مصالح، اهداف و ارزش های مشترک می چرخند.
جامعهء مدنی شامل فعالان و نهاد های متنوع مدنی است که از نظر ساختار اداری، استقلال و توانمندی از هم فرق دارند.
جامعهء مدنی با توجه به سرشت و نقش مدنی آن در راستای صلح ارزش به سزایی دارد.

 

 اهداف مجما:
  • افزایش سهم گیری تمام بخش ها و اقشار جامعه افغانی در روند بازسازی، انکشاف و صلح در کشور
  • بلند بردن نقش و موثریت جامعه مدنی در موضوعات مهم کشور
  • تقویت و گسترش شبکه های مدنی
  • ایجاد هماهنگی و صدای واحد برای جامعۀ مدنی افغانستان در مسائل مهم سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی

 

         شما در اینجا هستید: صفحهء نخست >> مقاله ها >> مولانا و برگی از درخت معرفت

  

 

 

 

سیده شگوفه اکبرزاده

مولانا و برگی از درخت معرفت

 

( در بيان آن که مرج البحرين يلتقيان،بِينهما برزخ لايبغيان)

 

 سال ها از مولانا جلال الدِين محمد بلخی شنيده بودم. دِيوان شعرش را ورق زده بر آن تفاخر کرده بودم. حس عجيبی مرا به سوی او فرا می خواند.

   من گدای دست و پا شکسته ادبيات به اميد پيدا نمودن عصای علم، تا با تکيه بر آن، کشکول معرفت بر دوش ، به دنبال سرافرازی بيشتر زبان رسا و شيرين مادریام باشم، قدم در کوی مولانا نهادم.

   خوانش پلاک عرفانش مرا به وجد آورد غافل از آن که دروازه معرفتش عالم غيب و شهود را در بر می گيرد. بنابراين از دريای احسان او وضو ساختم و الفبای مثنويش را نزد دوستی از دوستدارانش فرا گرفتم.

   مثنوی را ثنايی ديدم که ثناگوی آن ثنويت را در سخنش راه نداده و با تکيه بر کتاب خدا ، احديت را سرمشق خود قرار داده ، بزرگترين شاهکار ادب و عرفان را خلق نموده است.

     تقرب مولوی به قرآن کريم را وقتی می توان لمس کرد که در برگ برگ مثنوی آيات قرآنی و يا اشاراتی از آن را مشاهده نمود.

   « با عميق شدن به اشعار مولانا به صحت اين ادعا پی می بريم و درمی يابيم که مولانا کلام خدا که خودش مسجع است برای تفهيم عامه زير ذره بين قرار داده و با مو شکافی ، حقايق الهيه را بر ملا ساخته و گوش خرد را با آن آشنا نموده است.»1

   پس با توجه بر آن که محل بزرگترين رويداد زندگی مولانا يعنی مکان ملاقات وی با شمس تبريزی از آيه 19 سوره مبارکه الرحمن اخذ و « مرج البحرين يلتقيان » نام گذاری شده است2 به ابياتی از مولانا جلال الدين محمد که ملهم از اين آيه قرآن کريم است اشاره، و از ديدگاه مفسرين قرآن کريم و شارحان مثنوی تاملی چند روا می داريم.

اهل نار و خلد را بين هم دکان

در ميان شان  برزخ  لا يبغيان

اهل  نار  و  اهل  نور  آميخته

در ميان شان کوه قاف انگيخته

همچو درکان خاک و زرکرداختلاط

درميان شان صد بيابان و رباط

هم چنان که عقد در  دُرّ و شبه

مختلط  چون مهمان ِ يک  شبه

بحر را نيمش شيرين چون شکر

طعم شيرين رنگ روشن چون قمر

نيم ديگر تلخ هم چون زهر مار

طعم تلخ ورنگ مظلم همچو قار3

   مولوی برای گسترش فهم آيه مذکور ، به طور مستقيم آن را مطرح نمی کند بلکه چنان چه شيوه او در سرودن مثنوی است از تمثيل برای شرح بيانش شود سود می جويد. وچون مخاطبينش انسان ها هستند برای جلب توجه بيَشتر از تفاوت های بين خود آنها سخن را آغاز می کند.

   « در اينجا مولانا از انسان سخن می گويد: اهل نار و اهل خلد در اين جهان هم خانه اند اما در حقيقت ميان آنها از نظر روحی و معنوی فاصله ايست که هرگز به يکديگر نمی آميزند و اين فاصله مانند کوه قاف عظيم است. زر و خاک در معدن با هم اند اما ارزش آنها با هم آن قدر فرق دارد که گويی صدها بيابان و منزلگاه ( رباط:کاروانسرا ) فاصله دارند. درّ و شبه (سنگ زينتی سياه و کم بها )  با هم در يک گردنبند ( عِقد ) به کار می روند اما ارزش آنها يکی نيست. در دو بيت آخری هستی يا وجود آدمی را به دريايی تشبيه می کند که يک نيمه آن شيرين و نيمه ديگرش تلخ است.»4

   مولوی با اين تمثيل ذهن انسان را متوجه تضاد و تفاوت بين مخلوقات الهی کرده سخن خداوند را مد نظر می گيرد و بحرين را که در آيه 19 سوره الرحمن آمده به تصوير می کشد تا با بيان تضاد اين دو دريا بر تفاوت فکر، انديشه و خصوصيات انسان ها بيشتر تأکيد ورزد.

  استاد فروزانفر معتقدند که:« اختلاف افراد انسان در شکل و صورت از قبيل رنگ و پستی و بلندی قامت و فربهی و لاغری اندام، نه آنها را در واقع به يکديگر پيوند می دهد و نه از هم می گسلد، آنچه مايه اتصال آنهاست، وحدت و يا تشابه عقايد مذهبی و آداب و عادات و سنن و اشتراک و تضاد منافع و ديگر امور معنوی است. چنان که اختلاف و تضاد آنها سبب جدايی و دوری است، مردمی و قومی را می بينيم که در رنگ و پوست يکسان اند و از يک تخم و تبارند ولی بر سر اختلاف مذهب دست به خون هم آغشته دارند و يا آن که با وحدت نژاد و دين ، به سبب تفاوت آداب و سنن، با يکديگر نمی آميزند و الفت نمی گيرند، اين امور معنوی که سازنده شخصيت فرد يا جامعه ای محسوب می شود به منزله سدّ و حايلی نامحسوس است  که افراد و اقوام را از يکديگر جدا می سازد. چنان که با وجود مشابهت صورت، الفت و آميزش ميان آنها ممکن نمی گردد. زيرا از درون و در نهاد مانعی سخت نيرومند بر کار است که آنها را از يکديگر به دور می دارد، نيک مردان و بدکاران نيز چنين اند، هر دو دسته در هيأت و به شکل برابرند ولی با هم نمی آميزند زيرا صفات و مبادی شخصيت و اشکال نفسانی مباين و مخالف يکديگر است، اين معنی را مولانا در ضمن تأويل آيه قرآن به مثالی از خاک  و زر که درمعدن با هم آميخته اند و مرواريد  و خرمهره که رشته ای آنها را پهلوی هم قرار می دهد و در قيمت تفاوت دارند، بيان فرموده است.

   بعضی از شارحان مثنوی اين مطلب را به مظاهر قهر و لطف و يا اسماء قهريّه و لطفيّه و تجلی حق در آنها، متوجّه شمرده اند، اين نيز ممکن ولی به غايت دور است و ابيات واپسين آن را تأييد نمی کند.»5

    علامه محمد تقی جعفری با ديد کلامی به موضوع نگريسته و بيان می دارد که:« هنگامی که به موجودات انسانی می نگريم، می بينيم همه آنها در داشتن اعضای   برونی و قوای درونی با يکديگر متشابه اند و همچنين هنگامی که به پديده های طبيعی می نگريم، می بينيم ظواهر آنها کاملا به يکديگر شبيه هستند.

   اين تشابهات که ميان اشياء ديده می شود در جهالت و انحراف ما از حقيقت نقش بسيار بزرگی را در عهده دارند. ما دو انسان را می بينيم که از همه جهات با يکديگر مساوی هستند، يعنی چشم دارند و گوش دارند و دست و پا و جهاز هاضمه و دل و کبد و ساير اجزاء را هر دو دارا می باشند، اما وقتی که با نظر دقيق تری درون آنها را مورد مطالعه قرار می دهيم، می بينيم فاصله ميان آن دو از بی نهايت تا بی نهايت کشيده شده است.

   يکی وجدانی دارد که گويی جهانی در درون او است و تمام زندگانی انسان ها جزء وجود او هستند و يا عقلی دارد که اگر شرايط جمع شود و موانع برداشته شود، می تواند موانع هستی را تا حدود بسيار زيادی درک کند.

   نيز فرد ديگری را می بينيم که گويی يک نيروی ضد وجدانی دارد اگر برای آن هم کميّتی در نظر بگيريم بايستی بگوييم اين نيروی ضد وجدانی چنان بزرگ است که اگر تمام دنيا را در يک نفس و با يک ضربت برای سود شخصی خود از پای در آورد اهميتی بر آن احساس نمی کند.

   همچنين از نظر ناچيزی عقل، می بينيم فردی دارای عقلی است که نمی تواند بديهی ترين حقايق را دريابد و نمی تواند دو مقدمه را برای يک نتيجه بديهی تنظيم نمايد. ولی همه آنها در يک اجتماع و دريک خانواده زندگانی می کنند و برای انسان های احمق همه آنها بيکسان مطرح می شود.

   اين مسأله از نظر کسانی که به اين مسايل فقط از ديدگاه معرفت فردی می نگرند  و در صدد اخذ نتايج اجتماعی نيستند فقط لذت معرفت مجرد دارد، ولی جای ترديد نيست که همين مسأله و تحليل و تنظيم آن می تواند در مسايل اجتماعی ما دگرگونی هايی به نفع انسانيت وارد بسازد.»6

   به نظر علامه تضاد اجتماعی وقتی تقليل می يابد که به وسيله تربيت و تکامل انسان ها دارای اصول عالی و ايده آل های منطقی شوند اما اغلب چنين نيست و انسان ها هم چون بحرين در تضاد با يکديگرند و بسيار به ندرت پيدا می شود انسانی که اغلب خصوصيات وی با ديگری يکسان باشد.

   اما اين که اين دو دريا ( بحرين ) کجا هستند و چه خصوصياتی دارند بحث جالبی  است که با کنکاش در آن معرفت والای مولانا از قرآن کريم را می توان اظهار داشت و اين امر ممکن نيست مگر با مراجعه به آرا و تفاسير مفسرين قرآن کريم  از آيات 19 و 20 سوره مبارکه الرحمن.

   در تفسير روض الجنان و روح الجنان به عنوان يکی از نزديک ترين تفاسير قرآنی نسبت به زمان مولانا در بيان اين دو آيه آمده است که :« مرج البحرين     يلتقيان؛ در آميخت آن دو دريا را، گفت: يکی دريای شور است و يکی دريای عذب، و رها کرد تا آميخته شدند، گفتند: دريای پارس و روم است.

   بينهما برزخ؛ ميان ايشان برزخی و حايلی هست، لا يبغيان؛ که بر يکديگر بغی    نکنند و با ِيکديگر آميخته نشوند چنان که عذوبت عذب به ملوحت ملح تباه شود،  و گفتند: معنی آن است تا بغی نکنند بر مردمان به غرق. حسن گفت: دريای هند و روم است و ولايت های ما حايل است ميان ايشان، مجاهد گفت: دريای زمين و آسمان است هر سال يک بار ملتقی شوند، و در تفسير اهل البيت است که: مراد به اين دو دريا علی و فاطمه است، يکی دريای علم و حلم و شجاعت، و يکی دريای طهارت و حيا و وفا . بينهما برزخ ؛ ميان ايشان برزخی است و آن رسول       است_عليه السلام_ .

   يخرج منهما اللّؤلؤ والمرجان؛ ازآن دو دريا لؤلؤ و مرجان برون آيد ، يعنی حسن و حسين_ عليهما السلام_اهل مدينه و ابوعمر و يعقوب خواندند«يُخرَج» به ضمّ «يا» و فتح «را» علی الفعل المجهول ، و باقی قراء «يَخرُُج» به فتح «يا» وضمّ «را» علی تسميه الفاعل.

   اهل معانی گفتند: لؤلؤ و مرجان از دريای ملح برآيد دونِِ عذب، اما عرب را عادت بود که چون ذکردوچيز رفته باشد و در عقب آن کلامی آيد لايق يکی دون ديگر با هر دو اضافه کنند علی التوسُّع،...

   بعضی دگر گفتند: برای آن «منهما» گفت که از آب آسمان و آب دريا باشد، و« درّ» مرواريد بزرگ باشد و مرجان خود، و لؤلؤ ميان هر دو. مبرّد گفت : مرجان مرواريد نکو باشد، سدّی گفت از ابومالک که مرجان بُسّد باشد. عبدالله مسعود و عطاء خوراسانی هم اين گفتند. ابن جريج گفت: روز باران صدف بيايد و دهن باز کند هر قطره باران که در دهن او افتد مرواريد شود تا که شنيدم که استخوان خرمايی در شکم صدف بود قطرۀ باران بر آن آمد، چندان که قطرۀ بر آن آمده بود مرواريد گشت و باقی استخوان ماند.

   و آن قول که حکايت کرديم از اهل البيت که؛ درياها علی و فاطمه است، ثعلبی در تفسیرش بياورده است به اسناد از سفيان ثََوری و سعيد جُبَير. و اهل اشارت گفتند:مرج البحرين اين دو دريا يکی معرفت دل است و [يکی] معصيتِ نفس _بينهما برزخ لايبغيان ، تا معصيت نفس بغی نکند بر معرفتِ دل.

   ابن عطا گفت:ميان خدا و بنده دو درياست. يکی دريای نجات و آن است که هر که  دست در او زند هلاک شود. بينهما برزخٌ لايبغيان؛ ميان اين هر دو برزخی است و آن وَعظُ الله است فی قَلب المُسلِم؛ وعظ خداست در دل مرد مسلمان

يخرج منهما اللؤلؤ و المرجان، چنان که درّ از دريای ملح برآيد دون عذب آن جا از عذب برآيد دون ملح، و آن قرآن است که در او علم حلال و حرام است و حوادث و احکام و انواع علوم است. و گفتند: مرج البحرين دنيا و عقباست، بينهما برزخٌٍٍ؛ گور است، بيانه قوله : وَ مِن ورائهم برزخٌ الی يوم يبعثون.

   لايبغيان، تا يکی بر يکی بغی نکند و يکی يکی را نيست نکند . و گفتند: مرج البحرين، دريای عقل و دريای هوا. بينهما برزخٌ من لطفِ الله . يخرج منهما اللؤلؤ و المرجان، يعنی بالطاعَة و اجتناب المعصيه، و گفتند دريای حجّت و شبهت است. بينهما برزخٌ، از نظر در دليل. يخرج منهما اللؤلؤ و المرجان؛ علم و معرفت است به حق و صواب.»7

   علامه طباطبايی در تفسير الميزان به آيه 12 سوره مبارکه فاطر پرداخته و دو دريای مطرح شده در اين مبحث را چنين بيان می دارد:«ظاهراً مراد به ( بحرين  _ دو دريا ) دريايی شيرين و گوارا، و دريايی شور و تلخ است همچنان که در جايی ديگر از اين دو دريا ياد کرده فرموده : ( و ما يستوی البحران، هذا  عذب فرات سائغ شرابه ، و هذا ملح اجاج، و من کل تأکلون لحماً طريا، و تستخرجون حلية تلبسونها) ، ( اين دو دريا يکسان نيستند که يکی شيرين و گوارا و نوشيدنش بلا مانع، و اين يکی ديگر شور و تلخ است و با اين که يکسان نيستند شما از هر دو بهره مند می شويد، و گوشت تازه می خوريد، و مرواريد و مرجان استخراج نموده آرايش خود می کنيد) . 8  

   سپس ايشان اين دو دريا را شرح داده  و از لحاظ مکانی آنها را مرتبط  و پيوسته به هم نمی دانند بلکه فواصل بين اين درياها را همان برزخ نام برده در آيه 20 سوره الرحمن می دانند.

   « و قابل قبول ترين تفسيری که درباره اين دو آيه کرده اند اين است که مراد به دو دريا دو دريای معين نيست، بلکه دو نوع درياست، يکی شور که قريب سه چهارم کره زمين را درخود فرو برده، که بيشتر اقيانوس ها و کمتر درياهای شور را تشکيل می دهند، و يکی هم درياهای شيرين است، که خدای تعالی آنها را در زير زمين ذخيره کرده ، و به صورت چشمه ها از زمين می جوشد، و نهرهای بزرگ را تشکيل می دهد، و مجدد به درياهای داخل زمين همواره به هم اتصال دارند، هم در زير زمين و هم در روی زمين، و در عين اين که ( يلتقيان ) برخورد و اتصال دارند نه اين شوری آن را از بين می برد و نه آن شيرينی اين را، چون بين آن حاجز و مانعی است که نمی گذارد در وضع يکدگر تغييری بدهند، و آن مانع  خود مخازن زمين و رگه های آنست، که نه می گذارد دريای شور به دريای شيرين تجاوز نموده، و آن را مثل خود شور کند.»9

   در تفسير نمونه نيز به عنوان يکی از تفاسير معتبر امروزی؛ بحرين به استناد آيه  ديگری از قرآن همان دو دريای شور و شيرين معرفی می شود:« منظور از اين دو دريا به گواهی آيه 53 سوره «فرقان» دو دريای آب «شيرين» و «شور» است، آن جا که می فرمايد:« وهو الذی مرج البحرين هذا عذب فرات و هذا ملح اجاج و جعل بينهما برزخاً و حجراً محجورا»؛«او کسی است که دو دريا را در کنار هم قرار داد يکی گوارا و شيرين است و ديگری شور و تلخ، و در ميان آنها برزخی قرار دارد  تا با هم مخلوط نشوند». 10 

   تفسير نمونه ضمن رد آرای برخی از مفسرين گذشته با ديد علمی تر به چگونگی ارتباط درياهای شور و شيرين پرداخته و از چند پژوهش علمی که مؤيد تماس اين دو دريا بدون ايجاد اختلاط با هم می باشد نام می برد:« اما در اين که اين  دو دريای شيرين و شور کجاست که بر يکديگر غلبه نمی کنند؟ و اين برزخی که ميان آن دو قرار دارد چيست؟ در ميان مفسران گفتگو بسيار است، و بعضی تعبيراتی دارند که نشان می دهد وضع درياهای زمين در آن زمان برای آنها کاملا مشخص نبوده است، از جمله اين که گفته اند: منظور از اين دو دريا، دريای فارس و روم است، در حالی که امروز می دانيم اين هر دو دريا آب شور دارند وبرزخی  در ميان آن دو نيست.

   و يا اين که گفته اند: منظور دريای آسمان است، و دريای زمين که اولی شيرين و دومی شور است، در حالی که می دانيم دريايی در آسمان وجود ندارد جز ابرها و بخاراتی که از اقيانوس های زمين برمی خيزد.

    يا اين که گفته اند: منظور از دريای شيرين آب های زير زمينی است، که با آب های درياها مخلوط نمی شود، و برزخ ميان اين دو ديوارهای اين مخازن آنهاست.

   در حالی که می دانيم در زير زمين چيزی به صورت دريا کمتر يافت می شود، بلکه ذرات آب در لا به لای ذرات خاک و شن مرطوب مخفی و پنهان است هنگامی  که در نقطه ای چاه می کنند اين رطوبت ها تدريجاً جمع شده و آب ظاهر می گردد، به علاوه لؤلؤ و مرجان که در آيات بعد به آنها اشاره شده از آب های زير زمينی به دست نمی آيد.

   پس منظور از اين دو دريا چيست؟ 

   سابقاً در تفسير سوره فرقان به اين واقعيت اشاره کرديم که رودخانه های عظيم آب شيرين در کنار ساحل تشکيل می دهند و آب شور را به عقب می رانند وعجب اين که تا مدت زيادی اين دو آب شيرين و شور به خاطر تفاوت درجه غلظت به هم آميخته نمی شوند.

   در مسافرت با هواپيما در مناطقی که اين رودخانه ها به دريا می ريزند منظره درياهای آب شيرين و شور که در کنار هم قرار دارند و از هم جدا هستند به خوبی از بالا نمايان است و هنگامی که کناره اين آبها به يکديگر مخلوط شوند آب های شيرين تازه جای آنها را می گيرند، به طوری که اين دو دريای جدا از هم دائماً جلب توجه می کند.

   جالب اين که در هنگام مد دريا که سطح اقيانوس بالا می آيد آب های شيرين  به عقب رانده می شود، بی آن که با آب شور مخلوط گردد ( مگر در مواقع خشک سالی و کم آبی ) و قسمت زيادی از خشکی را می پوشانند، لذا ساحل نشينان در اين مناطق با مهار کردن اين آب های شيرين نهرهای زيادی در منطقه ساحلی به وجود می آورند که به وسيله آن زمين های فراوانی مشروب می شود.

   اين نهرهای که از برکت جزر و مد ساحلی و تاثير آن در آب اين نهرها به وجود می آيد در شبانه روز دو بار از آب شيرين پر و خالی می شود، و وسيله بسيار موثری برای آبياری مناطق وسيعی هستند.

   درباره اين دو دريا تفسير جالب ديگری از ناحيه بعضی گفته شده که منظور از آن احتمالاً جريان «گلف استريم» است.

   اگر تعجب نکنيد در سراسر اقيانوس های جهان رودهای عظيمی در حرکت است که يکی از نيرومندترين آنها  «گلف استريم» نام دارد.

   اين رود عظيم از سواحل آمريکای مرکزی حرکت می کند و سراسر اقيانوس اطلس را می پيمايد و به سواحل اروپای شمالی می رسد.

   اين آبها که از مناطق نزديک به خط استوا حرکت می کنند گرم هستند، و حتی رنگ آنها گاه با رنگ آب های مجاور متفاوت است، و عجب اين که عرض همين رود عظيم دريايی «گلف استريم» در حدود 150 کيلومتر، و عمق آن چند صد متر می باشد! سرعت آن در بعضی از مناطق به قدری است که در يک روز 160 کيلومتر راه را طی می کند.

   تفاوت درجه حرارت اين آب ها با آب های مجاور در حدود 10 تا 15 درجه است و لذا حاشيه غربی آن را ديوار سرد می نامند.

   «گلف استريم» باد های گرمی به وجود می آورد، و مقدار قابل توجهی از حرارت خود را به طرف کشور های شمالی تازه اروپا می برد، و هوای آن کشور ها را بسيار مطبوع می کند، و شايد اگر اين جريان نبود زندگی در آن کشورها بسيار سخت و طاقت فرسا بود.

   باز تکرار می کنيم که  «گلف استريم» يکی از اين رود هاست، و درآب های پنج قاره جهان نظير آن جريان دريايی فراوان است.

   و عامل اصلی آن تفاوت حرارت منطقه استوايی زمين و مناطق قطبی است که اين حرکت را در آب درياها به وجود می آورد.

   عجب اين که اين رود های عظيم دريايی با آب های اطراف خود کمتر آميخته می شوند و هزاران کيلومتر راه را به همان صورت می پيمايند و مصداق « مرج البحرين يلتقيان بينهما برزخ لايبغيان » را به وجود می آورند!   

   و از آن جالبتر اين که در محل برخورد اين آب های گرم با آب های سرد مجاور، پديده ای رخ می دهد که برای انسان پر سود است، زيرا در محل تقاطع اين آب های گرم و سرد يک نوع حالت بی حسی يا مرگ دسته جمعی برای حيوانات ذره بينی که در ميان آب معلق هستند به وجود می آيد، و از اين راه ماده غذايی فراوان و بی حساب جمع می شود که سبب جلب ماهيان می گردد، و به اين ترتيب اين منطقه يکی از بهترين مناطق صيد ماهی در کره زمين است.

   و لذا يکی از تفسيرها برای آيات فوق همين است و منافاتی با ساير تفسيرها ندارد و جمع ميان همگی ممکن است.

   همچنين در حديثی از امام صادق(ع) نقل شده است که در تفسير آیه « مرج البحرين يلتقيان...» فرمود: علی(ع) و فاطمه (س) بحران عميقان، لا يبغی احدهما علی صاحبه، يخرج منهما اللؤلؤ و المرجان، قال:الحسن و الحسين(ع) ( علی و فاطمه دو دريای عميقند که هيچ يک بر ديگری تجاوز نمی کند، و از اين دو دريا، لؤلؤ و مرجان يعنی حسن و حسين – عليهما السلام – خارج شده اند».11

   آن چه در تفاسير مذکور کاملاً واضح است اثبات تضاد است بين دو دريا ( بحرين ) ، که مولانا نيز بدان اشاره کرده است.

   تفسير نمونه با بيان جريانات «گلف استريم» و تداخل آب های شيرين . شور در درياهای عظيم، آرای مولانا را در دو بيت آخر اين قسمت و ابيات بعدی که ذکر می شوند کاملاً تأييد می کند. اين موضوع انس و الفت مولوی را با قرآن کريم نمودار می سازد که با وجود احتمال عدم آگاهی از چنين اماکنی، تنها با کنکاش و تأمل در آيات کلام الله مجيد به اين چنين ديدگاه مهمی دست يافته است.

هردوبرهم میزنند ازتحت واوج

بر مثال  آب  دريا  موج  موج     

صورت برهم زدن از جسم تنگ

اختلاط جان ها در صلح و جنگ

موج های  صلح  بر هم می زند

کينه ها  از سينه ها  بر مي کند

موج های  جنگ  بر شکل  دگر

مهرها  را  می کند  زير  و زبر

مهر تلخان را به شيرين می کشد

زان که اصل  مهرها  باشد  رشد

قهر شيرين را به  تلخی  می برد

تلخ با  شيرين  کجا  اندر  خورد؟12

   « همچنان که جامعه انسانی از اضداد و کسانی که به صورت يکسان و در معنی مختلف اند، ترکيب يافته است وجود هر فردی از انسان نيز به جای خود، جهانی است. مرکب از اضداد و صفات ناهمتا و به تعبير ديگر، قوای خير و شر، ما هر فرد را شخص واحد می بينيم و عامّه تصّور نمی کنند که در يک تن، به حقيقت، صور و يا اشخاص مختلف گرد آمده است، ليکن شخصيت انسان به حسب تعاقب فعليات و صفات نيک و بد پيوسته متحول می شود يعنی شخصيت انسان و يا صورت نفسانی او بدل می گردد و آن چه از نخست بود اکنون آن نيست زيرا آثار وجودی او مبدّل  می شود، آن مرد حليم بردبار با ادب که اگر کلمه ای زشت می شنيد، رويش از شرم سرخ می شد و در عرق می نشست، هرگاه عامل غضب شخصی او را به هيجان آورد مانند جرقه آتش از جا می جهد و سخنان زشت و دشنام های نادر خور بر زبان می آورد و يا کتک می زند و گاهی چنان خشمگين می شود که سر از پا نمی شناسد و دست به خون کسان می آلايد، اين مرد بردبار با هنگ و سنگ است، چرا ؟  برای آن که آثار و خواص وجوديش مبدّل شده است و معيار بشر در تشخيص اختلاف و تعدّد آثاری است که از آنها به ظهور می رسد، به عقيده صوفيّه، هر فعليتی که عارض قلب يا نفس می شود، صورتی است که بر هيولای صورت پذير آن عارض می گردد، صورت، مايه تشخّص و ما به الامتياز ماهيّات است بنابراين با تبدّل صورت حقيقت باطن آدمی تغيير می کند و انسان، آن صورت نفسانی است نه هيکل جسمانی.

   گفتيم عامل غضب شخصی، برای آن که محرّکات  هر انسانی با ديگری تفاوت دارد، يکی از زيان اندک در غضب می آيد و ديگری از هتک شرف، ساير عوامل محرک را برغضب قياس کنيد، فی المثل انسانی را جمال حسّی و ديگری را کمال معرفت جذب می کند، يکی از زشتی صورت می گريزد و ديگری از جهل و فرو مايگی مي رمد پس هر انسانی مرکب از عوامل نيکی و بدی است ولی ظهور آنها بستگی دارد به محرّکی مناسب، از اين رو می توان گفت که هر فردی در حدّ خود جهانی است که همه چيز دارد و يک چيز و يک شخص نيست.

   مولانا از تباين دو حالت صلح و جنگ و يا گرايش فرد، به سازش و پيکار بر خلاف احوال و فعليات درون استدلال می کند، اين دو حالت دُمادُم يکديگر بر دل و جان آدمی عارض می شوند، آنها را به موج دريا تشبيه می کند زيرا موج آبی است که به  سبب جريان هوا يا محرّکی ديگر در آب نقش می بندد. جنگ و صلح نيز مانند موج دريا است که اسباب مهر و قهر آنها را برمی خيزاند و هم بر سيرت و سان امواج از قلب و نفس برمی خيزد  و خردی و کلانی آن بستگی به شدّت  وضعيت اسباب قهر و مهر دارد و موج وار دير نمی پايد بدان جهت که قلب پيوسته در حال دگرگونی و انقلاب است، حالات نفس را در صور گوناگون جلوه می دهد ولی جز نفس نيست، موج دريا همچنين صورتی است از آب، مختلف در مقدار، از خردی و کلانی و بلندی و پستی امّا آن هم در حقيقت آبی است که در صورت موج پديد می آيد.

موج دريا جدا از دريا نيست

موج دريا  ستيم  و دريا ييم                

   می توانيد اين ابيات را توضيح ديگری از اختلاف جامعه انسانی و نه فرد انسان، فرض کنيد ليکن چنان که خواهيم ديد اين نظر را ابيات بعدی تأييد نمی کند.»13

   رينولد نيکلسون با ديد عرفانی به ابيات مذکور، نظر ديگری را ارائه می کند.     او معتقد است که:« دريای وحدت الهی به دو وجه که عبارت باشد از لطف و قهر پديدار می شود. « موج های صلح بر هم می زند» بر يکديگر می زنند يعنی « انبيا و اوليا  و مؤمنان راستين قدرت خود را نمايش می دهند و نفوذ خود را آشکار می سازند».

مهرتلخان رابه شيرين می کشد

زان که اصل مهرها باشد  رَشَد     

   رشد، يعنی عشق، آن مرشد است که جان را به سوی حق تعالی می کشد. چشم آخُربين در دو بيت بعد يعنی چشم شهوات نفسانی که تنها خيالات و اوهام زندگی دنيا را می نگرد.»14

   به نظر آقای لاهوری منظور ابيات ذکر شده يعنی آميزش و جوشش صلحا و اشقيا با همديگر از حيث ضيق حدود اجسام است که قابل مقاديرند و تخالف در صور نيست؛  زيرا که به صورت انسان است اما جان ها در صلح و جنگ ارتباط دارد و اختلاط؛ يعنی جان صلحا متوجه صلح و جان اشقيا مايل به جنگ است و در ابيات آينده همين معنی را خود توضيح می فرمايد.15 

   دکتر استعلامی نيز معتقد است: « مولانا آميختگی نيک و بد را در دريای وجود آدمی بيشتر می شکافد. هر دو ( نيکی و بدی، کفر و ايمان ) حتی در درون يک فرد، مانند موج های دريا بر هم می غلطند. ( صورت بر هم زدن از اجسام تنگ ) در اينجا جسم تنگ از اين نظر تنگ است که روح در آن نمی گنجد و جلوه بيرونی اين نگنجيدن، همين است که روح ها از تن به در می آيند و می آميزند و صلح يا جنگ  پديد می آورند.»16 

   به جز استاد فروزانفر ساير شارحان مثنوی، منظور ابيات گذشته را وجود تضاد در جهان بلاخص در انسان دانستند اما نکته ظريفی که کمتر بدان پرداخته شده است وجود تحوّل و دگرگونی در پديده ها و نسبی بودن خير و شر، خوبی و بدی، ايمان و کفر و ... در انسان است.

   اگر کلمات را نه به صورت امروزی بلکه به شکل معنايی زمان مولانا و يا حداقل مردم بلخ بيان داريم، متوجه می شويم که اختلاط جان ها منظور به هم آميختن آنها نيست بلکه گفت و گو يا به عبارت بهتر انديشه و تفکر روح انسان در به تصوير  کشيدن صلح يا جنگ آن هم در قالب جسم تنگ ( کالبد آدمی ) است.

   در بيت بعد مولانا اين انديشه را به دو صورت برهم می زند ( ايجاد  می کند ) اول به صورت صلح  که باعث می شود نفرت و کينه از قلب انسان به بيرون پَر کشد ، دوم به شکل جنگ، که تفکر انسانی وقتی ميل به جنگ و کينه توزی نمود باعث می شود که محبت های ايجاد شده و مهر های مستحکم قبلی به هم آميزد و دگرگون شود. چنان که پدری با وجود مهر پدری، فرزند خويش را صرف به خاطر تضاد عقيده از بين ببرد و انديشه جنگ را بر تفکر صلح ارجحيت دهد.

   همچنين وقتی در اين دو بيت از مهر و قهر صحبت می شود :

مهر تلخان را به شيرين می کشد

ز آن که اصلِ مهر ها  باشد رشد

قهر شيرين را  به  تلخی می برد      

تلخ  با  شيرين  کجا  اندر  خورد17

    بيانگر آن است که همه چيز در آدمی و طبيعت نسبی است و می تواند نيرويی از اوج قدرت به ورطه دلالت سقوط نمايد و يا بلاعکس  از قعر هستی به اوج افلاک نايل آيد.

   اگر تلخان را به جز انسان های تلخ خو به معنای اصلی کلمه – نوعی خاص از خوراکی مردم شمال افغانستان که از توت سياه و گردو درست می شود و در زمستان موجب افزايش نيرو برای مقابله با سرمای طاقت فرساست-  بيان داريم و کلمه شيرين را به علاوه بر مزه شيرينی به معنای معشوقه خسرو به کار گيريم، ايهام شعری جالبی ايجاد می شود که زيبايی معنايی خاصی بدان می بخشد که از ديد شارحان مثنوی پوشيده مانده است و در اصل اين ابيات هم چون بيت های بعدی بيانگر تحوّل و تضاد در افکار آدمی است و نسبی بودن قوای فکری را در انسان عنوان می کند چنان که افراد به نسبت رشد انديشه  خويش در مقابله با برنامه های زندگی عکس العمل نشان می دهند و همه انسان ها در يک مقام و مرتبه نيستند.

   اما تعليم وتربيت عاملی است که باعث ارتقا فکر آدمی می گردد و مولانا غير مستقيم به وجود و ارزش پير در مراحل صعود به مقامات بالاتر اشاره می کند زيرا وجود پير و مرشد باعث می گردد تا انسانی گمراه و دارای افکار پست به مقامات عالی صعود نمايد چنان که پزشک از زهر سهمناک و کشنده مار، دارو می سازد یا بر طبق مثال ديگر، فرد حاذقی از انگور شيرين ، آب غوره  و در صورت  گمراهی و تمايل شراب که از نظر اسلام حرام است می سازد.

   با جمع بندی مطالب می توان گفت تمام شارحان به نحوی و از ديدگاه خاصی نيروی اضداد را در درون انسان بررسی کرده اند. علامه جعفری از ديدگاه کلامی مسائلی را مطرح کرده است که به عنوان يک قانون تدوين شده بشريت در حال اجرا ست  و عدم اجرای آن نيستی وجود را در بر دارد. مثلا جهان نظم دارد اما خاصيت اجسام با توجه به شرايط فرق می کند اما همين جسم در حين حال و در شرايط  يکسان دو جنبه متضاد از خواص را داراست . چنان که خوبی و بدی هم زمان در فرد ظاهر نمی گردند. بر اساس عقيده علامه جعفری قانون طبيعت ، احکامی  دارد که در جای خويش صورت می پذيرد و درون انسان نيز مانند طبيعت، قدرت انجام خوبی و بدی را بر اساس جايگاهی که در آن قرار می گيرد معين می کند.

   پس هيچ خاصيت ثابت و پايدار نيست بلکه خواص بر اساس زمان و مکان متغيير است.

   دکتر استعلامی ضمن قبول نظريه علامه جعفری از بُعد عرفانی و از سوی ديگر به بررسی تضادها می پردازد. چنان که وقتی از تصاريف خدايی صحبت می شود مقام را مراحل کمال روحی آدمی در پايه مريد و سالکی و گاهی بالاترين حد يعنی مرشدی و پيری تعبير می کند و در اصل عرفان را با نيم نگاهی به آراء کلامی بيان می دارد.

   عباد زاده کرمانی تنها به بيان ترجمه ظاهری ابيات می پردازد و به اصلی در شعر مولانا که موشکافی در آیات قرآنی است اشاره می کند.

   رينولد الين نيکلستون  کاملاً با ديد عرفانی به شعر می نگرد و معتقد است که دريای وحدت الهی  به دو شکل قهر و لطف پديدار می گردد که اشقيا زادۀ قهرند و صلحا  و انبيا و اوليا خدا نمادهای لطف الهی می باشند و اين دو در تضاد با هم می باشند.

   اما مولوی محمد رضا لاهوری با ديد اخلاقی به شعر می نگرد و در اصل تضاد بين  نيک و بد و اشقيا و صلحا را بررسی می کند. او خبث نفس را شقاوت وجود دانسته و ايمان را صلح و راستی ناظر در ذات  انسان قلمداد می کند. پس با توجه به اشعار مولانا می گويد يک امر در حين حال برای فرد صديق و درست کار می تواند نوش و برای انسان زنديقی و رياکار زهر باشد.

   شرح استاد فروزانفر  در اصل آميزه ای از شرح های ذکر شده است وی ضمن توجه به نظريه علامه جعفری ابيات را از ديدگاه اخلاق و عرفان می سنجد و به پيچيدگی حالات  درونی انسان اشاره می کند. در نتيجه مشکل عدم درک کامل انسان و شناخت روحيات وی را در اثر همين مسأله ذکر می کند.

   بنابراين شقاوت و نيکی را در انسان به يک اندازه تعبير می نمايد و بيان می کند که اين دو در صورت قرارگرفتن در شرايط خاص خود بروز می کنند که می تواند به حد کمال برسد و به عنوان مثال انسانی آرام را در هنگام خشم به یک جانی آدم کش تبديل کند یا این که یک فرد ظالم و ستم پیشه را به راه راست هدایت نماید.

   پس عامل خوبی و بدی در انسان به یکسان است. اما تربیت و اصلاح آن به زمان و مکان بستگی دارد. عاقبت انسان نیز بستگی به آن دارد که کدام نیرو را در خود بارور سازد.

   بنابراین می توان گفت مرج البحرین  بیانگر نیروهای تضاد است در انسان و طبیعت که در هم نمی آمیزند و شدت و قوت هر یک باعث دوری و کنار رفتن ديگری می شود. چنان چه در تفاسیر ذکر شده بیان گردید که آب  دریاهای شور و شیرین به هم نمی آمیزند و هر یک ثمرات خاصی را در بر دارند. مانند علی(ع)  و فاطمه(س) که دو شخصیت جداگانه با خصوصیات عالی بشریت هستند اما برخی از این خصوصیات مختص به یکی از آنهاست که در دیگری بدان اندازه  صلاح نیست پس اندازه و مقدار هر خصلت در هر یک از آنها میزان خاصی را داراست.

   تمام آنچه ذکر شد بیانگر قدرت والای الهی است در خلقت موجودات که ذره ذرۀ  آفرینش او بی حساب نبوده و هر قسمت از خلقت نمودار بزرگی، دانش و قدرت بی اندازۀ اوست و مؤید اینکه هوالقادر المتعال%

مآخذ

1- تئوريها و اکتشافات علمی مولانا، محمد عبادزاده کرمانی، ناشر انتشارات اسلامی، تيرماه 1363،صص 261، 259.

2- مولانا جلال الدين، عبد الباقی گولپينارلی، ترجمه توفيق سبحانی، ناشر موسسه مطالعات و تحقيقات علمی، سال 1363، ص124.

3- مثنوی معنوی، مولانا جلال الدين بلخی، به اهتمام دکتر محمد سرور مولايی و دکتر عفت مستشارنيا، ناشر دانشگاه هرمزگان، چاپ اول 1376، ص139.

4- مثنوی، تحليل و تصحيح دکتر محمد استعلامی، انتشارات زوّار، تهران 1369، چاپ دوم ، جلد اول از دفتر اول، صص 357-356.

5- شرح مثنوی شريف، بديع الزمان فروزانفر، انتشارات علمی و فرهنگی، 1373، جزو سوم از دفتر اول، چاپ هفتم 1373، صص1096- 1086.

6- تفسير و نقد و تحليل مثنوی، علامه محمد تقی جعفری، ناشر چاپخانه حيدری، جلد دوم  دفتر اول، تابستان 1349، صص 252- 248.

7- روض الجنان و روح الجنان فی التفسير القران( مشهور به تفسير شيخ ابوالفتوح رازی )

تاليف حسين بن علی الخزاعی نيشابوری، به کوشش و تصحيح دکتر محمد جعفر ياحقی  و دکتر محمد مهدی ناصح، ناشر آستان قدس رضوی، مشهد 1375، جلد 18، صص256-253.

8- تفسير الميزان، علامه سيد محمد حسين طباطبايی، ترجمه: سيد محمد باقر موسوی همدانی، نشر بنياد علمی و فکری علامه طباطبايی، چاپ چهارم، 1370، جلد 19، صص199-197.

9- ايضاً.

10- تفسير نمونه،جمعی از نويسندگان زير نظر آيت الله مکارم شيرازی، ناشر دارالکتب الاسلامی، چاپ هشتم، زمستان 1370، جلد23، صص 127-124 و 133-131.

11- ايضاً.

12- مثنوی معنوی، مولانا جلال الدين بلخی، به اهتمام دکتر محمد سرور مولايی و دکتر عفت مستشارنيا، ناشر دانشگاه هرمزگان، چاپ اول 1376، ص139.

13-  شرح مثنوی شريف، بديع الزمان فروزانفر، انتشارات علمی و فرهنگی، 1373، جزو سوم از دفتر اول، چاپ هفتم 1373، صص1096- 1086 .

14- شرح مثنوی معنوی، رينولد الين نيکلستون، ترجمه حسن لاهوتی، انتشارات علمی و فرهنگی، جلد اول، 1374، صص 371-367.

15- مکاشفات رضوی، مولوی محمد رضا لاهوری، تصحيح کورش منصوری، چاپ اول، 1377، انتشارات روزنه، صص 195-193.

16- مثنوی، تحليل و تصحيح دکتر محمد استعلامی، انتشارات زوّار، تهران 1369، چاپ دوم ، جلد اول از دفتر اول، صص 357- 356.

17- مثنوی معنوی، مولانا جلال الدين بلخی، به اهتمام دکتر محمد سرور مولايی و دکتر عفت مستشارنيا، ناشر دانشگاه هرمزگان، چاپ اول 1376، ص140.

صفحهء گذشته

 
 


برای دیدن بهتر ویب سایت مجما شما صفحهء کمپیوتر خود را به 768*1024 هماهنگ سازید و از بروسر IE6 یا بلند تر استفاده نمائید!